این را برای تو می نویسم، به بهانه تولد دوسالگیت، و به پاس تمام لحظه هایی که به یمن حضور تو آفریده شد، لحظه های نابی که چه سخت و چه آسان مملو از روح زندگی است، روح تکامل و جستجو، لحظه هایی که همه رو به آینده دارد، آینده ای که به اکنون نزدیک است و حال را در می یابد.
خنده زیبای تو و صدای شادی ات، به تولد کوچک و خلوتت، وسعت داد.من بار دیگر از تو آموختم، من بار دیگر توانستم که با چشمان تو نگاه کنم و بغضی را که با خود داشتم فرو ببرم
کودک نازنینم، نمیدانم که سالهای بعد چه پیش خواهد آمد و سرانجام این هجرت به کجا خواهد کشید، نمی دانم که تو سالهای آینده درباره این تصمیم چه خواهی گفت؟ اما این را می دانم که ما به جستجوی لحظه های "بهتر "تن به این هجران دادیم، لحظه هایی که باهم بودنمان را غنی تر کند، اما هنوز هم نمی دانم که این بهتر بودن را چه چیز و چه جایی می توان پیدا کرد، اما می دانم که وجود کوچک تو دچار تلاطم زیادی شد، بیشتر از اندازه و مقداری که کتابهای تربیتی کودک برای یک کودک دوساله پیش بینی کرده بودند...
و من به خاطر تمام لحظه هایی که دچار اضطراب و تشویش شدی متاسفم، به خاطر تمام آنهایی که دوستشان داری و این روزها جای هر دیداری فقط قصه هایشان را همراه داریم، به خاطر تمام چیزهایی که در جایی خیلی دور از اینجا باقی گذاشتیم و تو گاهی سراغشان را می گیری و من عاجزانه سکوت می کنم،
*******
دوستان خوب و عزیز از همه پیامهای تبریک و ایمیلها و تلفنها ممنون.جای همگی در تولد سامیار خالی بود. حجم این دلتنگی گفتنی نیست..... ،
۱۳۸۷ بهمن ۸, سهشنبه
۱۳۸۷ دی ۲۴, سهشنبه
سامیار و عبارات قصار!
اینطور هم نیست که همیشه آقایون با تجدید فراش سر خانوماشون هوو بیارن
، بعضی وقتها هم خانوم ها با پسردار شدن یک رقیب سرسخت و البته بی منطق برای اقای خونه دست و پا می کنن که به سبب قرار گیری در دوران کودکی نه منطق داره و نه آبرو ، فقط یک گلوله احساسه که اون هم خرج مامانش میکنه(که خدا وکیلی خیلی می چسبه....)
سامیار کوچولوی ما که هنوز تا تمام شدن دو سالگی اش دو هفته ای مونده این روزها خیلی غیرتی شده و اصلن خوشش نمی آید که هیچ کس خصوصا "بابا سینا با مامان مرجان صحبت کنه.و همین باعث شده که تمام مکالمات جدی ما به بعد از خوابیدن سامیار موکول میشه.
در ضمن اصلا هم خوشش نمی آید که بابا سینا دست گردن مامانش بندازه و خدای نکرده کمی توجه به مامانش نشون بده و مرتب تذکر میده:پیش مامان مرجان نشین، با مامان مرجان صحبت نکن...
چند روز پیش من و سامیار سوار اتوبوس شدیم و با اصرار سامیار روی دو صندلی روبروی هم نشستیم، چون سامیار دوست نداشت که کنار من بشینه.در ایستگاه بعدی یک آقایی کنار من نشست.بعد از چند لحظه سامیار پرسید
:"مامان پیش کی نشستی؟ گفتم یه آقایی.کمی صبرکرد و بعد گفت بیا پیش من بشین.در حالی که خنده ام گرفته بود سعی کردم نشنیده بگیرم که دوباره با صدای بلند و اعتراض آمیز گفت:بیا پیش من بشین، من دوست ندارم که تو پیش آقایی بشینی...."
********
با گذشت این مدت سامیار کمی به زبان اینجا عادت کرده و تلاش میکنه که تقلید کنه.هر از گاهی کلمات نامفهومی رو میگه که مشخصه تکرار چیزی هست که شنیده.امروز که برای فرار از هوای نزدیک به 40 درجه ملبورن با سامیار به استخر رفته بودیم، در حین بازی به کنار بچه ای در سن و سال خودش رفت و بهش گفت"what is your name?" من داشتم از تعجب شاخ در میوردم،فکر کردم که نمی دونه چی میگه اما بعد از اینکه دوباره تکرار کردفهمیدم که کاملا متوجه هست و این یعنی اینکه باید حسابی مواظب زبان فارسی اش باشیم.
