ظهره و خورشید دقیقا در وسط آسمون، اینکه اکثر روزهای زمستون آفتابی است نعمت بزرگیه، حتی اگه سرما اونقدر باشه که گرمای خورشید کفاف گرم شدنت رو نده...اولین باره که روی این چمن ها لم می دم، معذبم ، ناخودآگاه بر می گردم به 10 سال پیش و شاید هم پیشتر، یادم نمیاد روی چمنهای دانشگاه شهید بهشنی لم داده باشم،؟!!!چرا شاید یکی دوباری..بیشتر عادت داشتیم که روی پله ها بشینیم، همون پله هایی که روزه خواری درش حلال بود، همون پله هایی که محل درددلهای عاشقانه بود...چقدر جای مریم و آمی تیس روی این چمن ها خالیه...
یک جوری معذبم، انگار منتظرم که اون خانم چادری منکرات بیاد سراغم و بهم تذکر بده،!!!معلوم نیست این ترس کی تموم میشه، این دلشوره ای که وقت و بی وقت سراغم میاد، حتی در این مملکتی که تا سراغ کسی نری کسی سراغت نمیاد، مملکتی که جا برای همه هست ...
معذبم، نمی تونم که استاد راهنمام رو با اسم کوچیک صدا کنم، خصوصا که رئیس دانشکده است، پس القابش چی میشه،پروفسور،...حداقل فامیلیش رو بگم...معذبمّ نمی تونم وقتی وارد میشه از جام بلند نشم، این یکی رو واقعا نمی تونم، نیم خیز میشم ...
جلسه آشنایی با گروه و تحویل گرفتن اتاق و لوازمه، معذبم، چقدر خوب که همه توضیحات در کتابچه هست، روبروم یک دختر استرالیایه که اون هم دانشجوی جدیده و چقدر آرومه و چقدر تمام وجودش پر از اعتماد به نفسه ...معذبم، باید تمام اطلاعات کتابچه رو دوباره بخونم
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
بازگشت
این همه سکوت و خاموشی مربوط به یک سفر 4 هفته ای به ایران میشه و روزهای شلوغ بعد از بازگشت.سفر خوبی بود و بسیار انرژی دهنده، گفته بودم که عاشقمّ گفته بودم که سلول هام در ایران جور دیگری خوشحاله و قلبم جور دیگه ای می تپه...
حتی ایرانی که این روزها نسیم امید و کابوس ناامیدی را با هم تجربه می کرد،ایرانی که شبهاش صدای الله اکبر می داد، تهرانی که غبار شن و ماسه اش با نامردی و آدم کشی همراه شذه بود و
و من دوباره دانشجو شدم و خونه ما دوباره بوی مدرسه گرفته با این تفاوت که این بار یک وروجک کوچولو داریم که اجازه هر گونه تمرکز رو از من می گیره و اگر لحظه ای من رو پشت کامپیوتر و یا کتاب ببینه فریاد میزنه که "دوست ندارم کارات رو انجام بدی، الان وقت بازیه" و معلوم نیست که کی وقت بازی نیست!!!
....
حتی ایرانی که این روزها نسیم امید و کابوس ناامیدی را با هم تجربه می کرد،ایرانی که شبهاش صدای الله اکبر می داد، تهرانی که غبار شن و ماسه اش با نامردی و آدم کشی همراه شذه بود و
و من دوباره دانشجو شدم و خونه ما دوباره بوی مدرسه گرفته با این تفاوت که این بار یک وروجک کوچولو داریم که اجازه هر گونه تمرکز رو از من می گیره و اگر لحظه ای من رو پشت کامپیوتر و یا کتاب ببینه فریاد میزنه که "دوست ندارم کارات رو انجام بدی، الان وقت بازیه" و معلوم نیست که کی وقت بازی نیست!!!
....
۱۳۸۸ خرداد ۲۶, سهشنبه
دوباره زمستون شد...
بیشتر ساعتهای روز رو پشت کامپیوتر می گذرونم ،چشمانم پر از تصویرهایی است که رنگ سبزشان آغشته به خون شده به جای نغمه های زیبای دیروز صدای خشم و اعتراض از کامپیوتر شنیده میشه...
