۱۳۸۷ آبان ۲۸, سه‌شنبه

روزهای ابری زندگی

قرار بود که روزهای آخر قبل از رفتن زیادتر بنویسم.قراری بود که با خودم گذاشته بودم، برای اینکه در آینده دور یا نزدیک یادم بمونه که چه حس و حالی داشتم.اما چرا اینقدر وقفه؟؟؟؟؟نمی دونم!کارهای زیادی هست که باید انجام بدم و اینکه حس و حال من این روزها مثل هوای استرالیا شده که میگن خیلی متغیره.صبح بارون میاد، کمی بعد آفتابی میشه، دوباره ابری، گرم میشه و خلاصه قابل اعتماد نیست.
من هم چند ساعتی حالم خوبه و فکر می کنم که بهترین تصمیم دنیا رو گرفتم، بعد یکهو ابرهای تیره وجودم رو پر می کنم و دلم می خواد که مثل ابر بهار گریه کنم.چند روزی هم که یک هیولای بی شاخ و دم رفته بود تو جلدم و دلم می خواست سر همه نعره بزنم و با همه چیز سر جنگ داشتم.خلاصه اینکه اصلا قابل اعتماد نیستم...

۱۳۸۷ مهر ۲۶, جمعه

هوای پاک حق مسلم ماست!

این پنجمین باره که رادیو پیام اخبار میگه و این یعنی که بیش از یک ساعته که من در راه هستم.دارم به ترافیک و وضعیت خیابونها و حال و روز خودم فکر می کنم که رادیو اعلام می کنه"به علت آلودگی شدید هوا، زنان باردار، بیماران قلبی و بچه ها حتی الامکان از خانه خارج نشوند." فردا قراره که با سامیار و دوستاش و ماماناشون بریم پارک.نمی دونم که این هشدار شامل فردا هم میشه یا نه.بعد از تماس با چند تا از مادرها تصمیم می گیریم که فردا صبح تصمیم قطعی رو بگیریم.
اخبار ساعت هفت صبح رو گوش می کنم.در بخش هواشناسی اعلام می کنن که"میزان آلاینده ها رو به افزایش است." همین!!! نمی دونم که این هشداره؟این فقط اطلاع رسانیه.تصمیم می گیرم تا اخبار ساعت هشت منتظر بمونم.تمام تیترهای خبری و تفصیل خبری رو گوش می کنم، اما هیچ گونه اطلاعی در مورد آلودگی هوا داده نمی شود.همینه که سحر خیز باش تا کامروا شوی.این اطلاعیه رو فقط سحر خیزها شنیدن!
پیش خودم فکر می کنم حتما سازمانی یا مرکزی هست که بتونه وضعیت هر روز هوا رو اعلام کنه.به 118 زنگ می زنم و اونها شماره 134 رو می دن.اما این شماره فقط مختص پیش بینی هواست.دوباره به 118 تماس می گیرم و مسئله رو مطرح می کنم : "من می خوام وضعیت آلودگی هوای امروز تهران رو بدونم" جوابگوی ؟؟؟ مرکز 118 می پرسه"مگه خبری شده؟"اطلاعیه دیروز رو می گم و اینکه می خوام در مورد وضعیت امروز بدونم.بعد از مشورت با همکارانش شماره سازمان محیط زیست رو به من میدن. بعد از تماس با اپراتور و ارتباط با بخشهای مختلف، شماره مرکز دیگری رو میدن و بالاخره بعد از زمان قابل ملاحظه ای معطلی، من به مرکز پاسخگویی متصل میشم.بعد از اینکه سوالم رو مطرح می کنم، خانمی با صدایی که از ته چاه در میاد می پرسه" شما؟".تلاش می کنم که خونسردی خودم رو حفظ کنم و جواب میدم" من یک شهروند معمولی تهرانی" و این بار می پرسه" برای چی می خواهین بدونین؟" این باربیشتر از اینکه عصبانی بشم خنده ام می گیره. در حالی که خودم رو کنترل کردم جواب می دم"میخوام بچه ام رو ببرم پارک، می خوام بدونم وضعیت آلودگی در چه حدی هست؟!!!"
لحظه ای سکوت می کنه و من احساس می کنم که حسی از تمسخر فضای اطرافم رو پر کرده.پیش خودم فکر می کنم که چه سوژه خوبی رو برای تفریح کردن کارشناسان محترم سازمان فراهم کرده ام.مادران بی غم الکی خوش بیکار که برای پارک بردن بچه هاشون میزان آلاینده های هوا رو چک می کنن.پس از اینکه پرسید در کدام منطقه زندگی می کنم و کدام منطقه می خوام برم جواب داد"درهر دو این مناطق، آلودگی هوا در وضعیت خیلی بالاست!!!"
........
برای چی می خوام بدونم که آلودگی هوا در وضعیت هشدار هست یا مثل روزهای معمولی در حد قابل تحمله؟ برای اینکه تنفس در هوای پاک حق طبیعی و اولیه من، تو و بچه های ماست.چون ریه های ما ،مغزما و وجود ما به اکسیژن احتیاج داره نه گوگرد و بنزن و هزار کوفتی که نمی شناسم و نمی دونم و با هر نفسی فرو میدیم.. برای اینکه هوای پاک حق مسلم ماست.