**********
سامیار در زبان فارسی هم پیشرفت کرده و عبارتهای جدیدی به کار می بره به طور مثال"به نظر تو" رو خیلی استفاده میکنه، بعضی وقتها درست و بعضی وقتها اشتباه:
مامان به نظر تو چه بازی کنیم؟
به نظر تو لگو بازی کنیم!!!
، "
، بعضی وقتها هم خانوم ها با پسردار شدن یک رقیب سرسخت و البته بی منطق برای اقای خونه دست و پا می کنن که به سبب قرار گیری در دوران کودکی نه منطق داره و نه آبرو ، فقط یک گلوله احساسه که اون هم خرج مامانش میکنه(که خدا وکیلی خیلی می چسبه....)
سامیار کوچولوی ما که هنوز تا تمام شدن دو سالگی اش دو هفته ای مونده این روزها خیلی غیرتی شده و اصلن خوشش نمی آید که هیچ کس خصوصا "بابا سینا با مامان مرجان صحبت کنه.و همین باعث شده که تمام مکالمات جدی ما به بعد از خوابیدن سامیار موکول میشه.
در ضمن اصلا هم خوشش نمی آید که بابا سینا دست گردن مامانش بندازه و خدای نکرده کمی توجه به مامانش نشون بده و مرتب تذکر میده:پیش مامان مرجان نشین، با مامان مرجان صحبت نکن...
چند روز پیش من و سامیار سوار اتوبوس شدیم و با اصرار سامیار روی دو صندلی روبروی هم نشستیم، چون سامیار دوست نداشت که کنار من بشینه.در ایستگاه بعدی یک آقایی کنار من نشست.بعد از چند لحظه سامیار پرسید
:"مامان پیش کی نشستی؟ گفتم یه آقایی.کمی صبرکرد و بعد گفت بیا پیش من بشین.در حالی که خنده ام گرفته بود سعی کردم نشنیده بگیرم که دوباره با صدای بلند و اعتراض آمیز گفت:بیا پیش من بشین، من دوست ندارم که تو پیش آقایی بشینی...."
********
با گذشت این مدت سامیار کمی به زبان اینجا عادت کرده و تلاش میکنه که تقلید کنه.هر از گاهی کلمات نامفهومی رو میگه که مشخصه تکرار چیزی هست که شنیده.امروز که برای فرار از هوای نزدیک به 40 درجه ملبورن با سامیار به استخر رفته بودیم، در حین بازی به کنار بچه ای در سن و سال خودش رفت و بهش گفت"what is your name?" من داشتم از تعجب شاخ در میوردم،فکر کردم که نمی دونه چی میگه اما بعد از اینکه دوباره تکرار کردفهمیدم که کاملا متوجه هست و این یعنی اینکه باید حسابی مواظب زبان فارسی اش باشیم.
**********
سامیار در زبان فارسی هم پیشرفت کرده و عبارتهای جدیدی به کار می بره به طور مثال"به نظر تو" رو خیلی استفاده میکنه، بعضی وقتها درست و بعضی وقتها اشتباه:
مامان به نظر تو چه بازی کنیم؟
به نظر تو لگو بازی کنیم!!!
، "
۱۳۸۷ دی ۱۷, سهشنبه
ما بالاخره کانگورو دیدیم!!!

از وقتی که قرار شد به استرالیا بریم، بیشتر کسانی که به ما می رسیدند در مورد کانگوروها حرف می زدند و اینکه چقدر کانگورو در اونجا زیاده و خلاصه در روزهای آخر قبل از اومدن من دچار این توهم بودم که احتمالا از بدو ورود کانگوروها زیر دست و پای ما حرکت می کنند، یه چیزی شبیه وضعیت گربه ها در ایران.چند باری هم پیشنهاد دادم کالسکه سامیار رو نبریم و اونجا یک کانگورو بگیریم....
خلاصه اینکه بعد از 5 هفته استقرار ما چند روز پیش چشممون به جمال این حیوان روشن شد، اون هم نه در کوچه و خیابان بلکه در باغ وحش ملبورن.