چند روزی است که دیگر من و سینا "سراومد زمستون "رو زمزمه نمی کنیم
این روزها بیشتر از هر موقع احساس غربت می کنم بیشتر از هر زمانی احساس می کنم که به اینجا تعلق ندارم،به آدمهای اطرافم نگاه می کنم آرامش وجودشان رو نمی شناسم، همانطور که اونها درکی از التهاب درون من ندارند.دوستان من می دانند که در سرزمین ما اوضاع ناآرام است آنها تقلب را می فهمند اما درکی از ابعاد آن ندارند،
آنها سعی می کنند تا با من همدردی کنند، اما قادر نیستند تا با من فریاد بزنند،
چند هفته ای بود که فراموش کرده بودم که اینجا زمستون شده، شور و حال ایران اونقدر داغ بود که حرارتش به ما هم می رسید، سامیار هم "شکفته بهارون "رو زمزمه می کرد چند روزی ، ما هم در زمستان نیمکره جنوبی بهار داشتیم
باز زمستون شد، خیلی سردتر و دلگیرتر از روزهای پیش، باز غم دوری از ایران بزرگ شد به بزرگی روزهای اولی که اومده بودیم شاید هم بزرگتر و باز تنهایی با وسعت بی انتهاش به من دهن کجی می کنه، ،
چند روزی است که دیگر من و سینا "سراومد زمستون "رو زمزمه نمی کنیم
این روزها بیشتر از هر موقع احساس غربت می کنم بیشتر از هر زمانی احساس می کنم که به اینجا تعلق ندارم،به آدمهای اطرافم نگاه می کنم آرامش وجودشان رو نمی شناسم، همانطور که اونها درکی از التهاب درون من ندارند.دوستان من می دانند که در سرزمین ما اوضاع ناآرام است آنها تقلب را می فهمند اما درکی از ابعاد آن ندارند،
آنها سعی می کنند تا با من همدردی کنند، اما قادر نیستند تا با من فریاد بزنند،
چند هفته ای بود که فراموش کرده بودم که اینجا زمستون شده، شور و حال ایران اونقدر داغ بود که حرارتش به ما هم می رسید، سامیار هم "شکفته بهارون "رو زمزمه می کرد چند روزی ، ما هم در زمستان نیمکره جنوبی بهار داشتیم
باز زمستون شد، خیلی سردتر و دلگیرتر از روزهای پیش، باز غم دوری از ایران بزرگ شد به بزرگی روزهای اولی که اومده بودیم شاید هم بزرگتر و باز تنهایی با وسعت بی انتهاش به من دهن کجی می کنه، ،
۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه
آینده روشن
دوازده سال می گذرد از زمانی که به خاتمی رای دادم، هیجان آن روزها رو به یاد دارم، هنوز صدای پسرکی که در نزدیک حوزه انتخاباتی نشسته بود در گوشم می شنوم:"از فردا می تونید بدون روسری توی خیابون بیایید، خاتمی رییس جمهور میشه..." نمی دونم که هر کس اون مدینه فاضله دوران رییس جمهوری خاتمی رو در ذهن خودش چه جور ترسیم کرده بود، برای من خاتمی شوالیه شجاعی بود که قرار بود تغییرات بزرگی رو در مدت کوتاه به وجود بیاره؛
می دونستم که دلم می خواد خیلی چیزها عوض بشه، می دونستم که در آغاز دهه سوم زندگی ام جای خیلی چیزها کمه، اما نمی تونستم اونها رو به وضوح توضیح بدم،
دغدغه برنامه های اقتصادی دولت رو نداشتم چون مجرد بودم و اقتصادم رو کس دیگری می چرخوند،خیلی نگران سیاستهای خارجی دولت نبودم چون فکر میکردم دوست و دشمن های کشور ما ثابت هستند و سیاست خارجی یعنی مرگ بر ... مرگ بر...
من از اینکه به عنوان "نسل جوان "دیده شده بودم و قرار بود بعد از این هم شنیده شوم به هیجان آمده بودم و شاید به همین دلیل هم بود که بعد از اتفاق هیجده تیر سوار موج مخالفین خاتمی شدم و آنقدر سرخورده شدم که در انتخابات قبلی رای ندادم
.
