۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

نقطه سرخط

من همیشه عادت دارم انجام کارهایی که مدتهای زیادی هست به تعویق افتاده را از جای "روندی" شروع کنم، بسته به شرایط مثلا از اول هفته یا از اول یک ماه ... سفر دو ماهه من به ایران باعث شد که یک وقفه طولانی در وبلاگ بیفته و این تقریبا یک ماهی هم که برگشتم نشد که اینجا از سکوت بیرون بیاد. هرچند هنوز هم هر سوژه در روز برام یک ایده وبلاگی میسازه. تصمیم گرفتم که از روز اول سال میلادی شدوع کنم که خوب خیلی توجیه داشت، اما اون روز هم گذشت و فردای اون و امروز هفت روز از روند شدن زمان میگذره و من بالاخره طلسم نوشتن رو شکستم...

برای خودم حس عجیبیه، وقتی که مدتها نمی نویسم احساس بدی دارم، نه اینکه نوشته ها تو گلوم قلمبه شده باشه یا اینکه ایده های ناب نوشتن تباه شده باشه. من ابدا نویسنده خوبی نیستم و این حس نامطلوب از جنس حس آدمهای تویسنده نیست، برای من بیشتر حذف کردن لحظه هایی از زندگی است. و خوب حذف شدن از دنیایی است که ظاهرا مجازیه اما اونقدر با لحظه های زندگی واقعی گره خورده که گاهی حرکت از این یکی به دیگری رو ناخوداگاه انجام میدی.
شاید برای اینه که وقتی همین چند کلمه رو هم نمی نویسی فکر می کنی که در جایی مردی، یا بهتر بگم مرده تلقی میشی..

انگار که روح شدی در دنیای زنده، می بینی اما دیده نمی شی، پس می نویسی تا بگی که من زنده ام و زنده های این دنیا رو هم خیلی دوست دارم.

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

همدلی یا همزبانی...

خبردار شدم که مادر استادم فوت کرده و برای انجام مراسم به لندن رفته. می دونستم که مادرش بیماره و ماههای اخیر از هر فرصتی استفاده میکرد که به دیدنش بره. یادمه آخرین باری که از لندن برگشته بود می گفت که باید بیشتر از این مادرم رو ببینم، این دوری خیلی سخته ...اینها رو گفتم که تاکید کنم ارتباط عاطفی عمیقی با مادرش داشت و جزو گروه غربیان بی عاطفه محسوب نمیشه.

بعد از غیبت سه هفته ای که داشت قرار بود ببینمش. بگذریم از اینکه وقتی میخواستم بهش ایمیل بزنم و تقاضای ملاقات کنم چقدر پایین و بالا شدم تا بفهمم چطوری باید تسلیت بگم و آرزوی صبر و بقای عمر بازماندگان رو کنم...بعد از مشورت با یکی از دوستان انگلیسی دان و آشنا به فرهنگ اینجایی همه چیز در دو جمله کوتاه خلاصه شد.

در مسیر رفتن به دانشگاه بودم که برای لحظاتی از ذهنم گذشت، :خوب بود امروز که با استادم قرار دارم این بلوز زرشکی رو تنم نمی کردم، بالاخره اون عزادار بود و بهتر بود به احترامش جور دیگه ای می پوشیدم...این فکرها برای مدت کوناهی از ذهنم گذشت، اما جای نگرانی نبود، حداقل این رو مطمئن بودم که احساسات شخصی ربطی به ارتباط کاری ما نداره و اینکه مرز رابطه ها شفاف تر از این حرفهاست...

وارد اتاقش که شدم، قبل از هر چیز بلوز صورتی و رژلب هماهنگ با اون نظرم رو جلب کرد و با یادآوری افکاری که از ذهنم گذشته بود ناخودآگاه خنده ام گرفت و فضا طوری عوض شد که حتی نتونستم جملاتی رو که در ایمیل نوشته بودم دوباره تکرار کنم....

قصدم اصلا قضاوت بد و خوب نیست، یا اینکه کدام روش انسانی تر و قابل قبول تره... قصدم این بود که بگم این اتفاق و اتفاقات مشابهی که گاه و بیگاه می افته مرتب به یادم میاره که بعضی وقتها چه فاصنه ای است بین دغدغه ها و ارزشهای من و آن چه که در این مملکت مقبول و پذیرفته است، اینکه فقط کافی نیست که همزبان مردم این سرزمین بشی، باید بتونی که همدل هم باشی.. و از اون مهمتر هنوز نمی دونم که تا کجا باید راه رفتن کبک رو یاد بگیریم....