*****
باغ وحش ملبورن که در داخل شهر قرار داره مجموعه بزرگیه که سعی شده بسیار طبیعی طراحی بشه.تنوع جانوری خوبی هم داره اما اشکال کار اینجاست که به سبب احترام زیاد به حیوانات "محدوده های وسیعی رو براشون در نظر گرفته اند و برخی از اونها به سختی دیده می شوند، خصوصا در روزهای گرم که تعدادی از اونها از جمله "آقا شیره" و "آقا ببره" و..زیر سایه درختها لم دادن و لنز تله بابا سینا هم برای شکارشون کافی نیست.
در مجموع جای جالبی بود .یکی از قسمتهای جالبش مجموعه مربوط به پروانه ها بود که ازادانه در یک محدوده مسقف حرکت می کردند و به لحاظ شکل و رنگ بسیار دوست داشتنی بودند.در حین بازدید یکی از اونها روی سر سینا نشست و ما کلی ذوق کردیم که لابد همای سعادت در نیمکره جنوبی به شکل پروانه ظاهر میشه.
سامیار هم خیلی از باغ وحش لذت برد.البته مرتب می خواست بره و حیوان ها رو "نازی " کنه و مدت زیادی طول کشید تا تونستیم متوجهش کنیم که اینها دوست ندارن کسی توی خونشون بیادو...
*****
دیروز از یکی از دوستان شنیدم علت اینکه عکس یک شترمرغ و کانگورو روی آرم دولت استرالیا است اینه که این دو حیوان، حیواناتی هستند که به علت ویژگی بدنی قادر نیستند که به عقب حرکت کنند و دولت استرالیا ادعا داره که کشور و ملت ما همیشه رو به جلو حرکت می کنه.....
قضاوت و تحلیل این ماجرا به عهده خواننده.من که فعلا قادر به هیچ گونه اظهار نظری نیستم.در حال حاضر به عنوان یک "ساکن دانم"در وضعیت خود درجا زدم و دنبال یه جای دستی می گردم بلکه بگیرم تا عقب گرد نکنم که حداقل شرمنده دولت استرالیا و شتر مرغها و کانگوروهای عزیزش نشم
.

این عکس هم تقدیم به تمام همکلاسی های عزیزم در کلاس زبان زندگی
۱۳۸۷ دی ۷, شنبه
شاید به خاطر همه چیزهایی هست که دارم
دو سه روزی هست که حالم بهتره .شاید به خاطر تولد حضرت مسیح باشه، شاید به خاطر تموم شدن مریضی سامیاره، شاید به خاطر اینه که این روزها آژانس های کاریابی و مشاورهای املاک تعطیل هستند و ما با یک توفیق اجباری می تونیم تا چند روزی دنبال پیدا کردن کار و خونه نباشیم،
شاید به خاطر خنده شادمانه سامیار در موقع غذا دادن به جوجه اردکها و دویدن دنبال کبوترهاست، شاید به خاطر رویت دریاست، شاید به خاطر ملاقات چند خانواده مهربون ایرانی است، شاید به خاطر ابراز محبت همسایه هاست، شاید به خاطر دریافت emila ها و کامنت های محبت آمیز است،
شاید به خاطر اینه که چند روزی هست که هوا مطبوع و افتابیه و خبری از بارون نیست شاید به خاطره اینه که بعد از یک ماه تونستم لم بدم و شکلاتی گوشه لپم بذارم و کتاب بخونم
شاید.... ،
شاید به خاطر خنده شادمانه سامیار در موقع غذا دادن به جوجه اردکها و دویدن دنبال کبوترهاست، شاید به خاطر رویت دریاست، شاید به خاطر ملاقات چند خانواده مهربون ایرانی است، شاید به خاطر ابراز محبت همسایه هاست، شاید به خاطر دریافت emila ها و کامنت های محبت آمیز است،
شاید به خاطر اینه که چند روزی هست که هوا مطبوع و افتابیه و خبری از بارون نیست شاید به خاطره اینه که بعد از یک ماه تونستم لم بدم و شکلاتی گوشه لپم بذارم و کتاب بخونم
شاید.... ،
۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه
ویروس مهاجرت
برادرم معتقده حال و هوای آدم در روزهای اول مهاجرت یک نمودار سینوسیه که دامنه اش خیلی کوتاهه.خیلی زود ناراحت و خوشحال میشه و بالاخره بعد از مدتی به یک نمودار یکنواخت تبدیل میشه، نه خیلی خوشحال میشه و نه خیلی ناراحت.
