۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۸, پنجشنبه
دگردیسی
این سکوت و بی خبری تقصیر هیچ کس و هیچ چیز نیست، حتی تقصیر روزهایی نیست که به سرعت و در پی هم می گذرند، بی رحم و بی مجال...دلیلی دارد که خودم هم خیلی ازش آگاه نیستم، بیشتر شبیه یک سردرگمی است، یک گیجی که هنوز نمی دانم از تاثیرات مهاجرته یا سی و اندی سالگی...
این روزها فکر میکنم که بیشتر و بیشتر از آدمی که میشناختم فاصله میگیرم، و گاهی از این همه تغییر به خودم میلرزم. خیلی از این تغییرها بی اراده من اتفاق افتاده، جبرزمانه و زندگی از تو آدمی میسازه که باید باهاش آشتی کنی و دوستش داشته باشی.
شاید نوشتن راهی برای پیدا کردن تکه هایی باشه که در این دگردیسی ناپدید شده اند...همان ها که حضورشون برای شور زندگی واجب و ضروری است...
۱۳۹۰ آبان ۲۴, سهشنبه
دوباره از اول...
خیلی جای تعجب بود که هنوز رمز ورود به وبلاگم رو یادم اومد تا بتونم بعد از مدت زیادی که دیگه حسابش از دستم در رفته بیام و چیزی بنویسم و بگم که هنوز زنده ام و خوبم.
خیلی هم مطمئن نیستم که کسی دیگه خواننده اینجا باشه و سراغی از این صفحات سپید بی نوشته بگیره. وقتی اینهمه وبلاگ زنده و جذاب هست، دلیلی برای سراغ گرفتن از یک وبلاگ خاک گرفته نیست...
اما چرا این همه تاخیر..اصلی ترینش مثل همیشه شلوغی و گرفتاری متعدد بوده که اصلا به نظرم موجه نمی آید. نوشتن وقتی جالبه که بخشی از زندگی روزمره باشه، وقتی نیست، یعنی که بیخود خودت رو قاطی ماجرا کردی، یعنی اینکاره نیستی و خلاصه اینکه عزت زیاد...اما خوب راستش دلم میخواد که بنویسم، همین چند خطی که می نویسم باعث میشه که فکرکنم کاری را خارج از رویه متداول زندگی انجام دادم و خیلی حالم رو خوب میکنه، خصوصا در روزهایی که برنامه های روزمره در ساعتهای روز جا نمیشن و مرتب از گوشه و کنار یک روز به روز دیگه رسوخ می کنن و گاهی هم ولو میشن
اما یکی از دلیل های مهم دیگه برای ننوشتن این بود که چند وقت پیش که سری به وبلاگم زده بودم متوجه شدم که چقدر توی نوشته هام آه و ناله می کنم و همش حالم بده و دلتنگم و خلاصه اینکه نوشته بوی ناله گرفته، خوشم نیومد، تصمیم گرفتم که بار بعد وقتی بنویسم که حالم خوبه و خوشحالم و این بیماری مهاجرت عود نکرده..
این که این همه مدت ننوشتم به معنی این نیست که اصلا تا حالا حالم خوب نبوده و اینکه الان می نویسم هم به این معنی نیست که حالم خیلی خوبه،
الان یک سکوت خیلی خوبی اطرافم هست و فقط صدای جیرجیرک میاد که به من حس خوبی میده و درونم هیجانی هست که هیچ دلیل بیرونی نداره و فقط شاید به حرکت خورشید و ماه برمیگرده
من در این گذار مهاجرت نکته مهمی را در مورد خودم کشف کردم، اینکه هیچ چیزی به اندازه بودن در طبیعت بهم لذت نمی ده، و با همین ایده هزار فکرو برنامه برای آینده ام چیده ام. .حالا هم داشتم بک کتاب در مورد مسیرها طبیعت گردی در محدوده ایالتی می خوندم و شاید موضوع باعث شده که به هیجان اومدم و تصمیم گرفتم که بنویسم و بگم که خوبم و زنده.....