امروز که دهه چهارم زندگی ام رو سپری می کنم، امروز که باید به اقتصاد زندگی مشترک فکر کنم امروز که بازتاب سیاست خارجی یک کشور رو با تمام وجود احساس می کنم باز هم هیجان دارم، امروز برای من موسوی سوار چابک جنگجو نیست که قرار باشه تمام نداشته های من و نسل من رو در چهار یا هشت سال وصول کنه موسوی برای من آغازگر راهی است که شاید بتونه رو به آینده ای روشن داشته باشه،
من در این سالها یاد گرفتم که "فرآیند به اندازه محصول اهمیت داره " ... ،
می دونستم که دلم می خواد خیلی چیزها عوض بشه، می دونستم که در آغاز دهه سوم زندگی ام جای خیلی چیزها کمه، اما نمی تونستم اونها رو به وضوح توضیح بدم،
دغدغه برنامه های اقتصادی دولت رو نداشتم چون مجرد بودم و اقتصادم رو کس دیگری می چرخوند،خیلی نگران سیاستهای خارجی دولت نبودم چون فکر میکردم دوست و دشمن های کشور ما ثابت هستند و سیاست خارجی یعنی مرگ بر ... مرگ بر...
من از اینکه به عنوان "نسل جوان "دیده شده بودم و قرار بود بعد از این هم شنیده شوم به هیجان آمده بودم و شاید به همین دلیل هم بود که بعد از اتفاق هیجده تیر سوار موج مخالفین خاتمی شدم و آنقدر سرخورده شدم که در انتخابات قبلی رای ندادم
.
امروز که دهه چهارم زندگی ام رو سپری می کنم، امروز که باید به اقتصاد زندگی مشترک فکر کنم امروز که بازتاب سیاست خارجی یک کشور رو با تمام وجود احساس می کنم باز هم هیجان دارم، امروز برای من موسوی سوار چابک جنگجو نیست که قرار باشه تمام نداشته های من و نسل من رو در چهار یا هشت سال وصول کنه موسوی برای من آغازگر راهی است که شاید بتونه رو به آینده ای روشن داشته باشه،
من در این سالها یاد گرفتم که "فرآیند به اندازه محصول اهمیت داره " ... ،
۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سهشنبه
بعضی وقتها یادم میره که مادرم
بعضی وقتها یادم میره که مادرم،...به دو کارتون کتابی که از ایران آوردم نگاه می کنم، تعدادی رو انتخاب می کنم، می چینیم کنار کتابهایی که از کتابخونه گرفتم و برنامه ریزی می کنم که هر روز از هر کدوم چقدر بخونم و چند روز دیگه چه کتابهای دیگه ای رو شروع کنم...وقتی هم که می بینم توی شش ماه گذشته فقط دو تا کتاب خوندم فکر می کنم از عواقب مهاجرته...
بعضی وقتها فراموش می کنم که مادر شدم...mp3 player رو پر می کنم از آهنگهایی که دوست دارم و تصمیم می گیرم که از روز بعد مرتب موسیقی گوش کنم و ...
یادم میره که مادرم...تصمیم می گیرم که یک لیوان چای گرم بریزم، ، روی مبل لم بدم ، به درختهای زیبای پاییز زده روبروی خونه زل بزنم و برم در هپروت و خیال بافی که خیلی می چسبه
...
باز یادم میره که مادرم،...خودم و سینا رو تصور می کنم که داریم در مسیرهای جنگلی مه آلود قدم میزنیم، هر از گاهی نفس عمیق می کشیم و از صدای پرنده ها لذت می بریم و تصمیم می گیریم که هر دفعه یکی از مسیرها رو امتحان کنیم
یادم می افته که مادرم، دارم کتاب قطار توماس می خونم، آهنگ پت پستچی داره از تلویزیون پخش میشه، و باید هر چه زودتر چایی رو بخورم که "وقت لگو بازیه".
بعضی وقتها فراموش می کنم که مادر شدم...mp3 player رو پر می کنم از آهنگهایی که دوست دارم و تصمیم می گیرم که از روز بعد مرتب موسیقی گوش کنم و ...
یادم میره که مادرم...تصمیم می گیرم که یک لیوان چای گرم بریزم، ، روی مبل لم بدم ، به درختهای زیبای پاییز زده روبروی خونه زل بزنم و برم در هپروت و خیال بافی که خیلی می چسبه
...
باز یادم میره که مادرم،...خودم و سینا رو تصور می کنم که داریم در مسیرهای جنگلی مه آلود قدم میزنیم، هر از گاهی نفس عمیق می کشیم و از صدای پرنده ها لذت می بریم و تصمیم می گیریم که هر دفعه یکی از مسیرها رو امتحان کنیم
یادم می افته که مادرم، دارم کتاب قطار توماس می خونم، آهنگ پت پستچی داره از تلویزیون پخش میشه، و باید هر چه زودتر چایی رو بخورم که "وقت لگو بازیه".
۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه
سر اومد زمستون
چشمام رو که باز کردم رفتم سراغ کامپیوتر و ایمیل و فیس بوک و...