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

آغاز دهه دوم

بر می گردم به سالهای پیش، روزهایی که بی تاب شروع زندگی مشترک بودم، تلاش می کنم که به یاد بیارم دلایلی که می خواستم ازدواج کنم، اما هر چه یادم میاد عطش رسیدن بود،در واقع چیزی که میخواستم فقط بودن در کنار هم بود، ...
،چیزی که در فرهنگ ما تنها در سایه ازدواج میسر می شه

ما ازدواج کردیم و در حالی که فکر می کردیم همدیگر رو خوب میشناسیم و بعد از ازدواج فهمیدیم که چقدر با هم فرق میکنیم...

یکی از توصیه های موکد پدرم در دوران قبل از ازدواج این بود که اگاه باشم "عشق را نمیشه لای نون گذاشت و خورد" . با همه احترام و اعتقادی که به حرفهاش دارم در این یک مورد معتقدم که شاید نشه عشق را به جای نون خورد اما محبت در زندگی مشترک مثل نون برکته، رزق و روزیه، و حتی جایی هم میشه به جای نون هم خورد و قوت گرفت...

به نظر من هیچ چیزی نمیتونه تحمل سختیها و چالشهای زندگی مشترک رو توجیه کنه مگر دوست داشتن و عاشق بودن،مگر اینکه هنوز عطش در کنار هم بودن رو در وجودت داشته باشی...

من مطمئن نیستم اگه دوباره متولد بشم بازهم ازدواج میکنم یا ترجیح میدم تا آخر عمر مجرد بمونم اما مطمئن هستم که اگر تصمیم به ازدواج بگیرم حتما دوباره با کسی زندگی خواهم کرد که امروز نهمین سالگرد زندگی مشترکمون رو در کنار هم جشن گرفتیم... ،

۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه

زبان مادری

با سامیار وارد مهدکودک میشویم. بالاخره بعد از ماهها سامیار از رفتن به مهدکودک خوشحاله. این روزها دوستهایی داره که به استقبالش میان و گاهی اونقدر مشغول بازی میشه که یادش میره با هم خداحافظی نکردیم...
و امروز هم دوستش به استقبالش اومده...در حالی که مشغول امضا دفتر حضور و غیاب هستم صدای سامیار رو میشنوم که داره ماجرای ماشینش رو تعریف میکنه، احساس خوبی میکنم، از اینکه بالاخره اونقدر انگیسی یاد گرفته که میتونه با بجه ها ارتباط برقرار کنه.
میخوام از در بیرون برم که سامیار با صدای بلند میگه "مامان مامان خداحافظ". ..دوستش باتعجب میگه :"تو گفتی مامان"؟؟؟ باید بگی مامی...و خنده بچه گانه ای میکنه. و سعی میکنه تکرار کنه: مامان، مامان.
به سامیار نگاه میکنم..خنده معصومانه ای میکنه، این براش یه بازی شده، مامان..مامی..مامان...
بدون اینکه دخالتی کنم از مهد بیرون میام. اما این ماجرا حسابی ذهنم رو مشغول میکنه، یاد دوستی میافتم که میگفت دختر هفت ساله اش از پدر و مادرش خواسته که جلوی دوستانش باهاش فارسی صحبت نکنن
پیش خودم فکر میکنم لابد ماجرا از اینجا شروع میشه، از خنده های کودکانه، از یک بازی بچه گانه، و کمکم معنی های دیگری پیدا میکنه، شاید این بازی از جایی شیرینیش رو از دست میده....


شب جوری که سامیار متوجه بشه با آب و تاب ماحرا رو برای سینا تعریف مبکنم و در لابلای حرفهام به سامیار میگم که خیلی خوبه که تو میتونی هم انگلیسی حرف بزنی و هم فارسی...

اما میدونم که این آغاز ماجراست و ما باید بارها و بارها ارزش اینکه کسی بتونه به دو زبان صحبت کنه رو گوشزد کنیم و برای دهها ماجرای دیگه بارها و بارها سخنرانی کنیم... .