خیلی هم مطمئن نیستم که کسی دیگه خواننده اینجا باشه و سراغی از این صفحات سپید بی نوشته بگیره. وقتی اینهمه وبلاگ زنده و جذاب هست، دلیلی برای سراغ گرفتن از یک وبلاگ خاک گرفته نیست...
اما چرا این همه تاخیر..اصلی ترینش مثل همیشه شلوغی و گرفتاری متعدد بوده که اصلا به نظرم موجه نمی آید. نوشتن وقتی جالبه که بخشی از زندگی روزمره باشه، وقتی نیست، یعنی که بیخود خودت رو قاطی ماجرا کردی، یعنی اینکاره نیستی و خلاصه اینکه عزت زیاد...اما خوب راستش دلم میخواد که بنویسم، همین چند خطی که می نویسم باعث میشه که فکرکنم کاری را خارج از رویه متداول زندگی انجام دادم و خیلی حالم رو خوب میکنه، خصوصا در روزهایی که برنامه های روزمره در ساعتهای روز جا نمیشن و مرتب از گوشه و کنار یک روز به روز دیگه رسوخ می کنن و گاهی هم ولو میشن
اما یکی از دلیل های مهم دیگه برای ننوشتن این بود که چند وقت پیش که سری به وبلاگم زده بودم متوجه شدم که چقدر توی نوشته هام آه و ناله می کنم و همش حالم بده و دلتنگم و خلاصه اینکه نوشته بوی ناله گرفته، خوشم نیومد، تصمیم گرفتم که بار بعد وقتی بنویسم که حالم خوبه و خوشحالم و این بیماری مهاجرت عود نکرده..
این که این همه مدت ننوشتم به معنی این نیست که اصلا تا حالا حالم خوب نبوده و اینکه الان می نویسم هم به این معنی نیست که حالم خیلی خوبه،
الان یک سکوت خیلی خوبی اطرافم هست و فقط صدای جیرجیرک میاد که به من حس خوبی میده و درونم هیجانی هست که هیچ دلیل بیرونی نداره و فقط شاید به حرکت خورشید و ماه برمیگرده
من در این گذار مهاجرت نکته مهمی را در مورد خودم کشف کردم، اینکه هیچ چیزی به اندازه بودن در طبیعت بهم لذت نمی ده، و با همین ایده هزار فکرو برنامه برای آینده ام چیده ام. .حالا هم داشتم بک کتاب در مورد مسیرها طبیعت گردی در محدوده ایالتی می خوندم و شاید موضوع باعث شده که به هیجان اومدم و تصمیم گرفتم که بنویسم و بگم که خوبم و زنده.....
۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه
تو ندیدی گمشده ای که هنوز من رو صدا کنه....
واقعا نمی دونم در این بعد از ظهر زمستانی بین انبوه کارهای لیست شده و انجام نشده و عاصی از ذهنی که لحظه ای دست از سرم بر نمی داره اینحا چه کار می کنم.
واقعا معلوم نیست چی می خوام بگم، به کی می خوام بگم. همونطور که معلوم نیست که واقعا چه ام شده (یا کمی دقیق تر بگم چه مرگم شده...) حتما یک چیزی هست که یکهو وسط یک جمله نا تمام که قرار بود در مورد " تنوع فضایی" حرف بزنه، اومدم اینجا و در حالی که این آهنگ لعنتی نوستالژیک نمیذاره اشکام بند بیاد میخوام از یک چیزی بنویسم...
فکر کنم چیزی گم کردم، آرزویی،انگیزه ای، یک چیزی که نمی ذاشت دلم یکهو بگیره، شاید صدایی که گه گداری از همهمه ملامت کننده وجودم بلندتر میشد و با مهربانی من رو صدا می کرد...