۱۳۸۷ مهر ۱۱, پنجشنبه

رد پا

رد پای آدمهای مختلف روی زندگی فرق می کنه.ردپای بعضی ها رو دوست داری پاک کنی، سریع و بی معطلی.اونقدر که هیچ اثری ازش باقی نمونه.برعکس ردپای بعضی ها زندگی رو زیباتر کرده، انگار که بخشی از نقش و نگار خود زندگیه.نه تنها پاکش نمیکنی، بلکه سعی می کنی همین طوری حفظش کنه.
ردپای بعضی از آدمها مقدسه.حتی اگه خیلی هم توی زمینه زندگی جای خودش رو پیدا نکرده باشه نه تنها نگهش میداری، بلکه به خاطر بودنش هم شکر می کنی...
و بعضی وقتها تمام تلاشت رو می کنی که شاید بیاد و ردی از خودش روی زندگی ات بذاره.، بعضی وقتها به رد انگشت کوچک پاش هم راضی هستی..

۱۳۸۷ شهریور ۲۷, چهارشنبه

هجرت کتابها

امشب نوبت جمع کردن و بسته بندی کتابهاست.کتابهایی که در فضای کوچیک خونه ما برای خودشون جا خوش کردن و حسابی ارج و قرب دارن.سه تا کتابخونه خونه رو خودمون درست کردیم، یکیشو من و دوتاشو سینا.با چوب و شیشه.ارزون و ساده و در عین حال دوست داشتنی.حداقل من که خیلی ازشون لذت بردم.از روز اول به نظرم فرورفتگی های دیوار فقط مناسب کتابخونه بود و هیچ وقت علیرغم تشویق های اطرافیان دلم نخواست اونها رو تبدیل به دکور کنم و بعد هم چند تا ظرف لوکس و مامانی توش بذارم.نه اینکه بخوام این کارو نفی یا کم ارزش کنم.برای من دیدن هر روزه کتابها و لمس کردن چندتاشون در روزگاری که خیلی هم هجال خوندن نیست حکم قرص آرام بخش رو داره.همیشه از نگه داشتن کتابها توی کارتن عذاب کشیدم.دو سال اول زندگی مشترکمون که هنوز کتابخونه به اندازه کافی نداشتیم تعدادی از کتابها رو در کارتن توی انباری نگه داشته بودیم.هر بار یادم می افتاد که کارتن کتابهای شعر و جند تا کارتن کتاب داستان توی انباری فسقلی و نم گرفته روی هم تلبار شده قلبم فشرده میشد.اون روزها نه پول لازم برای خرید یک کتابخونه آماده و مناسب رو داشتیم و نه وقت کافی برای ساختن حداقل جایی که بشه اونها رو نجات داد.بالاخره هم من در روزهای آخر سال وقتی سینای بیچاره درگیر پایان نامه بود و وقت سر خاروندن نداشت در یک حرکت انتحاری با دو تا الوار چوب روسی و هشت تا شیشه 8 میل بخشی از کتابهای بیچاره رو نجات دادم تا شبها صدای ناله کمتری رو بشنوم.
حالا بعد از چند سال دوباره کتابها باید تا زمان نامعلومی توی کارتن بمونن.بعد از کلی رایزنی با پدر و مادر عزیز قرار شد که تعدادی از کتابهای ارزشمند!!! در یکی از کمدهای داخل خونه نگهداری بشه و بقیه هم به انباری منتقل بشن.تصمیم گرفتیم که فعلا به اندازه یک کارتن کوچیک کتاب همراهمون ببریم.
قسمت سخت ماجرا از اینجا شروع میشه که باید از بین ؟؟؟جلد کتاب تعدادی رو به عنوان کتاب ارزشمند برای توی کمد جدا کنیم.آخه کی میگه که کتاب "غیرمنتظره"نوشته کریستیان بوبن از مجلات اسپانیایی معماری کم ارزش تره.فقط به خاطر اینکه کتاب بوبن جلدش مقوایی و تعداد صفحاتش کمتره؟!!!یا اینکه من از کجا بدونم که در اونور دنیا دلم می خواد "حافظ با تصحیح و مقدمه دکتر حسین الهی قمشه ای"بخونم یا دلتنگ "حافظ به سعی سایه"میشم و یا اینکه کتاب "داستانهای کوتاه چخوف"که از 34 تا داستان 7 تاش خونده شده باید در لیست کتابهای خونده شده قرار بگیره و در ایران بایگانی بشه یا اینکه با کتابهای خونده نشده مونس روزهای هجرت بشه
به دلیل اینکه هنوز معیار روشن و در عین حال مشترکی برای این دسته بندی وجود نداره تقربیا نصف کتابها بلاتکلیف موندن


