۱۳۹۱ بهمن ۱۲, پنجشنبه
خود کرده را تدبیر نیست...
نوشتن در روز، وقتی هوا روشن است و خورشید درست وسط آسمون حس غریبی داره. نوشتن خصوصی ترین و شخصی ترین قسمت زندگیم هست و در یک زندگی پر جریان بچه داری، قاعدتا سهم این قسمت شخصی زندگی آخرین ساعتهای شب و یا شاید اولین ساعتهای بامداد است. البته خیلی هم بد نیست. در سکوت شب و تاریکی محض لذتی هست که شاید در روشنایی روز خیلی هم دست یافتنی نباشه.
اما بعد از مدتها دلم خواست که درست همین الان وسط روز بنویسم. سارینا خوابیده، سامیار مدرسه رفته و من تمرکز هیچ کاری رو ندارم. ذهنم اونقدر شلوغه که گاهی قادر به پیدا کردن کلمات عادی هم نیستم. حالم خوبه یا بهتره بگم باید خوب باشه. مدام در حال کلنجار رفتن با هزار فکر عجیب و غریبم تا بتونم این صدای لعنتی سرزنش گر رو در وجودم آروم کنم.
جرات حرف زدن رو هم از دست داده ام. می نویسم و پاک میکنم. با خودم و واقعیتهای اطرافم زیادی کلنجار میرم.شاید باید همه چیز رو اونطور که هست بپذیرم و از بلندپروازی های زیاد دست بردارم. شاید باید جایی رو که هستم قبول کنم...
۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه
غول چراغ جادویم آرزوست.
چند ساعتی است که سارینا خوابیده و ممکنه که به زودی بیدار بشه، عقل ملامت کننده ام وزوز کنان هشدار میده که برم بخوبم تا بچه بیدار نشده تا انرژی ذخیره کنم برای فردا تا بتونم فردا کارهام رو خوب و درست و سریع انجام بدم تا مادر خوب و همسری پرانرژی و دانشجوی خوبی باشم تا.....
این خلوت و تنهایی شب به تمام خستگی روز میارزه، وقتی مجردی و هنوز سی سالگی رو رد نکردی، مدام دنبال این هستی که گمشده ای رو پیدا کنی، شمعی روشن کنی، موزیک ملایم و عاشقانه ای بذاری و به اوج برسی. این تصویر رو معمولا خیلی ها در رویاهاشون میسازند و بعضی ها هم واقعی اش میکنند.
اما این روزها من در سی و اندی سالگی در جامه مادری و همسری شیفته ساعتی هستم که تنهای تنها نشسته ام و از نقشی که شمع روی دیوار انداخته لذت میبرم و از اینکه اخمم، اشکم و لبخندم در تاریکی شب مخفی شده خوشحالم.
فکر می کنم که وقت زیادی برای فکر کردن لازم دارم و دو گوش خیلی بزرگ برای شنیدن.و یک صورت مهربون که در تمام مدتی که حرف میزنم و احتمالا گاهی فریاد میزنم با مهربانی من رو نگاه کنه و هیچ آثاری از شماتت و قضاوت روی صورتش نباشه. در ضمن یک آغوش گرم و مهربون هم داشته باشه که اون وقتهایی که کار بالا گرفت و به هق هق افتادم بتونه من رو آروم کنه...و بعد از همه ماجراها، فقط بگه که آره حق داری و اصلا لازم نیست که وعده و وعید بده که همه چیز درست میشه.
۱۳۹۱ دی ۱۲, سهشنبه
برای همه دغدغه هایی که می نویسی خانم شین...
فکر می کنم بزرگترین کم لطفی که در سال گذشته به خودم کردم این بود که کم نوشتم. نه در وبلاگ و نه در هیچ جای دیگری. حرفهای زیادی بود که باید می نوشتم، من ننوشتم و حرفها بیشتر شد، جمع شد و نشست در مغزم، شاید جایی در مرکز اعصاب. و حالا مدتی است که به صورت یک نویز ممتد تمام روح و روانم رو درگیر کرده. باید می نوشتم، باید جرات میکردم و از بحران سی و چند سالگی می گفتم. از شک هایی که دچارش میشی، از کابوسهایی که بی امان به سراغت میاد و از هیولای خشمگینی که در درونت نگه داشتی و با تمام انرژی مواظبی که کسی از وجودش بویی نبره.
سال گذشته حرفهای زیادی داشت که نگفته تمام شد و حالا من می خوام که با صدها مسئله باز حل نشده دوباره آغاز کنم.