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

دایه عزیزتر از مادر

یکی از مراحل سخت درس خوندن در این بلاد کفر ، گرفتن تائید از کمیته "اخلاقیات" است. این که ثابت کنی روشی که برای جمع آوری اطلاعات در پیش گرفتی به خودت و دیگران لطمه ای وارد نمی کنه...به همین منظور باید دهها فرم پر کنی و به صدها سوال جواب بدی و بعدهم منتظر باشی که کمیته 7 نفری نظرش رو بده....

سوالها رو که می خونی میتونی بفهمی که آزادی آدمها چه قدر و منزلتی داره، هر سوالی که قرار باشه کمی وارد حریم شخصی آدمها بشه یه شدت محکومه و اگر به دلایلی لازم باشه که این گروه از اطلاعات جمع آوری بشه باید هفت خوان رستم رو طی کنی...
نکته جالب دیگه ابنه که آدمهایی که باهاشون مصاحبه میشه هرزمان از نصمیمی که گرفتن پشیمون شدند می تونند اعلام کنند و تو دیگه حق نداری که از اطلاعاتی که دادن استفاده کنی... و خلاصه هزار قانون مشابه
به علاوه این کمیته مسئوله که مطمئن باشه که شما به عنوان دانشجوی این دانشگاه صحیح و سلامت بر می گردی و به همین خاطر اونقدر مته به خشخاش میذارن که بعضی وقتها دلت می خواد بگی آقا، جون خودمه به شما چه ربطی داره.

خلاصه اینکه من این روزها مشغول دست و پنجه نرم کردن با این حضرات هستم...،

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

بحران سی سالگی

درست در روزهایی که به همه ابعاد زندگی ام انتقاد داشتم ایمیلی به دستم رسید در مورد بحران سی سالگی... البته من چند سالی رو از سی گذروندم
در هر حال به طور خیلی اتفاقی کسی حال و روز من رو نوشته بود و برام فرستاده بود...اینکه در این دوران به تمام کارهایی که انجام دادی و تصمیماتی که گرفتی شک داری، اینکه فکر می کنی زمان از دست رفته و وقتی برای جبران اشتباهات نیست، ...بر اساس تحلیلی که توی این مقاله بود تا زمانی که هنوز رقم دهگان سن عدد دو هست افراد احساس جوانی می کنند اما وقتی که این عدد سه شد حس از دست رفتن زمان بوجود می آید، به عبارتی حس آدم 29 ساله و 30 ساله خیلی فرق می کنه....

من در مورد اینکه این ادعا درسته یا غلط نظری ندارم اما به هرحال من حسی از سرخوردگی دارم و از حالا نگران بحران چهل سالگی هم هستم...ظاهرا این ماجرا دوباره در مسیر تغییر دهگان از سه به چهار هم تکرار میشود...

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه

نه به این شوری شور

اینکه سوژه برای نوشتن کم میاری، یعنی به اندازه کافی زندگی نکردی، به اندازه کافی با زندگی کلنجار نرفتی، وقتی بعد از یک ماه حرفی برای گفتن نداری، یعنی یکماهی میشه که از کنار زندگی عبور کردی، خودت رو سپردی به جریان روزمره زندگی....
در این مملکت ، به راحتی میتونه از جاده کناری عبور کنی، مجبور نیستی با هر چیزی کلنجار بری، همه چیز سروقت و طبق انتظار پیش میره و تو میتونه هر روز سر یک زمان معین از یک مسیر مشخص به سر کارت بری و تقریبا تمام اتفاقات روز رو پیش بینی کنی....
شاید به دنبال همین آرامش بود که ترک وطن کردیم، اما بعضی وقتها فکر می کنم سپردن این لحظه ها به روزمرگی شاید هدر دادن یک فرصت باشه، فرصتی که سالها چشم براهش بودم، خیلی هم معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیافته، اما انگار که به زندگی بدهکارم، انگار که سلب مسئولیت کردم از هزاران مسئولیت نانوشته...

نمی دونم کی و کجا و چه جوری باید یاد می گرفتم که از خودم به اندازه خودم متوقع باشم، ....این آرزوهای بزرگ و رویاهای بی انتها کی می خواد تموم بشه...