پ.ن :از دوستهای عزیزی که با کامنت، EMAIL , و نلفن من رو راهنمایی کردن خیلی ممنون.مقصد ما شهر ملبورن در کشور استرالیاست.امیدوارم که با راهنماییهای خوبتون بتونم راحتتر با مسایل احتمالی کنار بیام. ...

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

مهاجرت

می گه: تبریک می گم، خیلی خوشحالی؟؟؟؟
با تردید نگاهش می کنم و می گم: تبریک؟مگه تبریک داره!!!
در حالی که سعی می کنه بفهمه دارم جدی حرف می زنم یا نه می گه :مگه خوشحال نیستی؟؟؟مگه منتظرش نبودی؟
می گم: خوشحالم؟نمیدونم،..و خیره نگاهش می کنم.
در حالی که هنوز بلاتکلیفه می پرسه:نگرانی؟ ناراحتی؟اضطراب داری؟....
پیش خودم حدس می زنم که احتمالا دوره
"زبان زندگی" دیده و حالا هم داره از تکنیک "همدلی" استفاده می کنه.بدم نمی یاد که در این بازی وارد بشم، شاید بتونم احساس عجیب و غریبی رو که چند روزیه باهاش درگیر شدم پیدا کنم.
می گم: ناراحت نیستم، نگرانم، نیاز به اطمینان دارم.چارچوب های امنیتی ام داره عوض میشه و نمی دونم در وضعیت جدید با چه چیزهایی رو برو می شم.کمی هم می ترسم.از این که در دنیایی که چیز زیادی ازش نمی دونم می تونم از کودکم محافظت کنم؟می تونم آرامش و امنیت خاطر رو براش فراهم کنم؟می تونم هرروز به صورت قشنگش لبخند بزنم؟دچار تردید هستم.می تونم لحظه های زیبایی رو که برای زندگی مشترکمون تصور کردم در سرزمینی دور که حتی با ما در یک نیمکره هم نیست تجربه کنم؟
چهره اش جدی شده و باهر جمله من بیشتر اخم می کنه.می فهمم که داره تمرکز می کنه.تجربه مهاجرت رو نداره وخوشبختانه تلاش هم نمی کنه با شنیده هاش وضعیت من رو قضاوت کنه و از همه مهمتر این که با من همدلی می کنه نه با پدیده مهاجرت.

