<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865</id><updated>2012-02-16T20:30:54.335-08:00</updated><title type='text'>صفحات سپید</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>110</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1136682136764378210</id><published>2011-11-15T02:52:00.000-08:00</published><updated>2011-11-15T03:22:37.401-08:00</updated><title type='text'>دوباره از اول...</title><content type='html'>خیلی جای تعجب بود که هنوز رمز ورود به وبلاگم رو یادم اومد تا بتونم بعد از مدت زیادی که دیگه حسابش از دستم در رفته بیام و چیزی بنویسم و بگم که هنوز زنده ام و خوبم.&lt;br /&gt;خیلی هم مطمئن نیستم که کسی دیگه خواننده اینجا باشه و سراغی از این صفحات سپید بی نوشته بگیره. وقتی اینهمه وبلاگ زنده و جذاب هست، دلیلی برای سراغ گرفتن از یک وبلاگ خاک گرفته نیست...&lt;br /&gt;اما چرا این همه تاخیر..اصلی ترینش مثل همیشه شلوغی و گرفتاری متعدد بوده که اصلا به نظرم موجه نمی آید. نوشتن وقتی جالبه که بخشی از زندگی روزمره باشه، وقتی نیست، یعنی که بیخود خودت رو قاطی ماجرا کردی، یعنی اینکاره نیستی و خلاصه اینکه عزت زیاد...اما خوب راستش دلم میخواد که بنویسم، همین چند خطی که می نویسم باعث میشه که فکرکنم کاری را خارج از رویه متداول زندگی انجام دادم و خیلی حالم رو خوب میکنه، خصوصا در روزهایی که برنامه های روزمره در ساعتهای روز جا نمیشن و مرتب از گوشه و کنار یک روز به روز دیگه رسوخ می کنن و گاهی هم ولو میشن &lt;br /&gt;اما یکی از دلیل های مهم دیگه برای ننوشتن این بود که چند وقت پیش که سری به وبلاگم زده بودم متوجه شدم که چقدر توی نوشته هام آه و ناله می کنم و همش حالم بده و دلتنگم و خلاصه اینکه نوشته بوی ناله گرفته، خوشم نیومد، تصمیم گرفتم که بار بعد وقتی بنویسم که حالم خوبه و خوشحالم و این بیماری مهاجرت عود نکرده..&lt;br /&gt;این که این همه مدت ننوشتم به معنی این نیست که اصلا تا حالا حالم خوب نبوده و اینکه الان می نویسم هم به این معنی نیست که حالم خیلی خوبه، &lt;br /&gt;الان یک سکوت خیلی خوبی اطرافم هست و فقط صدای جیرجیرک میاد که به من حس خوبی میده و درونم هیجانی هست که هیچ دلیل بیرونی نداره و فقط شاید به حرکت خورشید و ماه برمیگرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در این گذار مهاجرت نکته مهمی را در مورد خودم کشف کردم، اینکه هیچ چیزی به اندازه بودن در طبیعت بهم لذت نمی ده، و با همین ایده هزار فکرو برنامه برای آینده ام چیده ام. .حالا هم داشتم بک کتاب در مورد مسیرها طبیعت گردی در محدوده ایالتی می خوندم  و شاید موضوع باعث شده که به هیجان اومدم و تصمیم گرفتم که بنویسم و بگم که خوبم و زنده.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1136682136764378210?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1136682136764378210/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1136682136764378210' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1136682136764378210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1136682136764378210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='دوباره از اول...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2365030001472160909</id><published>2011-07-21T22:16:00.000-07:00</published><updated>2011-07-21T22:33:13.785-07:00</updated><title type='text'>تو ندیدی گمشده ای که هنوز من رو صدا کنه....</title><content type='html'>واقعا نمی دونم در این بعد از ظهر زمستانی بین انبوه کارهای لیست شده و انجام نشده و عاصی از ذهنی که لحظه ای دست از سرم بر نمی داره اینحا چه کار می کنم.&lt;br /&gt;واقعا معلوم نیست چی می خوام بگم، به کی می خوام بگم. همونطور که معلوم نیست که واقعا چه ام شده (یا کمی دقیق تر بگم چه مرگم شده...) حتما یک چیزی هست که یکهو وسط یک جمله نا تمام که قرار بود در مورد " تنوع فضایی" حرف بزنه، اومدم اینجا و در حالی که این آهنگ لعنتی نوستالژیک نمیذاره اشکام بند بیاد میخوام از یک چیزی بنویسم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم چیزی گم کردم، آرزویی،انگیزه ای، یک چیزی که نمی ذاشت دلم یکهو بگیره، شاید صدایی که گه گداری از همهمه ملامت کننده وجودم بلندتر میشد و با مهربانی من رو صدا می کرد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2365030001472160909?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2365030001472160909/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2365030001472160909' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2365030001472160909'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2365030001472160909'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/07/blog-post_21.html' title='تو ندیدی گمشده ای که هنوز من رو صدا کنه....'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4836337274897664042</id><published>2011-07-05T05:41:00.001-07:00</published><updated>2011-07-05T05:45:38.244-07:00</updated><title type='text'>شغل آینده من....</title><content type='html'>یادم نمیاد آخرین باری که یک برنامه تلویزیونی رو دنبال کردم کی بوده، معمولا رابطه خوبی با تلویزیون نداشته ام. اما این روزها به طور خیلی جدی یک مسابقه آشپزی رو دنبال می کنم و حسابی هم لذت می برم.&lt;br /&gt;اونقدر ماجرا جدیه که تقریبا هیچ کس اون موقع ها بهم زنگ نمی زنه و خوشبختانه سامیار هم خیلی به برنامه علاقمنده بنابراین بدون دردسر زیادی همگی بیننده پرو پا قرص این مسابقه آشپزی هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشترین چیزی که در این مسابقه دوست دارم خلاقیت و یک جور دیگه نگاه کردن به یک موضوع ساده ای است که به راحتی میشه در روزمرگی زندگی از کنارش گذشت و فراموش کرد. این برنامه بیشتر  از یکماه هست که هر شب پخش میشه و هر قسمت یک صورت مساله داره. ازطراحی این مسئله ها واقعا خوشم میاد.&lt;br /&gt;این برنامه در میان اینجاییها هم برنامه معروف و پرطرفداری هست. امابرای کسی مثل من از جنبه های دیگه ای هم آموزنده است. برای منی که سی و اندی ساله یک لیست رتبه بندی شده مشاغل رو با خودم یدک می کشم و جر برای چند تای اول برای بقیه رشته ها تره هم خورد نمی کنم، برای منی که همین لیست به ارث برده از والدین را بی کم و کاست وارد دفترچه انتخاب رشته کردم و بعد هم با همون اولویت بندی ارتباطاتم رو گسترش دادم و خلاصه با همون زندگی کردم این جور برنامه ها آموزنده است. وقتی آدمهایی رو می بینم که در همون رشته های ته لیست خلاقیت و نبوغی صدها برابر بیشتر از صدر نشین ها دارند، متوجه میشم که تمام این رده بندیها فقط یک توهم ساده است که بدون تفکر به ارث برده ام و هیج اعتبار ی هم نداره. &lt;br /&gt;باید بگم که این شک و طغیان علیه رده بندی اعتباری مشاغل نه فقط محصول این برنامه آشپزی بلکه نتیجه زندگی در جامعه ای هست که شغل، مدرک و تحصیلات هیچ گونه مزیتی برای اعتبار بیشتر نیست. البته اینجا مدینه فاضله هم نیست که صحبت از کرامت انسانی و ارزشهای معنوی      باشه، اما به هرحال مدرک و شغل آدمها تعیین کننده جایگاه اجتماعی اونها نیست.&lt;br /&gt;نمی دونم چقدر می تونم این پوسته های ضخیم قضاوت و باور رو از خودم دور کنم، اما امیدوارم اونقدر موفق بشم که اگه سامیار اونجوری که الان ادعا می کنه در آینده تصمیم گرفت آشپز باشه من مثل امروز رنگم نپره و در امر اولویت بندی مشاغل بهش کمک نکنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4836337274897664042?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4836337274897664042/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4836337274897664042' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4836337274897664042'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4836337274897664042'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='شغل آینده من....'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-7603232808448161706</id><published>2011-05-21T05:54:00.000-07:00</published><updated>2011-05-21T06:22:01.674-07:00</updated><title type='text'>تعلیق</title><content type='html'>چند روزی است که حال عجیبی دارم، حسی از معلق بودن بین زمین و آسمان. گاهی از این بی مکانی خشنودم، احساس آزادی دارم. در اون لحظه ها و ساعتها همه چیز زیباست. درختهای پاییزی در کنار درختان همیشه سبز بومی استرالیا برایم زیباترین منظره هاست. در اون لحظه های سرخوشی انگار که همه به رویم لبخند می زنند. برای مدتی فراموش می کنم که "خارجی" هستم و گویی که نژاد پرستی در این دیار ریشه کن شده. در چنین ساعتهای سرخوشی، سرشارم از عشق، از دوست داشتن. قلبم تند می زند اما نه از اضطراب، از هیجان، از خوشی..&lt;br /&gt;و امان از لحظه هایی که احساس می کنم معلقم و در حال سقوط. نه راه پس مونده و نه راه پیش. روبرویم پرتگاههی است که ازش گریزی نیست. انگار که لحظه هایم زجری تمام نشدنی است. بیزار میشوم از هر چیز که می بینم و می شنوم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی چندانی میان این دو تجربه نیست..لحظه هایی که نه عاشق باشی و نه بیزار..نه سرشار از امید باشی و نه ناامید مطلق...اون لحظه های معمولی معمولی که نه به دنبال رویاهایت پرواز&lt;br /&gt;کنی و نه  سوگوار آرزوهای از دست رفته باشی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید باید میان این همه اوج و فرود جایی هم برای لحظه ها و روزهای یکنواخت  و صاف پیدا   .