واقعا معلوم نیست چی می خوام بگم، به کی می خوام بگم. همونطور که معلوم نیست که واقعا چه ام شده (یا کمی دقیق تر بگم چه مرگم شده...) حتما یک چیزی هست که یکهو وسط یک جمله نا تمام که قرار بود در مورد " تنوع فضایی" حرف بزنه، اومدم اینجا و در حالی که این آهنگ لعنتی نوستالژیک نمیذاره اشکام بند بیاد میخوام از یک چیزی بنویسم...
فکر کنم چیزی گم کردم، آرزویی،انگیزه ای، یک چیزی که نمی ذاشت دلم یکهو بگیره، شاید صدایی که گه گداری از همهمه ملامت کننده وجودم بلندتر میشد و با مهربانی من رو صدا می کرد...
۱۳۹۰ تیر ۱۴, سهشنبه
شغل آینده من....
یادم نمیاد آخرین باری که یک برنامه تلویزیونی رو دنبال کردم کی بوده، معمولا رابطه خوبی با تلویزیون نداشته ام. اما این روزها به طور خیلی جدی یک مسابقه آشپزی رو دنبال می کنم و حسابی هم لذت می برم.
اونقدر ماجرا جدیه که تقریبا هیچ کس اون موقع ها بهم زنگ نمی زنه و خوشبختانه سامیار هم خیلی به برنامه علاقمنده بنابراین بدون دردسر زیادی همگی بیننده پرو پا قرص این مسابقه آشپزی هستیم.
بیشترین چیزی که در این مسابقه دوست دارم خلاقیت و یک جور دیگه نگاه کردن به یک موضوع ساده ای است که به راحتی میشه در روزمرگی زندگی از کنارش گذشت و فراموش کرد. این برنامه بیشتر از یکماه هست که هر شب پخش میشه و هر قسمت یک صورت مساله داره. ازطراحی این مسئله ها واقعا خوشم میاد.
این برنامه در میان اینجاییها هم برنامه معروف و پرطرفداری هست. امابرای کسی مثل من از جنبه های دیگه ای هم آموزنده است. برای منی که سی و اندی ساله یک لیست رتبه بندی شده مشاغل رو با خودم یدک می کشم و جر برای چند تای اول برای بقیه رشته ها تره هم خورد نمی کنم، برای منی که همین لیست به ارث برده از والدین را بی کم و کاست وارد دفترچه انتخاب رشته کردم و بعد هم با همون اولویت بندی ارتباطاتم رو گسترش دادم و خلاصه با همون زندگی کردم این جور برنامه ها آموزنده است. وقتی آدمهایی رو می بینم که در همون رشته های ته لیست خلاقیت و نبوغی صدها برابر بیشتر از صدر نشین ها دارند، متوجه میشم که تمام این رده بندیها فقط یک توهم ساده است که بدون تفکر به ارث برده ام و هیج اعتبار ی هم نداره.
باید بگم که این شک و طغیان علیه رده بندی اعتباری مشاغل نه فقط محصول این برنامه آشپزی بلکه نتیجه زندگی در جامعه ای هست که شغل، مدرک و تحصیلات هیچ گونه مزیتی برای اعتبار بیشتر نیست. البته اینجا مدینه فاضله هم نیست که صحبت از کرامت انسانی و ارزشهای معنوی باشه، اما به هرحال مدرک و شغل آدمها تعیین کننده جایگاه اجتماعی اونها نیست.
نمی دونم چقدر می تونم این پوسته های ضخیم قضاوت و باور رو از خودم دور کنم، اما امیدوارم اونقدر موفق بشم که اگه سامیار اونجوری که الان ادعا می کنه در آینده تصمیم گرفت آشپز باشه من مثل امروز رنگم نپره و در امر اولویت بندی مشاغل بهش کمک نکنم.
اونقدر ماجرا جدیه که تقریبا هیچ کس اون موقع ها بهم زنگ نمی زنه و خوشبختانه سامیار هم خیلی به برنامه علاقمنده بنابراین بدون دردسر زیادی همگی بیننده پرو پا قرص این مسابقه آشپزی هستیم.