رضا یک لینک گذاشته بود از سخنرانی انتخاباتی موسوی و آهنگ زیبای سر اومد زمستون ....چند بار نگاه کردم، دل سیر گریه کردم، درونم پر از هیجان شد، این همه شور، اینهمه تمنا...این همه جوان با انگیزه برای آینده...یعنی واقعی نیست؟
دیشب از دوستان ایرانی می پرسیدم که کجا میشه رای داد و باز بحث داغ رای بدیم یا نه؟
و من باز پرم از هزار سوال بی جواب که هر از گاهی به سراغم میاد و بعد در روزمرگی هایم به فراموشی سپرده میشه، نه اینکه مهم نباشن، ضرباهنگ زندگی تنده و شاید دغدغه های من کوچک و اندک.
این روزها که ایران و اسمش و تاریخ و سرگذشتش جز لا ینفک گفتگوهایم شده، این روزها که برای پیدا کردن سوالهای "خارجی ها"دنبال حرفهای حسابی می گردم بیشتر بر آشفتگی افکارم پی می برم، اینکه غرق شدم در دنیای انکار، غرق شدم در دنیای نفی خوبیهایی که می دیدم و نگاه نمی کردم،
من دلم می گیره که در این کشور آزاد که هر کس از هر شکل و ملیتی پیدا میشه، باز هم هویتمون رو انکار می کنیم، اینکه جامعه ایرانیان ملبورن یعنی محل برگزاری کنسرت های ایرانی و چند مراسم دیگه مثل چهارشنبه سوری و بس...
من دلم می گیره که باز این دغدغه ها رو باد خواهد برد...
رضا یک لینک گذاشته بود از سخنرانی انتخاباتی موسوی و آهنگ زیبای سر اومد زمستون ....چند بار نگاه کردم، دل سیر گریه کردم، درونم پر از هیجان شد، این همه شور، اینهمه تمنا...این همه جوان با انگیزه برای آینده...یعنی واقعی نیست؟
دیشب از دوستان ایرانی می پرسیدم که کجا میشه رای داد و باز بحث داغ رای بدیم یا نه؟
و من باز پرم از هزار سوال بی جواب که هر از گاهی به سراغم میاد و بعد در روزمرگی هایم به فراموشی سپرده میشه، نه اینکه مهم نباشن، ضرباهنگ زندگی تنده و شاید دغدغه های من کوچک و اندک.
این روزها که ایران و اسمش و تاریخ و سرگذشتش جز لا ینفک گفتگوهایم شده، این روزها که برای پیدا کردن سوالهای "خارجی ها"دنبال حرفهای حسابی می گردم بیشتر بر آشفتگی افکارم پی می برم، اینکه غرق شدم در دنیای انکار، غرق شدم در دنیای نفی خوبیهایی که می دیدم و نگاه نمی کردم،
من دلم می گیره که در این کشور آزاد که هر کس از هر شکل و ملیتی پیدا میشه، باز هم هویتمون رو انکار می کنیم، اینکه جامعه ایرانیان ملبورن یعنی محل برگزاری کنسرت های ایرانی و چند مراسم دیگه مثل چهارشنبه سوری و بس...
من دلم می گیره که باز این دغدغه ها رو باد خواهد برد...
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
فوتبال استرالیایی
از شواهد پیداست که در استرالیا و خصوصا ایالت ویکتوریا(ملبورن) فوتبال اهمیت زیادی داره، البته با فوتبال ما خیلی فرق میکنه و بیشتر به فوتبال آمریکایی شبیه و تقریبا از همه اعضای بدنشون در بازی استفاده می کنند.هرچند که خودشون هر شباهتی رو انکار می کنند و فوتبال استرالیایی یا در اصطلاح عامیانه "فوتی"رو خیلی جالبتر می دونند.
در هر حال اینجا عموم مردم یک تیم منتخب دارن و به طور جدی مسابقاتش رو پیگیری می کنند و بحث فوتبال یکی از موضوعات معمول در گفتگوهای مردمه.از این جهت به تازه واردها توصیه میشه که به سرعت برای خودشون تیم انتخاب کنند.ما هم در همون هفته های اول توسط یکی از همسایه های استرالیایی که از فوتبال دوستهای دو آتیشه هست طرفدار یکی از تیمها "قرار داده شدیم؛ به زور" که البته تیم بدی هم از کار در نیومد...و دیروز برای دیدن یکی از بازیهای مهم این تیم به استادیوم رفتیم.