کنم.باید هر جور شده روی زمین برگردم و سفتی زیر پایم را احساس کنم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-7603232808448161706?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/7603232808448161706/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=7603232808448161706' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7603232808448161706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7603232808448161706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='تعلیق'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2614407940871323466</id><published>2011-04-27T06:40:00.000-07:00</published><updated>2011-04-27T07:16:35.202-07:00</updated><title type='text'>باید نبودنت رو باور کنم...</title><content type='html'>از دست دادن همیشه سخت و دردناکه، حتی اگر از دست دادن یک جنین دوماهه باشه، موجود دوسانتیمتری که نه روحی دارد و نه شکل قابل تشخیصی. اما قلبی دارد که میتپد، تند و باسرعت.&lt;br /&gt;و چقدر سخت بود وقتی که قلبش از حرکت ایستاد، وقتی خطوط صاف تمام صفحه تلویزبون رو پر کرد.و سختر از آن دیدن یک جفت چشمان خیس و غمگینی بود که قلبش گواهی داده بود که هیچ اتفاق بدی در راه نیست و تلاش کرده بود که تمام ساعات و روزهای پراضطراب مرا پر از آرامش کند. و حتی سختر از آن نگاه کردن به چهره معصوم و بهت زده کودکی بود که بیصدا و بی سوال به این اتاق عجیب پر تلویزیون نگاه می کرد. کودکی که بیصبرانه انتظار خواهر یا برادری را میکشید و چقدر برایش این انتظار سخت بود. چقدر عاجز بودم وقتی می خواستم نه ماه انتظار را در الگوهای زمانی سامیار جا بدم و حالا باید نبودن را برایش توضیح می دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باورش سخته، اما تحمل مرگ یک نوزاد در وجود مادرش کار دشواری است، حتی اگر فقط دوماه با هم زندگی کرده باشند، این رفتن با خودش هزاران رویا و خیال رو دود کرده و به هوا برده و امان از این ذهن بی مروت که با چه سرعت شتابزده ای می سازد و می سازد و می سازد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2614407940871323466?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2614407940871323466/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2614407940871323466' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2614407940871323466'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2614407940871323466'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='باید نبودنت رو باور کنم...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1019847948502857012</id><published>2011-02-17T14:43:00.000-08:00</published><updated>2011-02-17T15:24:25.951-08:00</updated><title type='text'>این ره که تو میروی ....</title><content type='html'>خودم رو با عجله به دانشگاه رسوندم، پسرک رو مجبور کرده بودم که صبحانه رو زود بخوره، گلدونش رو سریع آب بده و وقتی نداشته تا مثل هر روز صبح چند تا نقشه دزد دریایی بکشه، همون دزدهایی که من گفته بودم وجود نداره و معلمشون گفته بود که هنوز وجود دارن... و من مثل همیشه مجبور بودم بدون اینکه بین مادر و معلم کسی دروغگو در نیاد و قداست هیج کدوم خدشه دار نشه مسئله رو حل کنم&lt;br /&gt;با عجله خودم رو رسوندم تا کارهای عفب افتاده رو انجام بدم، ...تا جبران اشفتگی های این روزها رو بکنم، از مسیر مهد تا دانشگاه سعی کردم که فقط به کاری که قرار هست انجام بدم فکر کنم، به چیزهایی که از دستم بر می اید که انجام بدم، اونها که در چارچوب زندگی روزمره ام هستند، عهد کرده بودم که روزم رو با اخبار شروع نکنم، قول داده بودم به روحم، به قلبم، به چشمام که ساعت به ساعت نمناک میشه که امروزم رو با خوندن کتابهای شهرسازی شروع کنم؛ اونهایی که در عالم خیال برای مردم شهر می سازند، برای شهرها فضاهای عمومی پیش بینی می کنند، اونهایی که فارغ از هر واقعیت بیرونی وعده زندگی بهتر رو میدن، تئوریهایی که می خواهند باور کنی که ما قادریم با ساختن شادی بیاوریم، زندگی بدیم و ...&lt;br /&gt;عهد کرده بودم که روزم رو با خوندن این مزخرفات شروع کنم و تخیل کنم که شهرها پر از زندگی خواهند شد اگر خوب طراحی شوند، ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما عهدم رو شکستم، دوباره چشمام نمناک شد از هزاران خبر تلخی که از هزار گوشه دنیا سر کشیده، از دیدن چهره دردمند پسری که پدرومادرش رو به دست دریا سپرده، وقتی که آرزوهایشان برای  یک زندگی بهتر در جایی در نزدیکی های سرزمین موعود نیمکره جنوبی از دست رفت...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1019847948502857012?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1019847948502857012/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1019847948502857012' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1019847948502857012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1019847948502857012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='این ره که تو میروی ....'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3290011769142538960</id><published>2011-01-20T04:36:00.000-08:00</published><updated>2011-01-20T05:46:09.700-08:00</updated><title type='text'>زندگی واقعی یا واقعیت زندگی...</title><content type='html'>دیروز ایمیلی به دستم رسید که خبر از بسته شدن سایت فیس بوک در ماه مارچ  2011 میداد اون هم به دلیل مشکلاتی که برای مدیران این سایت به وجود آمده و اینکه این شبکه به هیولایی غیرقابل کنترل تبدیل شده. زندگی در این دنیای منفجر شده از اطلاعات باعث شده که هر خبری رو زود باور نکنی و با اگر هم باور می کنی هزاران دلیل و تعبیر شخصی ازش داشته باشی، مثلا اینکه حتما یک دلیل سیاسی یا اقتصادی پشت ماجراست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر جعلی بودن این پیام چند ساعتی بعد به دستم رسید. اما همین کافی بود تا مدتی به این موضوع فکر کنم، به زندگی بدون فیس بوک. من دو سالی هست که مشتری این سایت هستم. و خوب تا چند ماهی خیلی آلوده نبودم. از زمان انتخابات بود که فیس بوک بازی من اوج گرفت و هفته ها بعد از انتخابات بیشتر از هر جای واقعی و مجازی توی فیس بوک بودم.نقش فیس بوک برای مایی که از معرکه دور بودیم چیزی بیشتر از ردو بدل کردن اخبار بود. اینجا دسترسی به منبع خبر ساده بود، اون چیزی که نبود، کسانی بودند که این درد رو بفهمند، کسانی که بدونن ناامیدی چیه؟ سیاه شدن همه سبزها چه حسی داره؟ فیس بوک جایی بود که میشد این بغض های توی گلو رو دید، فریاد ها رو شنید، وقتی توی فیس بوک بودی می تونستی خشم و دردت رو با صدها تفر دیگه فریاد بزنی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایمیل اومده بود که مدیر شبکه فیس بوک ادعا کرده که بسته شدن سایت فیس بوک به نفع مردم هست، مجبور میشن که دوستیهاشون رو در دنیای واقعی دنبال کنند. به "دنیای واقعی" فکر می کنم، دنیای واقعی اینه که نیمی از دوستهای من در هزار گوشه دنیا زندگی می کنند، دنیای واقعی اینه که زندگی من با ضرباهنگ تندی پیش میره و اتفاقات اطراف با سرعتی بیشتر از من سبفت می گیرند. &lt;br /&gt;لذت و حظ یک چای خوردن با یک دوست رو نمیشه انکار کرد، شوق یک گفتگوی رو در رو، هیجان دیدن یک لبخند به جای یک پرانتز بسته و دونقطه، اما سهم این با هم بودنها در این دنیای واقعی کمتر از اونی که جواب تمنای وجود ما رو بده،...&lt;br /&gt;به نظر من فیس بوک با تمام ایراداتی که داره جواب قابل قبولی به "زندگی واقعی" است که در نسل ما و خصوصا در جامعه ما در جریانه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3290011769142538960?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3290011769142538960/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3290011769142538960' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3290011769142538960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3290011769142538960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/01/blog-post_20.html' title='زندگی واقعی یا واقعیت زندگی...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-7257796507068646793</id><published>2011-01-17T03:20:00.000-08:00</published><updated>2011-01-17T03:55:16.266-08:00</updated><title type='text'>برنامه ریزی</title><content type='html'>سه تایی سروقت بیدار شدیم.اتفاق خوب و دلچسبیه. اینجوری لازم نیست سینا دم در چایی رو قورت بده و من در حالی که بین اتاقها میدوم دست سامیار رو توی آستین کنم و در همون موقع یک لقمه توی دهنش بذارم و در تمام مدت تند و تند از محسنات مهد کودک بگم. خلاصه اینکه آغاز خوبیه این بیداز شدن به موقع.&lt;br /&gt;سوار ماشین که میشم، یادم میفته که باید بنزین بزنم، خودم رو سرزنش میکنم که چرا کمی زودتر نیومدم بیرون. بنزین زدن من رو پنج دقیقه ای از برنامه ای که داشتم عقب میندازه، از اونجایی که سامیار بعد از تعطیلات دوباره با ناراحتی به مهد میره، اونجا هم مجبور میشم چند دقیقه ای بیشتر از پیش بینی که داشتم بمونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی به اتاقم در دانشگاه میرسم، یکربعی از برنامه عقب هستم، تصمیم می گیرم این زمان رو از زمان ناهار کم کنم. دفتر و دستکم رو پهن می کنم...مدتی میگذره و من دارم احساس می کنم که خیلی بی حالم. برای خودم یک چایی میریزم، توی برنامه بود...