*****

این روزها جریان عادی زندگی ما با پدیده مهاجرت مواجه شده.قراره تا دو ماه ونیم دیگه زندگی رو در جایی خیلی دورتر از اینجا شروع کنیم.تاثیرات این تغییر عظیم بر یک کودک نزدیک به دو سال چیه؟کسی کمکی،تجربه ای داره؟

۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

بوی خوش دوستی

استادی داشتم که می گفت بهتره هرکس به اندازه موهای سرش دوست و رفیق داشته باشه.با یکی سینما بره، به یکی کتاب بده و با یکی موسیقی گوش بده، با یکی سفر بره و با اون یکی قدم بزنه....
تعبیر من از این حرف اینه که آدم می تونه با آدمهای زیادی در ارتباط باشه بدون اینکه لازم باشه در همه موردی با اونها به توافق برسه.لازم نیست سطح رابطه ها حتما به یک عمق و اندازه باشه، مهم اینه که لحظه های با هم بودن خوب و خوشایند باشه.این لحظه ممکنه یک ساعت، یک روز و شاید طولانی تر از اینها باشه.
من این نگاه به زندگی رو دوست دارم.اینکه با معیارهای سفت و سخت و غیرقابل انعطاف آدمها رو محک بزنم و بعد از کلی ارزیابی تصمیم بگیرم که اسم اونها رو به لیست دوستام اضافه کنم یا نه خوشم نمیاد.از اینکه دفترچه تلفن موبایلم که کاملتر از بقیه دفترچه تلفن هاست باز می کنم و توی اون تعدادزیادی اسم پیدا می کنم و با دیدن اسم هر کدوم یاد یک خاطره می افتم،اینکه روز تولدم کلی پیام تبریک می گیرم، اینکه دوستهایی دارم که می تونم از تجربه های بچه داریشون استفاده کنم، اینکه دوستهایی دارم که می تونم در مورد زندگی زناشویی و همسرداری با هم گپ بزنیم، اینکه دوستهایی هستند که میشه سوالات شغلی رو ازشون پرسید و در مورد کار باهوشون حرف زد،اینکه دوستهایی هستند تا در مورد کتابهایی که خوندیم با هم حرف بزنیم، اینکه دوستهایی دارم که باهاشون "زبان زندگی"رو تمرین می کنم،اینکه دوستهایی دارم که با هم سفر میریم، با هم قهقه میزنیم و یا گاهی بغض می کنیم....
از داشتن همشون خوشحالم و به خودم می بالم.پیش خودم فکر می کنم رشته این دوستیها تا چند هزار کیلومتر می تونه همراه من بیاد.می تونم بوی خوش دوستی رو تا ده هزار کیلومتر اونورتر از مرزهای این مملکت هم با خودم ببرم تا با عطر دلچسبش لحظه ها رو زیباتر کنم؟ .

سامیار در آغاز بیست ماهگی


سامیار در حرف زدن پیشرفت زیادی کرده.تقریبا سعی می کنه هر چیزی رو که میشنوه تکرار کنه.بیشتر از قبل به نقاشی کشیدن علاقمند شده و دوست داره "چش چش او ب او" بکشه، البته روی دیوار و کمد بیشتر بهش کیف می ده.
از یک تا چهار رو میشماره و گاهی به شش و هفت هم می رسه.از بودن با بچه ها خصوصا دوستاش آیا(شایا)، آیان(شایان( و آنکیا(آرنیکا)خیلی لذت می بره.از خاطرات خوبش در این مدت سفر به تکیه(ترکیه) با همین دوستاش بوده و علاقه داره که هر روز عکسهای سفر رو مرور کنه
اتفاق مهم این مدت که خیلی هم خوشایند نبود ترک شیر مادر بوده و الان حدوده 10روزی میشه که به کلی قطع شده.اگه ازش بپرسی کی می می میخوره میگه "نی نی کوتوکا(کوچولوها)اما گفتن این حرف تا پذیرفتنش برای این کوچولوی معصوم خیلی فاصله داره.خصوصا بعضی شبها طوری کلافه است که دل آدم به درد می آید.دنبال چیزی می گرده که خودش هم فهمیده دیگه خبری ازش نیست.
در خوندن چند تا از شعرها می تونه همراهی کنه:
یه توپ دارم "گلگلیه
سرخ و سفید و "آبیه"
میزنم زمین "هبا میره"
نمی دونی تا "کجااااا میره"
من این توپ رو "نشتم"
مشقام رو خوب "نشتم"
بابام به من "عیدی داد"
یه توپ "گلگلی داد"