استادیوم MCG با ظرفیت 100000 نفر در مرکز شهر ملبورن قرار داره و اختصاص مساحت زیادی از مرکز شهر به این ورزشگاه و تامین میزان قابل توجهی پارکینگ در محیط اطراف حقیقتا حیرت آوره.اما از اون عجیب تر برای من حضور خانمها و بچه ها در هر سن و سالی بود.برای من که در تمام عمرم استادیوم فوتبال رو با جنس مذکر تجسم کردم و در طبقه بندی فضاهای عمومی شهری استادیوم رو در دسته فضاهای مردونه قرار دادم، دیدن تمام اعضای خانواده در کنار هم برای دیدن مسابفه فوتبال کمی باورنکردنی است. به گفته دوستمون طبق آمار در اکثر مسابقات تعداد خانمها و آقایون برابره
خوشبختانه فقط من نبودم که متعجب و حیرت زده شدم،دوستان استرالیایی ما هم از اینکه در کشور ما خانمها نمی تونند به استادیوم بروند دچار شوک شدند و سریعا علتش رو جویا شدندفکر می کردم همین که کشوری اسلامیه دلیل کافی و کاملیه برای اینکه خانمها ممنوع الورود باشند، اما دیدم که این جواب اصلا قانع کننده نبود و سعی کردم که دنبال دلایل محکم و موجه بگردم.نمی دونم چرا اینجا همش سعی می کنم که قوانین مملکتمون رو عقلانی و بر اساس اصول انسانی جلوه بدم!!! خلاصه اینکه هر چی فکر کردم جوابی پیدا نکردم و فقط تونستم بگم"برای اینکه آقایون در استادیوم حرفهای زشت میزنند
و اینکه این استادیوم همونه که تیم ایران با استرالیا مسابقه داد و با نتیجه 2-2 به جام جهانی رفت و اون شب به بادموندنی رو ساخت.
در هر حال اینجا عموم مردم یک تیم منتخب دارن و به طور جدی مسابقاتش رو پیگیری می کنند و بحث فوتبال یکی از موضوعات معمول در گفتگوهای مردمه.از این جهت به تازه واردها توصیه میشه که به سرعت برای خودشون تیم انتخاب کنند.ما هم در همون هفته های اول توسط یکی از همسایه های استرالیایی که از فوتبال دوستهای دو آتیشه هست طرفدار یکی از تیمها "قرار داده شدیم؛ به زور" که البته تیم بدی هم از کار در نیومد...و دیروز برای دیدن یکی از بازیهای مهم این تیم به استادیوم رفتیم.
استادیوم MCG با ظرفیت 100000 نفر در مرکز شهر ملبورن قرار داره و اختصاص مساحت زیادی از مرکز شهر به این ورزشگاه و تامین میزان قابل توجهی پارکینگ در محیط اطراف حقیقتا حیرت آوره.اما از اون عجیب تر برای من حضور خانمها و بچه ها در هر سن و سالی بود.برای من که در تمام عمرم استادیوم فوتبال رو با جنس مذکر تجسم کردم و در طبقه بندی فضاهای عمومی شهری استادیوم رو در دسته فضاهای مردونه قرار دادم، دیدن تمام اعضای خانواده در کنار هم برای دیدن مسابفه فوتبال کمی باورنکردنی است. به گفته دوستمون طبق آمار در اکثر مسابقات تعداد خانمها و آقایون برابره
خوشبختانه فقط من نبودم که متعجب و حیرت زده شدم،دوستان استرالیایی ما هم از اینکه در کشور ما خانمها نمی تونند به استادیوم بروند دچار شوک شدند و سریعا علتش رو جویا شدندفکر می کردم همین که کشوری اسلامیه دلیل کافی و کاملیه برای اینکه خانمها ممنوع الورود باشند، اما دیدم که این جواب اصلا قانع کننده نبود و سعی کردم که دنبال دلایل محکم و موجه بگردم.نمی دونم چرا اینجا همش سعی می کنم که قوانین مملکتمون رو عقلانی و بر اساس اصول انسانی جلوه بدم!!! خلاصه اینکه هر چی فکر کردم جوابی پیدا نکردم و فقط تونستم بگم"برای اینکه آقایون در استادیوم حرفهای زشت میزنند
و اینکه این استادیوم همونه که تیم ایران با استرالیا مسابقه داد و با نتیجه 2-2 به جام جهانی رفت و اون شب به بادموندنی رو ساخت.
اشتراک در:
پستها (Atom)