&lt;br /&gt;حالم لحظه به لحظه بدتر میشه...تمرکزم از بین رفته و سرم به شدت درد گرفته، بله....بالاخره سرما خوردم، مدتی بود این ویروس بین سینا و سامیار جا به جا میشد و حالا نوبت منه...نگران میشم که حالم اونقدر بد بشه که نتونم رانندگی کنم، تصمیم می گیرم که برم خونه و چند ساعتی رو که تا تعطیل شدن سامیار وقت دارم استراحت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;توی خونه زیر پتو دراز کشیده ام و به ساعت نگاه می کنم، الان زمان خوندن فصل فلان از کتاب فلان بود و به جای اون من در رختخواب مشغول ناله کردن هستم.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به طرز دیوانه کننده ای اهل برنامه ریزی هستم،برنامه ریزی تمام ساعتها،از برنامه ریزی آشپزی روزهای هفته گرفته تا برنامه ریزی ایمیل زدنها و ...به خاطر تعدد کارهایی که دارم چاره ای جز برنامه ریزی ندارم، اما فکر می کنم برنامه ریزی هام این روزها به وسواس تبدیل شده. یادم میره که ممکنه مریض بشم و یا به هزار دلیل برنامه تمام و کمال اجرا نشه، این میشه که موقعی که برنامه طبق پیش بینی جلونمیره قاطی می کنم و افسرده میشم،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-7257796507068646793?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/7257796507068646793/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=7257796507068646793' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7257796507068646793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7257796507068646793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/01/blog-post_17.html' title='برنامه ریزی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3017817521809343291</id><published>2011-01-15T03:54:00.000-08:00</published><updated>2011-01-15T04:59:36.242-08:00</updated><title type='text'>متاعی که فروشی نیست</title><content type='html'>مهاجرت که می کنی انگار با خودت معامله ای نانوشته کرده ای، وطن ، خانواده، دوست و خیلی چیزها ی دیگری را داده ای تا به جایش آرامش، نظم، احترام و آزادی بخری. چیزهایی که باور داری در سرزمین مادری به هیچ قیمتی موجود نبود. و خوب، بعد از مهاجرت مدام مواظبی که مبادا در این معامله بازنده باشی، متاعی را که خریدی می سنجی، با هزار کارشناس دیگر هم مشورت میکنی که مبادا کلاهی سرت رفته باشه... و به همین دلیل هیچ کاستی را بر نمی تابی.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;فراموش میکنی که در این گوشه زمین هم همین آدمیزاد دوپا حکمرانی میکند، خبری از فرشتگان و معمصومین الهی نیست، دراین سرزمین هم آدمها فراموش می کنند، گاهی تو را، گاهی خودشان را...اینجا هم برای غیبت و دروغگویی واژه ساخته اند، اینجا هم گاهی آرامشت مخدوش می شود، گاهی زندگی ات از نظم خارج می شود و ....&lt;br /&gt;اینجاست که سرخورده می شوی و به خودت نهیب می زنی "اینجا هم که مثل ایرانه!!!" این جمله ای است که من خودم بارها هم گفته ام و هم شنیده ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در این روزهای سیل زدگی فهمیدم که اینجا مثل ایران نیست، اینجا چیزی وجود دارد به اسم "اعتقاد" به شکل امید، متاعی است که در روح جامعه دمیده شده، صد البته که ما مسلمانیم و اعتقادمان را درجه ای نیست، اما اعتقادی که اینجا وجود دارد اعتقاد به کرامت انسانی است، به قلبی است که می تپدد، به زندگی است که در جریان است...اینجا افق روشن است، اینجا فردا پیداست، حتی در آبی که گل آلود شده...حتی در خانه ای که نابود شده.&lt;br /&gt;این سرزمین روزهای سختی رو می گذرونه، اما کسانی هستند که حقیقتا قصد دارند که این سختیها را آسان کنند، نه آن را امتحان الهی می دانند و نه به دنبال مقصر می گردند، اینجا عزم ملی را شعار نمی دهند، تمرین می کنند...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3017817521809343291?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3017817521809343291/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3017817521809343291' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3017817521809343291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3017817521809343291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/01/blog-post_15.html' title='متاعی که فروشی نیست'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4928033849739807478</id><published>2011-01-10T19:35:00.000-08:00</published><updated>2011-01-10T19:55:27.897-08:00</updated><title type='text'>...هان چه خبر آوردی...</title><content type='html'>طبق عادت هر روز رادیو رو روشن می کنم، این هم از جمله فعالیتهایی هست که انجام میدم بلکه این زبان الکن کمی راه بیفته و گوشها به اینه لهجه نه چندان خوشایند استرالیایی عادت کنه...&lt;br /&gt;اخبار با گزارش آتش سوزی خونه ای در نیمه شب گذشته شروع میشه که اتفاقا جایی در حوالی خونه ما بوده..."اجساد قابل تشخیص نیستند، اما ظاهرا یک مادر و سه بچه در آتش سوخته اند..."&lt;br /&gt;هنوز مردم کوئینزلند در جدال با سیل هستند، و اهالی ایالت مجاور در آماده باش برای یک سیل احتمالی در دو روز آینده...&lt;br /&gt;و در ادامه خبر کشته شدن ها در غزه و ترور در ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا به دانشگاه برسم دریغ از یک خبر امیدوار کننده، خبری که باعث بشه ناخودآگاه لبخند بزنی، به خودم بد و بیراه میگم به خاطر این تکالیفی که برای خودم طرح می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیکهای ظهر شده و برای اینکه کمی از خوابالودگی در بیام تصمیم می گیرم کمی اینترنت گردی کنم و اول هم همه میرم سراغ اخبار وطنی:&lt;br /&gt;سقوط هواپیما تهران-ارومیه، مرگ 70 نفر مسافر...........&lt;br /&gt;حکم حبس 11 ساله نسرین ستوده...تصویر بچه هاش....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواد سرم رو بکوبم به دیوار، پیش خودم فکر می کنم یعنی هیچ خبر خوب و امیدبخشی توی این دنیا وجود نداره، یعنی نیمکره جنوبی و شمالی با تمام کشورهاشون توی بدبختی و فلاکت دست و پا میزنن چقدر دلم برای خبرهای خوب تنگ شده، ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4928033849739807478?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4928033849739807478/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4928033849739807478' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4928033849739807478'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4928033849739807478'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/01/blog-post_10.html' title='...هان چه خبر آوردی...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6656721467055798595</id><published>2011-01-07T04:36:00.000-08:00</published><updated>2011-01-07T05:05:21.347-08:00</updated><title type='text'>نقطه سرخط</title><content type='html'>من همیشه عادت دارم انجام کارهایی که مدتهای زیادی هست به تعویق افتاده را از جای "روندی" شروع کنم، بسته به شرایط مثلا از اول هفته یا از اول یک ماه ... سفر دو  ماهه من به ایران باعث شد که یک وقفه طولانی در وبلاگ بیفته و این تقریبا یک ماهی هم که برگشتم نشد که اینجا از سکوت بیرون بیاد. هرچند هنوز هم هر سوژه در روز برام یک ایده وبلاگی میسازه. تصمیم گرفتم که از روز اول سال میلادی شدوع کنم که خوب خیلی توجیه داشت، اما اون روز هم گذشت و فردای اون و امروز هفت روز از روند شدن زمان میگذره و من بالاخره طلسم نوشتن رو شکستم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای خودم حس عجیبیه، وقتی که مدتها نمی نویسم احساس بدی دارم، نه اینکه نوشته ها تو گلوم قلمبه شده باشه یا اینکه ایده های ناب نوشتن تباه شده باشه. من ابدا نویسنده خوبی نیستم و این حس نامطلوب از جنس حس آدمهای تویسنده نیست، برای من بیشتر حذف کردن لحظه هایی از زندگی است. و خوب حذف شدن از دنیایی است که ظاهرا مجازیه اما اونقدر با لحظه های زندگی واقعی گره خورده که گاهی حرکت از این یکی به دیگری رو ناخوداگاه انجام میدی. &lt;br /&gt;شاید برای اینه که وقتی همین چند کلمه رو هم نمی نویسی فکر می کنی که در جایی مردی، یا بهتر بگم مرده تلقی میشی.. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار که روح شدی در دنیای زنده، می بینی اما دیده نمی شی، پس می نویسی تا بگی که من زنده ام و زنده های این دنیا رو هم خیلی دوست دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6656721467055798595?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6656721467055798595/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6656721467055798595' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6656721467055798595'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6656721467055798595'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='نقطه سرخط'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3515739446620994748</id><published>2010-09-27T04:12:00.000-07:00</published><updated>2010-09-27T05:07:56.188-07:00</updated><title type='text'>همدلی یا همزبانی...</title><content type='html'>خبردار شدم که مادر استادم فوت کرده و برای انجام مراسم به لندن رفته. می دونستم که مادرش بیماره و ماههای اخیر از هر فرصتی استفاده میکرد که به دیدنش بره. یادمه آخرین باری که از لندن برگشته بود می گفت که باید بیشتر از این مادرم رو ببینم، این دوری خیلی سخته ...