بیشترین چیزی که در این مسابقه دوست دارم خلاقیت و یک جور دیگه نگاه کردن به یک موضوع ساده ای است که به راحتی میشه در روزمرگی زندگی از کنارش گذشت و فراموش کرد. این برنامه بیشتر از یکماه هست که هر شب پخش میشه و هر قسمت یک صورت مساله داره. ازطراحی این مسئله ها واقعا خوشم میاد.
این برنامه در میان اینجاییها هم برنامه معروف و پرطرفداری هست. امابرای کسی مثل من از جنبه های دیگه ای هم آموزنده است. برای منی که سی و اندی ساله یک لیست رتبه بندی شده مشاغل رو با خودم یدک می کشم و جر برای چند تای اول برای بقیه رشته ها تره هم خورد نمی کنم، برای منی که همین لیست به ارث برده از والدین را بی کم و کاست وارد دفترچه انتخاب رشته کردم و بعد هم با همون اولویت بندی ارتباطاتم رو گسترش دادم و خلاصه با همون زندگی کردم این جور برنامه ها آموزنده است. وقتی آدمهایی رو می بینم که در همون رشته های ته لیست خلاقیت و نبوغی صدها برابر بیشتر از صدر نشین ها دارند، متوجه میشم که تمام این رده بندیها فقط یک توهم ساده است که بدون تفکر به ارث برده ام و هیج اعتبار ی هم نداره.
باید بگم که این شک و طغیان علیه رده بندی اعتباری مشاغل نه فقط محصول این برنامه آشپزی بلکه نتیجه زندگی در جامعه ای هست که شغل، مدرک و تحصیلات هیچ گونه مزیتی برای اعتبار بیشتر نیست. البته اینجا مدینه فاضله هم نیست که صحبت از کرامت انسانی و ارزشهای معنوی باشه، اما به هرحال مدرک و شغل آدمها تعیین کننده جایگاه اجتماعی اونها نیست.
نمی دونم چقدر می تونم این پوسته های ضخیم قضاوت و باور رو از خودم دور کنم، اما امیدوارم اونقدر موفق بشم که اگه سامیار اونجوری که الان ادعا می کنه در آینده تصمیم گرفت آشپز باشه من مثل امروز رنگم نپره و در امر اولویت بندی مشاغل بهش کمک نکنم.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه
تعلیق
چند روزی است که حال عجیبی دارم، حسی از معلق بودن بین زمین و آسمان. گاهی از این بی مکانی خشنودم، احساس آزادی دارم. در اون لحظه ها و ساعتها همه چیز زیباست. درختهای پاییزی در کنار درختان همیشه سبز بومی استرالیا برایم زیباترین منظره هاست. در اون لحظه های سرخوشی انگار که همه به رویم لبخند می زنند. برای مدتی فراموش می کنم که "خارجی" هستم و گویی که نژاد پرستی در این دیار ریشه کن شده. در چنین ساعتهای سرخوشی، سرشارم از عشق، از دوست داشتن. قلبم تند می زند اما نه از اضطراب، از هیجان، از خوشی..
و امان از لحظه هایی که احساس می کنم معلقم و در حال سقوط. نه راه پس مونده و نه راه پیش. روبرویم پرتگاههی است که ازش گریزی نیست. انگار که لحظه هایم زجری تمام نشدنی است. بیزار میشوم از هر چیز که می بینم و می شنوم...