من این روزها کاملا نمودار سینوسی رو تجربه می کنم، اما متاسفانه خیلی زود از حال خوب به حال بد حرکت می کنم و الان هم در یکی از نقاط فرود این نمودار هستم، (دوست داشتم که در یکی از لحظه های خوب ودر یکی از نقاط اوج یک پست بنویسم که اینقدر غرغر و ناله نداشته باشه.چه کنم که لحظه هایی که حالم خوبه اینقدر کوتاه و گذراست که خیلی مجالی برای ثبتش پیدا نمی کنم....)
سامیار خیلی بهونه می گیره و علیرغم اینکه من و سینا در تمام وقت بهش توجه صد در صد داریم اما باز هم آروم نیست و مدام برای هر چیز کوچیکی نق می زنه.احساس می کنم که خیلی دلتنگه، شاید بیشتر از اون چیزی که از یک بچه دو ساله انتظار میره.هر روز بخشی از خاطراتش رو مرور می کنه، از همه کسایی که می شناسه یاد می کنه، چند ساعت پیش داشت می گفت:"مامان خاله آمی تیس کجاست؟" و بعد ادامه داد:"خاله زهره و خاله نغمه با کیهان کوچولو و مامان و باباش اومدن خونه مامانی و بابایی!!!" برای خودش دیالوگ میسازه."بابابزرگ گفت سام سامی میایی بغل بابا بزرگ، سام سامی گفت : آره میام ..."
خیلی ناراحتم، شاید بهتره برگردیم، نمی دونم.نگرانم، نکنه سامیار داره اذیت میشه، هزار سوال و ابهام توی مغزم رژه میره، ...
لعنت به این ویروس مهاجرت که هم دنیا رو ازت میگیره و هم آخرت، نه تحمل موندن داری و جسارت بر گشتن.هم دلت برای همه اون چیزهایی که داشتی پر میزنه و هم برای تجربه های جدید کنجکاوی.هم آرزو داری که لحظه های خوب گذشته رو دوباره داشته باشی و هم امیدواری که شاید بشه لحظه های ناب دیگه ای بسازی....
متاسفم، اما خیلی پکرم ،
من این روزها کاملا نمودار سینوسی رو تجربه می کنم، اما متاسفانه خیلی زود از حال خوب به حال بد حرکت می کنم و الان هم در یکی از نقاط فرود این نمودار هستم، (دوست داشتم که در یکی از لحظه های خوب ودر یکی از نقاط اوج یک پست بنویسم که اینقدر غرغر و ناله نداشته باشه.چه کنم که لحظه هایی که حالم خوبه اینقدر کوتاه و گذراست که خیلی مجالی برای ثبتش پیدا نمی کنم....)
سامیار خیلی بهونه می گیره و علیرغم اینکه من و سینا در تمام وقت بهش توجه صد در صد داریم اما باز هم آروم نیست و مدام برای هر چیز کوچیکی نق می زنه.احساس می کنم که خیلی دلتنگه، شاید بیشتر از اون چیزی که از یک بچه دو ساله انتظار میره.هر روز بخشی از خاطراتش رو مرور می کنه، از همه کسایی که می شناسه یاد می کنه، چند ساعت پیش داشت می گفت:"مامان خاله آمی تیس کجاست؟" و بعد ادامه داد:"خاله زهره و خاله نغمه با کیهان کوچولو و مامان و باباش اومدن خونه مامانی و بابایی!!!" برای خودش دیالوگ میسازه."بابابزرگ گفت سام سامی میایی بغل بابا بزرگ، سام سامی گفت : آره میام ..."
خیلی ناراحتم، شاید بهتره برگردیم، نمی دونم.نگرانم، نکنه سامیار داره اذیت میشه، هزار سوال و ابهام توی مغزم رژه میره، ...
لعنت به این ویروس مهاجرت که هم دنیا رو ازت میگیره و هم آخرت، نه تحمل موندن داری و جسارت بر گشتن.هم دلت برای همه اون چیزهایی که داشتی پر میزنه و هم برای تجربه های جدید کنجکاوی.هم آرزو داری که لحظه های خوب گذشته رو دوباره داشته باشی و هم امیدواری که شاید بشه لحظه های ناب دیگه ای بسازی....