اینها رو گفتم که تاکید کنم ارتباط عاطفی عمیقی با مادرش داشت و جزو گروه غربیان بی عاطفه محسوب نمیشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از غیبت سه هفته ای که داشت قرار بود ببینمش. بگذریم از اینکه وقتی میخواستم بهش ایمیل بزنم و تقاضای ملاقات کنم چقدر پایین و بالا شدم تا بفهمم چطوری باید تسلیت بگم و آرزوی صبر و بقای عمر بازماندگان رو کنم...بعد از مشورت با یکی از دوستان انگلیسی دان و آشنا به فرهنگ اینجایی همه چیز در دو جمله کوتاه خلاصه شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مسیر رفتن به دانشگاه بودم که برای لحظاتی از ذهنم گذشت، :خوب بود امروز که با استادم قرار دارم این بلوز زرشکی رو تنم نمی کردم، بالاخره اون عزادار بود و بهتر بود به احترامش جور دیگه ای می پوشیدم...این فکرها برای مدت کوناهی از ذهنم گذشت، اما جای نگرانی نبود، حداقل این رو مطمئن بودم که احساسات شخصی ربطی به ارتباط کاری ما نداره و اینکه مرز رابطه ها شفاف تر از این حرفهاست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وارد اتاقش که شدم، قبل از هر چیز بلوز صورتی و رژلب هماهنگ با اون نظرم رو جلب کرد و با یادآوری افکاری که از ذهنم گذشته بود ناخودآگاه خنده ام گرفت و فضا طوری عوض شد که حتی نتونستم جملاتی رو که در ایمیل نوشته بودم دوباره تکرار کنم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قصدم اصلا قضاوت بد و خوب نیست، یا اینکه کدام روش انسانی تر و قابل قبول تره... قصدم این بود که بگم این اتفاق و اتفاقات مشابهی که گاه و بیگاه می افته مرتب به یادم میاره که بعضی وقتها چه فاصنه ای است بین دغدغه ها و ارزشهای من و آن چه که در این مملکت مقبول و پذیرفته است، اینکه فقط کافی نیست که همزبان مردم این سرزمین بشی، باید بتونی که همدل هم باشی.. و از اون مهمتر هنوز نمی دونم که تا کجا باید راه رفتن کبک  رو یاد بگیریم....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3515739446620994748?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3515739446620994748/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3515739446620994748' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3515739446620994748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3515739446620994748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/09/blog-post_27.html' title='همدلی یا همزبانی...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8969006946114963980</id><published>2010-09-07T05:16:00.000-07:00</published><updated>2010-09-07T05:51:37.091-07:00</updated><title type='text'>آغاز دهه دوم</title><content type='html'>بر می گردم به سالهای پیش، روزهایی که بی تاب شروع زندگی مشترک بودم، تلاش می کنم که به یاد بیارم دلایلی که می خواستم ازدواج کنم، اما هر چه یادم میاد عطش رسیدن بود،در واقع چیزی که میخواستم فقط بودن در کنار هم بود، ...&lt;br /&gt;،چیزی که در فرهنگ ما تنها در سایه ازدواج میسر می شه  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما ازدواج کردیم و در حالی که فکر می کردیم همدیگر رو خوب میشناسیم و بعد از ازدواج فهمیدیم که چقدر با هم فرق میکنیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از توصیه های موکد پدرم در دوران قبل از ازدواج این بود که اگاه باشم "عشق را نمیشه لای نون گذاشت و خورد" . با همه احترام و اعتقادی که به حرفهاش دارم در این یک مورد معتقدم که شاید نشه عشق را به جای نون خورد اما محبت در زندگی مشترک مثل نون برکته، رزق و روزیه، و حتی جایی هم میشه به جای نون هم خورد و قوت گرفت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من هیچ چیزی نمیتونه تحمل سختیها و چالشهای زندگی مشترک رو توجیه کنه مگر دوست داشتن و عاشق بودن،مگر اینکه هنوز عطش در کنار هم بودن رو در وجودت داشته باشی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مطمئن نیستم اگه دوباره متولد بشم بازهم ازدواج میکنم یا ترجیح میدم تا آخر عمر مجرد بمونم اما مطمئن هستم که اگر تصمیم به ازدواج بگیرم حتما دوباره با کسی زندگی خواهم کرد که امروز نهمین سالگرد زندگی مشترکمون رو در کنار هم جشن گرفتیم... ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8969006946114963980?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8969006946114963980/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8969006946114963980' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8969006946114963980'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8969006946114963980'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='آغاز دهه دوم'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-255347052006486003</id><published>2010-08-29T06:58:00.000-07:00</published><updated>2010-08-29T19:32:06.377-07:00</updated><title type='text'>زبان مادری</title><content type='html'>با سامیار وارد مهدکودک میشویم. بالاخره بعد از ماهها سامیار از رفتن به مهدکودک خوشحاله. این روزها دوستهایی داره که به استقبالش میان و گاهی اونقدر مشغول بازی میشه که یادش میره با هم خداحافظی نکردیم...&lt;br /&gt;و امروز هم دوستش به استقبالش اومده...در حالی که مشغول امضا دفتر حضور و غیاب هستم صدای سامیار رو میشنوم که داره ماجرای ماشینش رو تعریف میکنه، احساس خوبی میکنم، از اینکه بالاخره اونقدر انگیسی یاد گرفته که میتونه با بجه ها ارتباط برقرار کنه.&lt;br /&gt;میخوام از در بیرون برم که سامیار با صدای بلند میگه "مامان مامان خداحافظ". ..دوستش باتعجب میگه :"تو گفتی مامان"؟؟؟ باید بگی مامی...و خنده بچه گانه ای میکنه. و سعی میکنه تکرار کنه: مامان، مامان.&lt;br /&gt;به سامیار نگاه میکنم..خنده معصومانه ای میکنه، این براش یه بازی شده، مامان..مامی..مامان...&lt;br /&gt;بدون اینکه دخالتی کنم از مهد بیرون میام. اما این ماجرا حسابی ذهنم رو مشغول میکنه، یاد دوستی میافتم که میگفت دختر هفت ساله اش از پدر و مادرش خواسته که جلوی دوستانش باهاش فارسی صحبت نکنن&lt;br /&gt;پیش خودم فکر میکنم لابد ماجرا از اینجا شروع میشه، از خنده های کودکانه، از یک بازی بچه گانه،  و کمکم معنی های دیگری پیدا میکنه، شاید این بازی از جایی شیرینیش رو از دست میده....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب جوری که سامیار متوجه بشه با آب و تاب ماحرا رو برای سینا تعریف مبکنم و در لابلای حرفهام به سامیار میگم که خیلی خوبه که تو میتونی هم انگلیسی حرف بزنی و هم فارسی... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما میدونم که این آغاز ماجراست و ما باید بارها و بارها ارزش اینکه کسی بتونه به دو زبان صحبت کنه رو گوشزد کنیم و برای دهها ماجرای دیگه بارها و بارها سخنرانی کنیم... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-255347052006486003?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/255347052006486003/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=255347052006486003' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/255347052006486003'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/255347052006486003'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/08/blog-post_29.html' title='زبان مادری'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1948701885255080395</id><published>2010-08-26T05:34:00.000-07:00</published><updated>2010-08-26T06:02:25.356-07:00</updated><title type='text'>دایه عزیزتر از مادر</title><content type='html'>یکی از مراحل سخت درس خوندن در این بلاد کفر ، گرفتن تائید از کمیته "اخلاقیات" است. این که ثابت کنی  روشی که برای جمع آوری اطلاعات در پیش گرفتی به خودت و دیگران لطمه ای وارد نمی کنه...به همین منظور باید دهها فرم پر کنی و به صدها سوال جواب بدی و بعدهم منتظر باشی که کمیته 7 نفری نظرش رو بده....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوالها رو که می خونی میتونی بفهمی که آزادی آدمها چه قدر و منزلتی داره، هر سوالی که قرار باشه کمی وارد حریم شخصی آدمها بشه یه شدت محکومه و اگر به دلایلی لازم باشه که این گروه از اطلاعات جمع آوری بشه باید هفت خوان رستم رو طی کنی...&lt;br /&gt;نکته جالب دیگه ابنه که آدمهایی که باهاشون مصاحبه میشه هرزمان از نصمیمی که گرفتن پشیمون شدند می تونند اعلام کنند و تو دیگه حق نداری که از اطلاعاتی که دادن استفاده کنی... و خلاصه هزار قانون مشابه&lt;br /&gt;به علاوه این کمیته مسئوله که مطمئن باشه که شما به عنوان دانشجوی این دانشگاه صحیح و سلامت بر می گردی و به همین خاطر اونقدر مته به خشخاش میذارن که بعضی وقتها دلت می خواد بگی آقا، جون خودمه به شما چه ربطی داره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اینکه من این روزها مشغول دست و پنجه نرم کردن با این حضرات هستم...،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1948701885255080395?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1948701885255080395/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1948701885255080395' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1948701885255080395'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1948701885255080395'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/08/blog-post_26.html' title='دایه عزیزتر از مادر'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1597204996588280246</id><published>2010-08-22T07:25:00.000-07:00</published><updated>2010-08-22T07:45:12.855-07:00</updated><title type='text'>بحران سی سالگی</title><content type='html'>درست در روزهایی که به همه ابعاد زندگی ام انتقاد داشتم ایمیلی به دستم رسید در مورد بحران سی سالگی... البته من چند سالی رو از سی گذروندم &lt;br /&gt;در هر حال به طور خیلی اتفاقی کسی حال و روز من رو نوشته بود و برام فرستاده بود...