من ننوشتم، اما خواندم. دوست عزیزی را که خوب می نویسد. هر بار که خوندم از خودم پرسیدم که آیااین شباهت مربوط به گذر همزمان از سی و چند سالگی است یا فقط یک تصادف ساده است. هر علتی که داشته باشه من به تو مدیونم "خانم شین". بابت همه نوشته های خوبی که می نویسی. ممنون که من را می نویسی خیلی بهتر از اینکه من قادر به توصیف باشم. من در هزاران کیلومتر دورتر، در تابستان گرم نیمکره جنوبی با تو که زمستان سرد را تجربه می کنی همزاد پنداری می کنم.
من هم می خواستم از عادت بنویسم، از عادتی که جای همه چیز را میگیرد و نوازش را به یک کالای لوکس تبدیل می کند. من هم می خواستم بگم که چقدر جای حرفهای خوب، نگاههای زیبا و قلبهای مشتاق در زندگی این روزها خالی است. و می خواستم اضافه کنم دلم برای خند های بلند و از ته دل تنگ شده.
شاید باید به جای همه اهداف کوچک و بزرگ سال جدید فقط برای شاد بودن و شادمانه زندگی کردن تلاش کنم.
۱۳۹۱ دی ۱۱, دوشنبه
برای آخرین لحظه های سال
یک صفحه نوشته بودم، اما تلخ بود و ناامید. فکر کردم که نوشته خوبی برای لحظه های نو شدن سال نیست، جای دیگری ذخیره اش کردم. برای الان و این ساعت فقط آروزی شادی و سلامتی دارم.آرزوی قلبی که عاشقانه بتپد و دلی که همیشه شاد باشد...
۱۳۹۱ مهر ۳, دوشنبه
ارتباط.....خشونت
از زمانی که از ایران آمده ام، بارها با شنیدن اخباری از ایران احساس شرمندگی و گناه کرده ام. اخبار دردناکی از زندانها، از گرانی، از بی عدالتی،...اما امروز بیش از هرزمان دیگری خجالت زده بودم، شرمنده از زندگی در جایی که آزادی عقیده یکی از مهم ترین حقوق فردی است. کشوری که من مسلمان از تمام مزایای یک شهروند عادی برخوردارم حتی اگر هم کشیان من در همین شهر در حال تولید آشوب باشند. من ایرانی قابل احترام هستم حتی اگر کشورم متهم به حمایت از خشونت باشد.
کسانی که مهاجرت را تجربه کرده اند خوب میدونند که مهاجرت کردن فرآیند نفس گیری است. "خارج" ابدا مدینه فاضله نیست، همه می دانند که مهاجرت درد دارد و گاهی این دردها تا زمان زیادی التیام پیدا نمی کند، من از جمله کسانی هستم که بارها از این دردها ناله کرده ام، اما امروز به خاطر این شکایتها شرمنده شدم. امروز دوباره به یاد آوردم که درد من در برابر غم پدر و مادرهای زندانی دور از فرزند هیچ محلی ندارد.
به کامران فکر می کنم، به "زبان زندگی" و به "ارتباط بدون خشونت". تضاد غریبی است، معلم "ارتباط بدون خشونت" درگیر خشن ترین و ناعادلانه ترین ارتباطات شده. از دیروز که این خبر را شنیدم بارها و بارها کامران را در سلول زندان تصور کرده ام و اینکه آیا تکنیک نیاز و تقاضا در این روزگار سخت برایش راهگشایی بوده؟
تمام سالهای تحصیل روی دیوار مدرسه می خواندیم "معلمی شغل انبیاست" و امروز یکی از همکیشان انبیا در چاردیواری زندان حبس شده.
کلاسهای زبان زندگی یکی از خاطرات خوب زندگی ایران بود که همیشه دلتنگش بودم و بارها و بارها خاطراتش رو مرور کردم. شاگرد بااستعدادی نبودم و هنوز تا رسیدن به ارتباط بدون خشونت فاصله زیادی دارم، اما حداقل می دانم که به شکل دیگری هم میشه به زندگی نگاه کرد.
همدلی کامران در آخرین جلسه ای که در زبان زندگی داشتیم، توصیه ها و پیشنهادهاش برای مواجه با زندگی جدید بعد از مهاجرت و خیلی خاطرات خوب و گفتگوهای دوست داشتنی در کلاسهای زبان زندگی را با خودم مرور می کنم.یکی از توصیه کامران برای کنار آمدن با مشکلات اول مهاجرت این بود که "خودتان را برای مدتی هیچ بودن آماده کنید". من بعد از سه سال اندی که از مهاجرت گذشته دوباره احساس هیچ بودن میکنم ،اینبار نه از بابت ناآشنایی و ناتوانی از درک قوانین سرزمین جدید، بلکه از ناتوانی برای مقابله با قوانین پوسیده سرزمین مادری که با عدالت بیگانه است.
غمگینم از این اتفاق، عصبانی ام از این ناتوانی و دلخورم از این بی عدالتی.
۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه
...بی تو به سر نمی شود...
سامیار از اتاقش من رو صدا می کنه، فکر میکنم که مثل هرشب دنبال بهانه میگرده تا دیرتر بخوابه و یا اینکه می خواد من رو مجبور کنه پیشش بخوابه. اماده ام که مثل هرشب توضیح بدم که دیگه وقتشه که خودش بخوابه و اینکه بزرگ شده و... چشماش پر از اشک بود و صورتش غمگین. با صدای بغض آلود میگه که یکی از دخترهای کلاسشون داره میره آمریکا و تا آخر مدرسه برنمیگرده. میگه که اون بهترین دوستش در بین دخترهاست. می دونم که راست میگه، چون این تنها اسم دختریه که ازش شنیدم. به صورت معصوم و غمگینش نگاه می کنم. می دونم که سامیار طعم خداحافظی رو بیشتر از خیلی از همکلاسیهاش چشیده، رفت و آمد خانواده از ایران خصوصا پدربزرگ و مادربزرگ همیشه تاثیر زیادی روش داره و هر چه که بزرگتر شده، خداحافظیها و رفتنها براش سختتر شده. سعی می کنم که باهاش همدلی کنم، دنبال کلماتی میگردم شاید بتونم کمی از ناراحتیش رو کم کنم، اما واقعا کلمه ای و جمله ای پیدا نمی کنم. نمی تونم بهش بگم که اشکالی نداره، دوباره دوست پیدا می کنی. می دونم که اشکال داره، میدونم که هر دوستی جای خودش رو داره و می دونم که خداحافظی سخته خصوصا از یک دوست...
اشکهاش رو پاک میکنم، هنوز دارم دنبال کلمات می گردم، نه قادر به همدلی هستم و نه همدردی. سامیار می پرسه: چرا فقط دوستهای من از اینجا می روند ولی دوستهای شما هستند، این عادلانه نیست. این سومین دوست سامیاره که در این چند ماه از کلاسشون رفته...در ذهن سامیار دوستهای ما خانواده هایی هستند که اینجا در استرالیا با ما رفت و آمد می کنند. براش توضیح میدم که خیلی از دوستهای من هم رفتند، اونهایی که در ایران زندگی می کردند و من هم روزی که از ایران به اینجا اومدم مجبور شدم که از دوستهای خیلی زیادی خداحافظی کنم. بهش قول میدم که فردا عکس خیلی از دوستهام رو بهش نشون بدم و براش توضیح بدم که الان هر کدومشون توی کدوم کشور هستند تا ببینه که آدم می تونه دوستهای زیادی در کشورهای مختلف داشته باشه.
تصمیم دارم که صفحه فیس بوکم رو بهش نشون بدم. همون البوم زیبای عکسی که دلت رو خوش میکنه که پونصد تا دوست داری و کافیه کلیک کنی و براش پیام بفرستی یا زیر هر عکس و نوشتش لایک بزنی تا بهش یادآوری کنی که دوستش داری و به یادش هستی. و اینکه هروقت اسمش رو زیر عکسها و نوشته هات میبینی دلت گرم میشه و ذوق میکنی که دوست داشته شدی.
اما قصد ندارم براش توضیح بدم که دوری از دوست غم بزرگیه، غمی که این روزها خیلی ها تجربه می کنند. چه اونهای که میروند چه اونهای که می مانند.
۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه
بازی ....زندگی
درست یادم نیست چند سال پیش بود، شاید پنج سال پیش، دوستی که لطف زیادی به من داشت (مدتهاست که ازش بی خبرم، مطمئن نیستم هنوز هم به اندازه گذشته من رو در خاطر داشته باشه) و در عین حال معتقد بود که حال و روز من رو خوب میشناسه روزی به من گفت:" تو در صحنه زندگی خوب بازی میکنی، محکم و بااراده و پر انرژی، اما به نظر من تو خوب بازی می کنی چون زمین بازی زمین همواری است و آدمهای اطرافت خوب بهت پاس می دهند...". من بارها و بارها به این جمله فکر کردم. شاید اون موقع فکر میکردم که بهم کم لطفی میکنه، اون روزها فکر می کردم زمین اونقدرها هم هموار نیست، معتقد بودم که در اطرافم کم نیستند کسانی که مغرضانه توپ را از من دریغ می کنند تا مبادا به هدف گل بزنم...
دلم می خواست دوباره میدیدمش و برایش از زندگی این روزهایم می گفتم، اعتراف می کردم که زمین بازی پنج سال پیش خیلی هموار بود و بازی اون روزها بیشتر به یک جنب و جوش کودکانه شبیه بود، دوست داشتم ازش می پرسیدم که به نظرش من هنوز هم بازیکن سرخوش زمینهای هموارم،...
اشتراک در:
پستها (Atom)