متاسفم، اما خیلی پکرم ،
۱۳۸۷ آذر ۲۶, سهشنبه
همدم بی آزار
شاید به جرات بتونم بگم که بهترین مونس خانواده سه نفری ما در این روزها همین رایانه قابل حمل یا به عبارتی لپ تاپ ماست.این موجود بی ازار پر فایده صبح همزمان با ما از خواب بیدار میشه و شب چند ثانیه قبل از ما خاموش. در تمام لحظاتی که در خونه هستیم در حال خدمات رساندن به یکی از ماست.بیشترین ارتباط ما با دنیای ناشناخته جدید اطرافمون از طریق همین پنجره ساده و کوچیکه ای که تحمل خیلی چیزها رو راحت میکنه.همین که برای خیلی از امور اداری مجبور نیستی شال و کلاه کنی و در حالی که داری دیالوگها رو با خودت مرور می کنی چشم تو چشم آدمها حرف بزنی، می تونی تمام ترس و نگرانیت رو پشت این صفحه ها مخفی کنی و مثل بقیه تقاضات رو بفرستی یا سوالاتت رو بعد از ده بار چک گرامری و لغتی ارائه بدی همه و همه نشان از ارزش این موجود تواناست.
اینکه برای پیدا کردن خونه و پیدا کردن کار راهی به جز متوسل شدن به دنیای ارتباطات مجازی وجود نداره، یعنی اینکه این وسیله جادویی چقدر برای ما حیاتیه.
علاوه بر تمام فوایدی که برای حفظ حیات ما در این نیکره جنوبی داره، در حال حاضر تنها راه ارتباطی ما با خانواده و دوستان و تمام کسانی است که دلتنگشون هستیم و از این طریق می تونیم با هم حرف بزنیم، تصویر همدیگر رو ببینیم و با خوندن نامه ها و وبلاگها جون بگیریم
از اینها گذشته، این رفیق ما، در نقش تلویزیون و dvd player
بهترین دوست سامیاره
حالا تصور کنید که یکهو متوجه بشید که چنین همدمی دچار ویروس شده و معلوم نیست با از بین بردن ویروس چه بلایی سر اطلاعات و خود کامپیوتر میاد و آیا دوباره روشن میشه؟؟؟؟!!!!
*******
قصد داشتم که پست دیگه ای بنویسم اما آنقدر از این خبر شوکه ام که ترجیح دادم قبل از هر اتفاق ناگواری یک قدر دانی درست و حسابی از جناب کامپیوتر بکنم شاید همه چیز ختم به خیر شد، من که به شخصه با حال و روزی که دارم بعید می دونم بتونم با فقدان چند ساعته اون هم کنار بیام....
********
و دیگه اینکه روزها میگذره، هنوز هم برای اینکه بدونم ساعت استرالیا چنده به ساعت ایران ساعت7:30 اضافه میکنم و هنوز هم بغض دارم اما این روزها کمتر و دیرتر تبدیل به اشک میشه ،یعنی حالم بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟
اینکه برای پیدا کردن خونه و پیدا کردن کار راهی به جز متوسل شدن به دنیای ارتباطات مجازی وجود نداره، یعنی اینکه این وسیله جادویی چقدر برای ما حیاتیه.
علاوه بر تمام فوایدی که برای حفظ حیات ما در این نیکره جنوبی داره، در حال حاضر تنها راه ارتباطی ما با خانواده و دوستان و تمام کسانی است که دلتنگشون هستیم و از این طریق می تونیم با هم حرف بزنیم، تصویر همدیگر رو ببینیم و با خوندن نامه ها و وبلاگها جون بگیریم
از اینها گذشته، این رفیق ما، در نقش تلویزیون و dvd player
بهترین دوست سامیاره
حالا تصور کنید که یکهو متوجه بشید که چنین همدمی دچار ویروس شده و معلوم نیست با از بین بردن ویروس چه بلایی سر اطلاعات و خود کامپیوتر میاد و آیا دوباره روشن میشه؟؟؟؟!!!!
*******
قصد داشتم که پست دیگه ای بنویسم اما آنقدر از این خبر شوکه ام که ترجیح دادم قبل از هر اتفاق ناگواری یک قدر دانی درست و حسابی از جناب کامپیوتر بکنم شاید همه چیز ختم به خیر شد، من که به شخصه با حال و روزی که دارم بعید می دونم بتونم با فقدان چند ساعته اون هم کنار بیام....