اینکه در این دوران به تمام کارهایی که انجام دادی و تصمیماتی که گرفتی شک داری، اینکه فکر می کنی زمان از دست رفته و وقتی برای جبران اشتباهات نیست، ...بر اساس تحلیلی که توی این مقاله بود تا زمانی که هنوز رقم دهگان سن عدد دو هست افراد احساس جوانی می کنند اما وقتی که این عدد سه شد حس از دست رفتن زمان بوجود می آید، به عبارتی حس آدم 29 ساله و 30 ساله خیلی فرق می کنه....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در مورد اینکه این ادعا درسته یا غلط نظری ندارم اما به هرحال من حسی از سرخوردگی دارم و از حالا نگران بحران چهل سالگی هم هستم...ظاهرا این ماجرا دوباره در مسیر تغییر دهگان از سه به چهار هم تکرار میشود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1597204996588280246?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1597204996588280246/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1597204996588280246' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1597204996588280246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1597204996588280246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='بحران سی سالگی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3446946139438639127</id><published>2010-07-16T05:41:00.000-07:00</published><updated>2010-07-16T06:09:16.533-07:00</updated><title type='text'>نه به این شوری شور</title><content type='html'>اینکه سوژه برای نوشتن کم میاری، یعنی به اندازه کافی زندگی نکردی، به اندازه کافی با زندگی کلنجار نرفتی، وقتی بعد از یک ماه حرفی برای گفتن نداری، یعنی یکماهی میشه که از کنار زندگی عبور کردی، خودت رو سپردی به جریان روزمره زندگی....&lt;br /&gt;در این مملکت ، به راحتی میتونه از جاده کناری عبور کنی، مجبور نیستی با هر چیزی کلنجار بری، همه چیز سروقت و طبق انتظار پیش میره و تو میتونه هر روز سر یک زمان معین از یک مسیر مشخص به سر کارت بری و تقریبا تمام اتفاقات روز رو پیش بینی کنی....&lt;br /&gt;شاید به دنبال همین آرامش بود که ترک وطن کردیم، اما بعضی وقتها فکر می کنم سپردن این لحظه ها به روزمرگی شاید هدر دادن یک فرصت باشه، فرصتی که سالها چشم براهش بودم، خیلی هم معلوم نیست قراره چه اتفاقی بیافته، اما انگار که به زندگی بدهکارم، انگار که سلب مسئولیت کردم از هزاران مسئولیت نانوشته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم کی و کجا و چه جوری باید یاد می گرفتم که از خودم به اندازه خودم متوقع باشم، ....این آرزوهای بزرگ و رویاهای بی انتها کی می خواد تموم بشه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3446946139438639127?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3446946139438639127/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3446946139438639127' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3446946139438639127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3446946139438639127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='نه به این شوری شور'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4175271391586031682</id><published>2010-06-15T06:52:00.000-07:00</published><updated>2010-06-15T07:49:19.051-07:00</updated><title type='text'>درس معلم ار بود زمزمه محبتی....</title><content type='html'>چه معجزه ای است این زبان مادری، چقدر روان و آرام می تونی احساست رو بگی، حرفت رو بزنی و طنین محبت رو از اونور دنیا دریافت کنی. &lt;br /&gt;بعد از یکسال و نیم با کسی حرف زدم که استادم بود، یخش زیادی از زندگی حرفه ای و درسی ام رو بهش مدیونم. امروز هم زنگ زده بودم که بگم باز هم به کمک احتیاج دارم و اون قبل از اینکه چیزی بگم پرسید که آیا کمکی میتونه بکنه...&lt;br /&gt;این فقط یک گفتگوی ساده بود، اما چیزی رو در من زنده کرد که در  ملاقاتهای هفتگی یکسال گذشته با استاد کنونی گم کرده بودم، توضیحش کار ساده ای نیست، حسی که درش امنیت هست، اطمینان هست، باور بودن هست. در این مملکت  روابط استاد و شاگردی شکل دیگریه، باید استادت رو با اسم کوچک صداکنی، دادن القاب دکتر و مهندس و پروفسور به استادهاشبیه یک طنز می مونه، اینجا کسی موقع وروداستاد از سر جاش بلند نمی شه و ....&lt;br /&gt;اینجا تو حق داری که چیزی رو دوست نداشته باشی، حق داری که دلت نخواد کاری رو انجام بدی، تو اینجا برده استاد نیستی، انسان دیگری هستی که فقط شاید کمی کمتر می دونی...&lt;br /&gt;همه اینها یک نعمته، یک فضیلت اخلاقی که حداقل برای کسانی که در کشوری مثل ایران درس خونده باشن یک موهبته. من هم قدر همه اینها رو می دونم و به این شیوه تفکر احترام می ذارم، اما هنوز نتونستم که این ارتباط عقلانی رو به دل نزدیک کنم، نتونستم که از این حضور لذت ببرم...&lt;br /&gt;هنوز هم مطمئن نیستم که این ناکامی من از زبان گفتاریه و با از زبان دل که هیچ الفبای اشنایی با این سرزمین انسان مدار نداره، .....     ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4175271391586031682?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4175271391586031682/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4175271391586031682' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4175271391586031682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4175271391586031682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='درس معلم ار بود زمزمه محبتی....'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1254861155148633619</id><published>2010-05-30T06:30:00.000-07:00</published><updated>2010-05-30T07:12:24.016-07:00</updated><title type='text'>لیوان نیمه</title><content type='html'>مهرداد عکسی از چهارسال پیش در فیس بوک گذاشته بود، عکسی از یک مسافرت گروهی و زیر عکس نوشته بود که حالا هرکدام از بچه ها کجا زندگی می کنند، بیشتر از نصف اون جمعیت دیگه ایران نیستند...دیدن اون عکس یک آه بلند داره و چندتا بدو بیراه به کسانی که باعث این همه جدایی و دورافتادگی شده اند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما شاید بشه جور دیگه ای هم به این واقعیت تلخ نگاه کرد، شاید بشه امیدوار بود این جمعیت ترک وطن کرده بتونه از ایران بگه، بتونه داستان ایران واقعی رو جایگزین داستانهای مغرضانه ای کنه که گاه و بیگاه در اینور دنیا پخش میشه، &lt;br /&gt;   شاید حالا دیگه مردم اینور دنیاباور می کنند که ایران اون جایی نیست که رسانه ها براشون تعریف می کنند، از ایرانیها می پرسند، با دقت گوش می دن و باور می کنند، &lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید به یمن همین جمعیت کثیره که صدای موسیقی ایرانی نه در سالنهای محدود بعضی شهرها، بلکه در محافل کوچکتر دانشجویی هم شنیده میشه، فیلم ایرانی نه برای حرفه ای ها، بلکه برای مردم عادی نمایش داده میشه...&lt;br /&gt;من هنوز هم برای همه دور شدنها آه می کشم و عصبانی هستم، اما فکر می کنم شاید جور دیگه ای هم بشه به این لیوان نیمه خالی نگاه کرد....،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1254861155148633619?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1254861155148633619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1254861155148633619' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1254861155148633619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1254861155148633619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/05/blog-post_30.html' title='لیوان نیمه'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5030035819761069033</id><published>2010-05-20T06:35:00.000-07:00</published><updated>2010-05-20T08:03:13.320-07:00</updated><title type='text'>عوارض ابتلا به مهاجرت</title><content type='html'>باید چیزی بنویسم، .وقتی اینجا اینقدر سوت و کور میشه، انگار که فرسنگها دور شدم، از خودم، از اونهایی که دوستشون دارم ، از خاطراتی که در جایی خیلی دور ساخته شده...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها بیشتر از هر زمان دلتنگ ایرانم، شاید برای اینکه ساعتهای زیادی دارم در مورد ایران می خونم، برای اینکه باید این سرزمین رو برای مردمی که هیچ سنخیتی با اون ندارن معرفی کنم، طرح مسئله کنم و راههای بررسی تحقیق رو پیدا کنم، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  به دنبال چند تا تصویر از ایران می گردم تا در اسلایدها بذارم، برای اینکه انرژی بگیرم آلبوم آهنگی رو که مهسا برام کپی کرده باز می کنم و چند تا آهنگ عالی گوش می دم... برای مدتی فراموش می کنم که کجا هستم، سکوت اطرافم این هپروت رو زیباتر می کنه، میرم در هزاران خاطره، هزارها تصویر که به سرعت از جلوی چشمم حرکت میکنه و هر از گاهی یک جایی می ایسته،&lt;br /&gt;مثلا در خیابان ایران زمین با شکوفه در میان اون همه خنده های بلندو بی خیالی محض و دغدغه های بی پایانی که امروز مضحک به نظر میاد، و بعد چهره زیبای شکوفه در اون لباس سفید، این خلوت شبونه من رو می بره توی پچ پچ های مدام با رزا که هیچ وقت تموم نمیشد و ...