زندگی چندانی میان این دو تجربه نیست..لحظه هایی که نه عاشق باشی و نه بیزار..نه سرشار از امید باشی و نه ناامید مطلق...اون لحظه های معمولی معمولی که نه به دنبال رویاهایت پرواز
کنی و نه سوگوار آرزوهای از دست رفته باشی
شاید باید میان این همه اوج و فرود جایی هم برای لحظه ها و روزهای یکنواخت و صاف پیدا .کنم.باید هر جور شده روی زمین برگردم و سفتی زیر پایم را احساس کنم
و امان از لحظه هایی که احساس می کنم معلقم و در حال سقوط. نه راه پس مونده و نه راه پیش. روبرویم پرتگاههی است که ازش گریزی نیست. انگار که لحظه هایم زجری تمام نشدنی است. بیزار میشوم از هر چیز که می بینم و می شنوم...
زندگی چندانی میان این دو تجربه نیست..لحظه هایی که نه عاشق باشی و نه بیزار..نه سرشار از امید باشی و نه ناامید مطلق...اون لحظه های معمولی معمولی که نه به دنبال رویاهایت پرواز
کنی و نه سوگوار آرزوهای از دست رفته باشی
شاید باید میان این همه اوج و فرود جایی هم برای لحظه ها و روزهای یکنواخت و صاف پیدا .کنم.باید هر جور شده روی زمین برگردم و سفتی زیر پایم را احساس کنم
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
باید نبودنت رو باور کنم...
از دست دادن همیشه سخت و دردناکه، حتی اگر از دست دادن یک جنین دوماهه باشه، موجود دوسانتیمتری که نه روحی دارد و نه شکل قابل تشخیصی. اما قلبی دارد که میتپد، تند و باسرعت.
و چقدر سخت بود وقتی که قلبش از حرکت ایستاد، وقتی خطوط صاف تمام صفحه تلویزبون رو پر کرد.و سختر از آن دیدن یک جفت چشمان خیس و غمگینی بود که قلبش گواهی داده بود که هیچ اتفاق بدی در راه نیست و تلاش کرده بود که تمام ساعات و روزهای پراضطراب مرا پر از آرامش کند. و حتی سختر از آن نگاه کردن به چهره معصوم و بهت زده کودکی بود که بیصدا و بی سوال به این اتاق عجیب پر تلویزیون نگاه می کرد. کودکی که بیصبرانه انتظار خواهر یا برادری را میکشید و چقدر برایش این انتظار سخت بود. چقدر عاجز بودم وقتی می خواستم نه ماه انتظار را در الگوهای زمانی سامیار جا بدم و حالا باید نبودن را برایش توضیح می دادم.
باورش سخته، اما تحمل مرگ یک نوزاد در وجود مادرش کار دشواری است، حتی اگر فقط دوماه با هم زندگی کرده باشند، این رفتن با خودش هزاران رویا و خیال رو دود کرده و به هوا برده و امان از این ذهن بی مروت که با چه سرعت شتابزده ای می سازد و می سازد و می سازد...
و چقدر سخت بود وقتی که قلبش از حرکت ایستاد، وقتی خطوط صاف تمام صفحه تلویزبون رو پر کرد.و سختر از آن دیدن یک جفت چشمان خیس و غمگینی بود که قلبش گواهی داده بود که هیچ اتفاق بدی در راه نیست و تلاش کرده بود که تمام ساعات و روزهای پراضطراب مرا پر از آرامش کند. و حتی سختر از آن نگاه کردن به چهره معصوم و بهت زده کودکی بود که بیصدا و بی سوال به این اتاق عجیب پر تلویزیون نگاه می کرد. کودکی که بیصبرانه انتظار خواهر یا برادری را میکشید و چقدر برایش این انتظار سخت بود. چقدر عاجز بودم وقتی می خواستم نه ماه انتظار را در الگوهای زمانی سامیار جا بدم و حالا باید نبودن را برایش توضیح می دادم.
باورش سخته، اما تحمل مرگ یک نوزاد در وجود مادرش کار دشواری است، حتی اگر فقط دوماه با هم زندگی کرده باشند، این رفتن با خودش هزاران رویا و خیال رو دود کرده و به هوا برده و امان از این ذهن بی مروت که با چه سرعت شتابزده ای می سازد و می سازد و می سازد...
۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه
این ره که تو میروی ....
خودم رو با عجله به دانشگاه رسوندم، پسرک رو مجبور کرده بودم که صبحانه رو زود بخوره، گلدونش رو سریع آب بده و وقتی نداشته تا مثل هر روز صبح چند تا نقشه دزد دریایی بکشه، همون دزدهایی که من گفته بودم وجود نداره و معلمشون گفته بود که هنوز وجود دارن... و من مثل همیشه مجبور بودم بدون اینکه بین مادر و معلم کسی دروغگو در نیاد و قداست هیج کدوم خدشه دار نشه مسئله رو حل کنم
با عجله خودم رو رسوندم تا کارهای عفب افتاده رو انجام بدم، ...تا جبران اشفتگی های این روزها رو بکنم، از مسیر مهد تا دانشگاه سعی کردم که فقط به کاری که قرار هست انجام بدم فکر کنم، به چیزهایی که از دستم بر می اید که انجام بدم، اونها که در چارچوب زندگی روزمره ام هستند، عهد کرده بودم که روزم رو با اخبار شروع نکنم، قول داده بودم به روحم، به قلبم، به چشمام که ساعت به ساعت نمناک میشه که امروزم رو با خوندن کتابهای شهرسازی شروع کنم؛ اونهایی که در عالم خیال برای مردم شهر می سازند، برای شهرها فضاهای عمومی پیش بینی می کنند، اونهایی که فارغ از هر واقعیت بیرونی وعده زندگی بهتر رو میدن، تئوریهایی که می خواهند باور کنی که ما قادریم با ساختن شادی بیاوریم، زندگی بدیم و ...
عهد کرده بودم که روزم رو با خوندن این مزخرفات شروع کنم و تخیل کنم که شهرها پر از زندگی خواهند شد اگر خوب طراحی شوند، ...
اما عهدم رو شکستم، دوباره چشمام نمناک شد از هزاران خبر تلخی که از هزار گوشه دنیا سر کشیده، از دیدن چهره دردمند پسری که پدرومادرش رو به دست دریا سپرده، وقتی که آرزوهایشان برای یک زندگی بهتر در جایی در نزدیکی های سرزمین موعود نیمکره جنوبی از دست رفت...
با عجله خودم رو رسوندم تا کارهای عفب افتاده رو انجام بدم، ...تا جبران اشفتگی های این روزها رو بکنم، از مسیر مهد تا دانشگاه سعی کردم که فقط به کاری که قرار هست انجام بدم فکر کنم، به چیزهایی که از دستم بر می اید که انجام بدم، اونها که در چارچوب زندگی روزمره ام هستند، عهد کرده بودم که روزم رو با اخبار شروع نکنم، قول داده بودم به روحم، به قلبم، به چشمام که ساعت به ساعت نمناک میشه که امروزم رو با خوندن کتابهای شهرسازی شروع کنم؛ اونهایی که در عالم خیال برای مردم شهر می سازند، برای شهرها فضاهای عمومی پیش بینی می کنند، اونهایی که فارغ از هر واقعیت بیرونی وعده زندگی بهتر رو میدن، تئوریهایی که می خواهند باور کنی که ما قادریم با ساختن شادی بیاوریم، زندگی بدیم و ...
عهد کرده بودم که روزم رو با خوندن این مزخرفات شروع کنم و تخیل کنم که شهرها پر از زندگی خواهند شد اگر خوب طراحی شوند، ...
اما عهدم رو شکستم، دوباره چشمام نمناک شد از هزاران خبر تلخی که از هزار گوشه دنیا سر کشیده، از دیدن چهره دردمند پسری که پدرومادرش رو به دست دریا سپرده، وقتی که آرزوهایشان برای یک زندگی بهتر در جایی در نزدیکی های سرزمین موعود نیمکره جنوبی از دست رفت...
اشتراک در:
پستها (Atom)