********
و دیگه اینکه روزها میگذره، هنوز هم برای اینکه بدونم ساعت استرالیا چنده به ساعت ایران ساعت7:30 اضافه میکنم و هنوز هم بغض دارم اما این روزها کمتر و دیرتر تبدیل به اشک میشه ،یعنی حالم بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟
۱۳۸۷ آذر ۱۹, سهشنبه
جایی برای هیچ بودن
اینجا ساعت یازده شب هست.پدر و پسر خوابیده اند و من بیدارم تا خودم رو برای امتحان آیین نامه راهنمایی و رانندگی آماده کنم..یک روز دیگه بیشتر وقت ندارم و باید 150 صفحه بخونم!!!!با خودم قرار گذاشته بودم که کامپیوتر رو روشن نکنم، چون می دونستم به محض روشن کردن دوباره حال و هوام عوض میشه و به سختی می تونم تمرکز کنم...چه کنم که اینجا تنها آشنای باقی مونده است.صفحات اینجا، جاهایی که توش چرخ میزنم، همه و همه همون جوری که تا 10 روز پیش هم بود و از اون لذت بخش تر ایمیلهایی که میگیرم همه نشانه هایی از روزگار "بودن"منه.
معلم عزیزم، تو هشدار داده بودی که برای "هیچ" بودن آماده باشید و ما هم به ظاهر آماده بودیم اما امروز فهمیدم که تمرین "هیچ"بودن اصلا کار ساده ای نیست.اینکه تو ندونی کارت عابر بانکت رو برای بار اول باید ثیت کنی و چطوری این کار رو بکنی، اینکه وقتی زنگ میزنی و اطلاعات میخواهی باید ده بار بگی "ببخشید میشه تکرار کنید" و بعد از بار دهم خودت رو به فهمیدن بزنی و نصف ماجرا رو حدس بزنی، اینکه برای بازدید خونه در یک روز بارونی با بچه شیطون 2 ساله ای که به هیچ صراطی مستقیم نیست و حاضر به نشستن در کالسکه نمیشه باید یک ربع پیاده تا ایستگاه قطار بری، دو بار قطار عوض کنی، قطار توی راه خراب بشه ، ..و بالاخره چند دقیقه دیرتر برسی و مملکت نظم زده هم در خونه در ساعت مقرر ببنده....
تمرین "هیچ " بودن کار ساده ای نیست،اما امیدوارم کار پر فایده ای باشه.
****** ******
دوستان عزیزم:روناک، زهره، فریبا، خانم شین و حسین عزیز از پیام هاتون ممنونم.
دوست ناشناس عزیز، من هم موافقم که مقایسه آزار دهنده است، اما ذهن من ناخوآگاه به دنبال این قیاس میره که ببینه بالاخره این هجرت ارزششو داره یا نه؟ که بعضی مواقع هم جواب منفی هست.
معلم عزیزم، تو هشدار داده بودی که برای "هیچ" بودن آماده باشید و ما هم به ظاهر آماده بودیم اما امروز فهمیدم که تمرین "هیچ"بودن اصلا کار ساده ای نیست.اینکه تو ندونی کارت عابر بانکت رو برای بار اول باید ثیت کنی و چطوری این کار رو بکنی، اینکه وقتی زنگ میزنی و اطلاعات میخواهی باید ده بار بگی "ببخشید میشه تکرار کنید" و بعد از بار دهم خودت رو به فهمیدن بزنی و نصف ماجرا رو حدس بزنی، اینکه برای بازدید خونه در یک روز بارونی با بچه شیطون 2 ساله ای که به هیچ صراطی مستقیم نیست و حاضر به نشستن در کالسکه نمیشه باید یک ربع پیاده تا ایستگاه قطار بری، دو بار قطار عوض کنی، قطار توی راه خراب بشه ، ..و بالاخره چند دقیقه دیرتر برسی و مملکت نظم زده هم در خونه در ساعت مقرر ببنده....
تمرین "هیچ " بودن کار ساده ای نیست،اما امیدوارم کار پر فایده ای باشه.
****** ******
دوستان عزیزم:روناک، زهره، فریبا، خانم شین و حسین عزیز از پیام هاتون ممنونم.
دوست ناشناس عزیز، من هم موافقم که مقایسه آزار دهنده است، اما ذهن من ناخوآگاه به دنبال این قیاس میره که ببینه بالاخره این هجرت ارزششو داره یا نه؟ که بعضی مواقع هم جواب منفی هست.
اشتراک در:
پستها (Atom)