نمیدونم از کی خیالم رفت بازار شهررضا، کنار تصویر مریم و آمی تیس با اون چادرهای مشکی و ترنگ و خنده هاش...یادم میافته که روزهاست می خوام به مریم ایمیل بزنم اما نمی دونم که چطوری و از کجا براش حرف بزنم وقتی اینقدر دوریم ... و اینکه آمی تیس داره مامان میشه و من چقدر هیجان دارم...&lt;br /&gt;اونقدر تصویر از جلوی چشمام میگذره که بعضی صورتها قابل تشخیص نیست، اما مهم اینه که آشناست، مهم اینه که بوی دوستی میده، &lt;br /&gt;من حالم خوبه وهمه چیز آرومه، فقط کمی دارم نحسی می کنم دچار حس غربت زدگی شدم، از همون مدلی که توی داستانها می نویسن و توی فیلمها نشون میدن، ظاهرا طبیعیه.. ظاهرا از عوارض مرسوم بعد از ابتلا به مهاجرته، معمولا این نوعش بعد از یکسال عود می کنه، همون موقعهایی که فکر می کنی به همه چیز عادت کردی و به قول معروف جا افتادی...بسته به آدمها مدت ماندگاریش متفاوته اما معمولا بیشتر از یکی دوهفته طول نمی کشه، اما چیزی که باید بهش توجه کرد اینه که به صورت مداوم سرو کله اش پیدا میشه.... ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5030035819761069033?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5030035819761069033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5030035819761069033' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5030035819761069033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5030035819761069033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='عوارض ابتلا به مهاجرت'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1890117818443711857</id><published>2010-04-11T06:41:00.000-07:00</published><updated>2010-04-11T07:23:49.470-07:00</updated><title type='text'>لحظه های پرشتاب</title><content type='html'>وبلاگ من بیانگر لحظه هایی است که متعلق به منه. لحظه هایی که نمی خواد به هیچ کدام از نقشهای تعریف شده جواب بدم، لحظه های کم یابی که لباس مادری و همسری و آرزوهای بزرگ و کوچک زندگی پشت در میشینن و من تنها به یک خلوت شخصی میرم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این اوصاف وقتی روزها و هفته ها در این وبلاگ سکوت محض حکم فرماست، میشه فهمید که مدتهاست مجالی برای خلوت نبوده، اون وقته که باید به خانم شین بگم که وبلاگم نیست که گندیده، این زمانهای شخصی منه که له شده و بوش همه جا رو برداشته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضرباهنگ زندگی خیلی سریعه، بعضی وقتها فکر می کنم شاید طول زمان در نیمکره جنوبی کوتاهتره، ...این شتاب زندگی مجال نداد که لحظه های خوب این روزها رو ثبت کنم، این که بوی عید نوروز توی خونمون پیچید، اینکه به هر جوری بود هفت تا سین رو جور کردیم . اینکه مسافران ایرانیمون بوی عید رو دو چندان کرده بودن...&lt;br /&gt;مجال نشد بگم که چقدر بودن خواهرم غنیمت بود و اینکه چقدر سخته که چیزی به رفتنش نمونده...و اینکه سامیار اینقدر بزرگ شده که باید خودش لباسهاشو انتخاب کنه و دلش می خواد که همه جا بلوز "مردمی" بپوشه (منظور بلوز مردونه است)و کراوات بزنه....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1890117818443711857?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1890117818443711857/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1890117818443711857' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1890117818443711857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1890117818443711857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='لحظه های پرشتاب'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4971820585491799587</id><published>2010-03-10T04:34:00.000-08:00</published><updated>2010-03-10T05:01:37.036-08:00</updated><title type='text'>زبان الکن</title><content type='html'>سالها تلاش می کنی که ارتباط با آدمهای مختلف رو یاد بگیری، اینکه با دوستت، همکلاسی، معلمت، فروشنده و تمام اونهایی که می بینی چه طوری حرف بزنی... بعد از مدتی تصمیم به مهاجرت میگیری، کلاس زبان میری تا فوت و فن تست زدن و نمره آوردن رو یاد بگیری، کمکی هم حرف زدن بلدی، بقیه اش رو هم واگذار می کنی نا در "محیط" تقویت کنی...&lt;br /&gt;ماههای اول مهاجرت هنوز اعتماد به نفست بالاست، آدمهای اینجایی عمدتا توقع ندارنند از پس احوالپرسی اولیه هم بر بیایی، تا چند ماه اول مرتب مورد تشویق قرار میگیری....چند ماهی که می گذره و زندگی تا حدودی به روال قبل بر می گرده و مجبوری که زندگی حرفه ای و اجتماعی کنی، تازه متوجه میشی که اون چیزی که باید یاد می گرفتی فرهنگ زبان بوده، نه قواعد انگلیسی....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی روزها احساس خفگی می کنم، از اینکه نمی تونم چیزهایی رو که بلدم به زبون بیارم، چقدر دلم میگیره وقتی برای سوالی که میشد با چند کلمه فارسی جواب داد مجبورم چندین جمله انگلیسی بگم، آخرش هم منظورم رو نرسونم واین جمله استادم رو بشنوم که چرا اینقدر توضیح میدی؟ باید یاد بگیری که انتقادات رو کوتاه و بدون کلافگی جواب بدی!!!!! نمام تلاش من تعبیر به دفاع شخصی شده بود....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4971820585491799587?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4971820585491799587/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4971820585491799587' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4971820585491799587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4971820585491799587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='زبان الکن'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-859773132926462747</id><published>2010-02-17T05:37:00.000-08:00</published><updated>2010-02-17T06:03:09.597-08:00</updated><title type='text'>دانشگاه تهران شعبه ملبورن</title><content type='html'>به عنوان داوطلب چند ساعتی در بخش اطلاعات و پذیرش دانشجویان بین الملی کار کردم. انگیزه اصلی ام آشنایی با برنامه ها و سیستم دانشگاه و مهمتر از اون تقویت زبان بود.روز مصاحبه که دلیل شرکت در این کار داوطلبانه رو پرسیدند علاوه بر دلایلی که داشتم گفتم که به علت زیاد شدن دانشجویان ایرانی فکر می کنم شاید مفید باشم، این موضوع رو حدس زده بودم اما باور نمی کردم که بیشتر زمان رو فارسی صحبت کنم.چهار مراجعه کننده ایرانی در سه ساعتی که من اونجا بودم نشون میده که تعداد دانشجویان ایرانی قابل ملاحظه است.اینکه از پنجاه نفر دانشجو دکتری دانشکده هفت نفر ایرانی هستند و ظاهرا چند نفر دیگه ای هم در راهند نشون میده که این ور دنیا در یک نیمکره دیگه داره یک دانشگاه تهران دیگه درست میشه، تعدادمون از دانشجوهای چینی هم بیشتر شده....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نکته جالب اینه که وقتی از وطن دور میشیم با هم مهربون تر هستیم، سعی می کنیم بیشتر به هم کمک کنیم،تا جایی که ممکنه از تجربه هامون بگیم و کمک کنیم تا تازه واردها کمتر خسارت ببیند اما هنوز هم برای راه انداختن یک "جامعه ایرانی" و تلاش برای کارهای فرهنگی مشترک خیلی موفق نیستیم.هنوز هم به سختی می تونیم تصمیم بگیریم چه طوری جشن نوروز رو در دانشگاه برگزار کنیم و نمی تونیم به توافق برسیم که چه طوری فرهنگ غنی چند هزار ساله خودمون رو مثل خاری توی چشم این ملت بی تمدن بکنیم تا یادشون نره که تاریخ دویست ساله کشورشون در برابر قدمت ما فقط یک شوخی، اینکه الان ما کجا هستیم و اونها کجا مهم نیست...دارم دارم حساب نیست، داشتم داشتم حسابه....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-859773132926462747?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/859773132926462747/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=859773132926462747' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/859773132926462747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/859773132926462747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='دانشگاه تهران شعبه ملبورن'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5084634947220912983</id><published>2010-01-27T04:12:00.000-08:00</published><updated>2010-01-27T04:50:28.578-08:00</updated><title type='text'>تولدت مبارک</title><content type='html'>باور دارم بزرگترین سرمایه آدم کسانی هستند که دوستشون داری و گرمای محبتشون رو از هزاران کیلومتر اونورتر احساس می کنی، گرمای جان بخشی که برای همراه داشتنش هیچ محدودیتی نیست.میشه با خودت به یک نیمکره دیگه ببری و در سرمای پرسوز غربت دوباره جون بگیری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سامیار عزیزم می دونم که تو هم این عشق رو حس می کنی، این رو از خنده های قشنگت فهمیدم از لبخندی که با هر تبریک تولد روی صورتت نشست تبریک هایی که فقط صدا بود اما اونقدر گرم و دوست داشتنی بود که روز تولدت رو پر از شادی کرد..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگ تر که شدی خواهی دید که این عشق رو میشه بدون صدا هم دریافت کرد، فقط با چند کلمه  که در یک صفحه سفید جادویی نشسته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسرم تولدت مبارک...، .،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5084634947220912983?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5084634947220912983/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5084634947220912983' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5084634947220912983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5084634947220912983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/01/blog-post_27.html' title='تولدت مبارک'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3437356127125456363</id><published>2010-01-18T03:45:00.000-08:00</published><updated>2010-01-18T04:14:35.777-08:00</updated><title type='text'>چرا بزرگ شدم...</title><content type='html'>سامیار این روزها داره بزرگ شدن رو میفهمه، این که تواناییهاش از قبل بیشتر شده و اینکه الان چه کارهایی رو خودش میتونه انجام بده و خلاصه از این ماجرا راضیه.&lt;br /&gt;من هم از این فرصت استفاده کردم تا بتونم اون رو عادت بدم که شبها خودش بخوابه، بدون اینکه لازم باشه من و سینا ساعتها کنارش بخوابیم و بعد خمار و خوابالو مجبور بشیم که کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم و از اون مهم تر طبق اصول تریبتی بچه سه ساله خودش باید قادر باشه که بدون کمک پدر و مادر بخوابه....&lt;br /&gt;چند روز پیش بعد از بر شمردن تمام کارهایی که خودش میتونه انجام بده و اینکه چقدر بزرگ شده توضیح دادم که خودش به تنهایی میتونه بخوابه و نیازی به من و بابا نیست...در حالی که صورتش خیلی غصه دار بود گفت : مامان، من چرا بزرگ شدم؟!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می تونستم بهش بگم که من هم بارها و بارها از خودم پرسیدم چرا بزرگ شدم...مخصوصا این روزها که خیلی کار دارم و پرم از برنامه ها و مسئولیتهای مختلف ...واقعا چرا اینقدر بزرگ شدم...من هنوز دلم می خواد که سرم رو روی پای مامانم بذارم و بخوابم، هنوز دلم می خواد که وقتی از مهمونی بر می گردیم خودم رو بخواب بزنم و بابام من رو بغل کنه و روی تخت بذاره، چرا فکر کردم اینقدر بزرگ شدم که میتونم هزاران کیلومتر ازشون دور بشم و ...&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا بعضی وقتها بزرگ شدن اینقدر سخته و چرا اصول تربیتی از ما می خواد که اون رو سختر هم بکنیم.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3437356127125456363?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3437356127125456363/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3437356127125456363' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3437356127125456363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3437356127125456363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='چرا بزرگ شدم...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-9065550856920780759</id><published>2009-12-30T03:22:00.000-08:00</published><updated>2009-12-30T04:23:13.759-08:00</updated><title type='text'>حقی که بر گردنم بود...</title><content type='html'>دوازده سیزده ساله بودم که تصمیم گرفتم دکتر قلب بشم و برم در روستاها کار کنم، شاید این حس رو خیلی ها در این سن و سال تجربه کرده باشن، وارد دبیرستان شدم و رشته ریاضی رو ادامه دادم.وقتی دیپلم گرفتم هنوز به کمک کردن و مفید بودن فکر می کردم، معماری که قبول شدم تصمیم گرفتم درسم که تموم شد با جهادسازندگی همکاری کنم و روستاها رو آباد کنم.اون موقعها فکر می کردم که جهاد سازندگی کارش آبادانی است و ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالها گدشت، من معمار شدم، دوباره درس خوندم شهرساز شدم، چند سالی هم کار کردم.دغدغه های نوجوانی ام شکل دیگری گرفته بود،هنوز هم دوست داشتم که برای جایی که بهش تعلق دارم مفید باشم، اما این بار به جهادسازندگی فکر نمی کردم، این بار در پروژه های بزرگ شهری مشارکت داشنم، پروژه های میلیونی و میلیاردی که قرار بود تهران دیگری بسازه، تهرانی که "شهر اول منطقه "باشه"شهری سبز و پر از فضاهایی که مردم آزادانه در اون حرکت کنند، تفریح کنند"جایی شبیه "فضاهای عمومی"کشورهای غربی.&lt;br /&gt; و یا پروژه های عمرانی دیگری که همشون با هزار ایده و فکر زیبا شروع میشد و در مسیر خود اونقدر به انحراف می رفت که آرزو می کردی ای کاش هیچ وقت سران مملکتی به فکر عمران نمی افتادند....&lt;br /&gt;تجربه های کاری ام، من رو روز به روز ناامیدتر می کرد.ناامید از اینکه بتونم مفید باشم، ناامید از این که جوابگوی سرمایه ای باشم که سالهای تحصیلم رو تقبل کرد....مثل یک جریان طبیعی زندگی کوچ کردم، خانه ام، شهرم، کشورم رو در پی یافتن چیزی شبیه آرامش، شبیه انسانیت،شبیه آزادی و شرف ترک کردم و هیچ کس نپرسید چرا؟نه اداره ای که مدرکم رو آزاد کرد، نه استادی که توصیه نامه هایم رو امضا کرد...هیچ کس نگفت بمون، هیچ کس از حقی که برگردنم بود سوال نکرد...&lt;br /&gt;این روزها دوباره وجودم آشوب شده، دیدن صحنه های این روزهای تهران زخم چند ساله رو تازه کرده، به خودم می گویم شاید اگر این روزها تهران بودم می تونستم حقی که بر گردنم هست رو ادا کنم این بار نه در نقش مهندس، در نقش یک شهروند، در نقش یک فریاد، یک مشت، یک شعار...به خودم دلداری می دم که درسم که تموم شد برمی گردم و به کشورم "خدمت "می کنم!!!!خودم می دونم که مزخرفه، اگه میشد در نقش یک تحصیلکرده مفید باشی، دکتر و مهندس خیلی فرق نمی کرد، این سرزمین احتیاج به شجاعت داره، احتیاج به اندیشه ، شعور و درایت داره و من اصلا مطمئن نیسنم که زندگی در این دیار هجرت اینها رو به من بیاموزه...&lt;br /&gt; ...&lt;br /&gt; .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-9065550856920780759?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/9065550856920780759/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=9065550856920780759' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9065550856920780759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9065550856920780759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/12/blog-post_30.html' title='حقی که بر گردنم بود...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-9213355969400898017</id><published>2009-12-23T04:24:00.000-08:00</published><updated>2009-12-23T05:02:34.169-08:00</updated><title type='text'>گرگ بده گنده</title><content type='html'>چند روز پیش کتاب سه بچه خوک رو برای سامیار از کتابخونه گرفته بودم ، داستان سه بچه خوکی که قرار میشه هر کدوم برای خودشون خونه بسازن و گرگه میاد و خونشون رو خراب میکنه و .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من این داستان رو وقتی کوچیک بودم دوست داشتم و از دیدن کتابش با صفحه بندی و عکسهای جدید ذوق کردم، سامیار هم از داستان خوشش اومد و چند بار پشت سر هم براش خوندم، البته با کمی تحریف، در این قصه آقا گرگه قرار نبوده که خوک ها رو بخوره، فقط میخواسته توی اناقشون بیاد اما اونها دوست نداشنتدو بقیه ماجرا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من که هیجان زده بودم به سامیار گفتم که این قصه، شعر هم داره و شروع کردم شعر "گرگ بده گنده" رو که بعد از سالهای سال یادم مونده براش بخونم.اما یعد از جمله اول مجبور شدم تا آخر شعر رو سانسور کنم:&lt;br /&gt;من از گرگ بده گنده می ترسم، من از هیکل و هیبتش می لرزم&lt;br /&gt;من مشت میزنم توی دهانش،  من آتیش  میزارم رو زبانش&lt;br /&gt; گردنش رو خرد می کنم من،  زندگیش رو نابود می کنم من....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش خودم فکر می کنم چرا باید وقتی بچه ها سه ساله، پنج ساله یا حتی ده ساله هستند چنین چیزهایی گوش بدن، چه نفعی در رواج این همه خشونت هست، ایا توجیهش اشنا شدن با واقعیت زندگیه، چرا چنین ادبیاتی رو از کودکی وارد زندگیمون می کنیم و در تمام طول حیاتمون در فکر نابود کردن و مشت زدن و ... هستیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اکثر داستانهای کودکی خودم رو با تحریف برای سامیار تعریف می کنم، متلا گرگه در داستان شنل قرمزی مادربزرگ رو نمی خوره و فقط کمی شکمو هست و می خواد از غذاهای اون بخوره، یا گرگه در داستان شنگول و منگول می خواد که اونها رو ترغیب کنه تا به جای نقاشی کشیدن و پازل درست کردن، تلویزیون تماشا کنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه اینکه فکر کنم اینجوری بچه من خیلی آروم و نانازی و خوش قلب بار میاد، اصلا و ابدا اینجوری فکر نمی کنم،  من تنها از تکرار این همه حرفها و تصویرهای خشن گریزانم، عده ای معتقدند که اینجور تحریف کردن قصه ها، در آینده بچه ها رو دچار دوگانگی می کنه، یا اینکه "ببو " و "کودن" بار میاد...&lt;br /&gt;اما من هنوز فکر می کنم که هیچ دلیلی وجود نداره که ذهن آزاد و مملو از تخیل بچه ها رو پر از تصویر کشتن و انتقام گرفتن  کنیم....،  ....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-9213355969400898017?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/9213355969400898017/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=9213355969400898017' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9213355969400898017'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9213355969400898017'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/12/blog-post_23.html' title='گرگ بده گنده'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5395249758770151686</id><published>2009-12-13T05:01:00.000-08:00</published><updated>2009-12-13T05:17:30.659-08:00</updated><title type='text'>چراهای بی پایان</title><content type='html'>این روزها مکالمات من و سامیار وارد پروسه بی انتهایی شده:&lt;br /&gt;سامیار : بابا کجاست؟&lt;br /&gt;من :رفته سرکار&lt;br /&gt;سامیار: چرا رفته سرکار؟&lt;br /&gt;من: چون می خواد پول دربیاره.&lt;br /&gt;سامیار : چرا می خواد پول دربیاره؟&lt;br /&gt;من :برای اینکه چیزهایی که دوست داریم بخریم.&lt;br /&gt;سامیار:چرا چیزهایی که دوست داریم بخریم؟&lt;br /&gt;.......&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سامیار :چرا اون بچه توی پارک گریه می کنه؟&lt;br /&gt;من : چون دلش نمی خواد بره خونه.&lt;br /&gt;سامیار:چرا دلش نمی خواد بره خونه؟&lt;br /&gt;من: چون می خواد توی  پارک باشه.&lt;br /&gt;سامیار چرا می خواد توی  پارک باشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من :چون دلش می خواد هنوز بازی کنه؟&lt;br /&gt;سامیار :چرا دلش می خواد بازی کنه؟&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این مکالمات تا مدت زیادی بی وقفه ادامه پیدا می کنه، البته من تلاش می کنم که قبل از اینکه به چرایی زمین و آسمون برسه مکالمه رو تموم کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5395249758770151686?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5395249758770151686/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5395249758770151686' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5395249758770151686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5395249758770151686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html' title='چراهای بی پایان'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4364963225654073445</id><published>2009-12-05T03:18:00.000-08:00</published><updated>2009-12-05T03:55:24.448-08:00</updated><title type='text'>فراموشی تاریخی</title><content type='html'>باور کردنی نیست که یک سال از مهاجرت ما گذشته و من در سالگرد اون برای اولین بار بدون سامیار به سفر رفته بودم و پدر و پسر رو با هم تنها گذاشته بودم و چقدر نگران بودم از اینکه سامیار دلتنگی کنه و تا جایی که تونستم از سر و ته کنفرانس زدم تا زودتر خودم رو برسونم... و ظاهرا خونه مردونه بیشتر خوش گذشته بود....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها خیلی به حورناز فکر می کنم، نمی دونستم که دقیقا چه روزی میره اما می دونستم که توی این روزهاست، امروز که وبلاگ خانم شین رو خوندم دلم یکهو ریخت، خیلی دلم می خواست که قبل از رفتن باهاش حرف بزنم، ازش تلفنی نداشتم، اما راستش حرفی هم برای گفتن نبود،  به نظر من نمیشه برای مهاجرت نسخه پیچید، یک تجربه کاملا شخصی است.این که انگیزه هات چیه، انتظارت چیه و خیلی چیزهایی که برای هر کسی تعریف خودش رو داره، اما به هر حال کار ساده ای نیست،...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پارسال، در چنین روزهایی نمی تونستم باور کنم که یک سال بعد در وبلاگم می تویسم که "زندگی داره روبراه میشه و من حالم خوبه".نوشته های اون روزها رو که می خونم حجم اون غربت رو تا حدودی حس می کنم، هر چند که اون نوشته ها همه ناله  ها و غصه های من نبود.هنوز روزهایی که فکر می کردم ناتوان ترین آدم روی زمینم و دلتنگی تمام وجودم رو گرفته بود، اون روزی که موقع حرف زدن با پدرم به حد مرگ گریه کردم، اون روزی که فریاد زدم این مهاجرت اشتباه بود....همه رو یادم میاد اما چه خوب که فقط یک خاطره هست و تلخی اش برطرف شده و این از عجایب زندگی آدمه...شاید هم به خاطر این فراموشی تاریخیه که اون هایی که مهاجرت کرده اند معمولا به بقیه توصیه می کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من رفتن و موندن رو نمیشه روی کفه ترازو گذاشت و سنجید، حتی اگه با زبان زندگی هم بهش نگاه کنی فقط می تونی بفهمی که این هجرت کدوم نیازت رو محقق کرده، اما می تونی بگی که کدوم نیاز مهمتره؟ نیاز به نظم یا نیاز به صمیمیت؟نیاز به آرامش یا نیاز به عشق...؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4364963225654073445?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4364963225654073445/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4364963225654073445' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4364963225654073445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4364963225654073445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='فراموشی تاریخی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8378627843348079155</id><published>2009-11-29T04:49:00.000-08:00</published><updated>2009-11-29T05:15:53.541-08:00</updated><title type='text'>خونه</title><content type='html'>چند روزی بود که می خواستم در مورد  "خونه"وحسی که این روزها دارم بنویسم، مجال نمی شد.امروز که خواستم بنویسم دیدم که آمیتیس هم از حس متفاوت در خونه نوشته ، &lt;br /&gt;این که روح زندگی رو معمارها و طراح ها به خونه نمی دن، روح زندگی از نگاه ما، از گریه ها و خنده ها و از تجربه های با هم بودنمون به این چاردیواری دمیده میشه....&lt;br /&gt;روزهاست پیش خودم فکر می کنم که چطور هشت سال زندگی مشترک در مملکت خودمون در کنار بهترینهای زندگیمون و با کمک های بیدریغ و لحظه به لحظه شون نتونست خونه ما رو خونه کنه، چرا هیچ وقتی پیدا نکردیم که دوتایی از پنجره سالن به تصویر شهر نگاه کنیم، ...&lt;br /&gt;و چطور اینجا با این همه نداشتنها و نبودن ها و دلتنگی هایی که تجربه می کنیم و با این حجم نگرانی و با این همه راهی که باید بریم تا برسیم،  خونه "خونه "شد.&lt;br /&gt;من و تو بارها از پنجره، تصویر زیبای روبرو رو دیدیم و لذت بردیم، با هم باز شدن گلهای بنفش رو دنبال کردیم وبا هم "چاردیواری مشترک"رو حس کردیم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8378627843348079155?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8378627843348079155/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8378627843348079155' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8378627843348079155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8378627843348079155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/11/blog-post_29.html' title='خونه'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1438245304021758971</id><published>2009-11-18T04:37:00.000-08:00</published><updated>2009-11-18T05:11:11.266-08:00</updated><title type='text'>شاید روزی، جایی...</title><content type='html'>می خواستم یک پست شیرین بنویسم، یک پست شکلاتی .یک پست در مورد اینکه بالاخره تونستم بک "کارخونه شکلات"رو از نزدیک ببینم.آبشاری از شکلات که سرازیر بود، حسی که از دیدن یک مکعب یک تنی از شکلات داشتم و امکان درست کردن یک شکلات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست عزیزم "خانم شین"راست میگه، بعضی وقتها وبلاگ تو رو می نویسه، وبلاگم امروز دوست نداره شکلاتی بشه، دوست نداره که من بگم چقدر آرزو داشتم یک خونه شکلاتی مثل هانسل و گرتل داشته باشم و اینکه فکر کردم اگه معماری بخونم شاید روزی جایی تونستم یک خونه شکلاتی داشته باشم، کسی چه می دونه.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه امروز وقتش نیست، شاید یک موقع دیگه مفصل از این تجربه دوست داشتنی بنویسم، &lt;br /&gt;امروز نمی تونم از تجربه های روزمره بگم، از داستانهای زندگی واقعی، &lt;br /&gt;امروز آرزو می کردم که ای کاش  بین سطرها خونده میشد ، اون چیزهایی که ننوشتم و حتی نگفتم، اون حس هایی که هر از چند گاهی از لایه های خیلی عمیق وجودم سرک میکشه و من متحیر می مونم که چه طور این همه سال از وجودشون بی خبر بودم، شاید هم در هیاهوی زندگی ام جایی برای اونها نبوده....&lt;br /&gt;اما الان ، در جایی دور و متفاوت با گذشته ام شهامت روبرو شدن با وجود ناشناخته ام رو ندارم، در میان این همه ناآشنایی  و غریبگی به منی احتیاج دارم که می شناسمش، شاید باید کمی بیشتر صبر کنم، شاید بتونم روزی بین سطرها رو هم بنویسم و حتی فریاد بزنم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1438245304021758971?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1438245304021758971/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1438245304021758971' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1438245304021758971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1438245304021758971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/11/blog-post_18.html' title='شاید روزی، جایی...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6089193275751667526</id><published>2009-11-07T06:06:00.000-08:00</published><updated>2009-11-07T06:57:11.720-08:00</updated><title type='text'>توهم کامل بودن</title><content type='html'>هنوز هم مثل دوران مدرسه موقع امتحان یا تحویل کار پر از اضطرابم، با این تفاوت که این روزها درس خوندن تنها کار من نیست، حتی در اولویت اول و دوم هم نیست،هرچند که هنور هم مثل دوران مدرسه از درس خوندن لذت می برم اما بعضی روزها از پیدا کردن حتی نیم ساعت در یک شبانه روز عاجزم، گاهی برای تمام کردن یک جمله مجبورم دو روز انتظار بکشم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما هنوز هم خوش باورم یا شاید خوش خیالم.هنوز هم فکر می کنم که یک شبانه روز به اندازه نیاز من طول می کشد، هنوز هم فکر می کنم من اونقدر وقت دارم که بتونم تمام کارهایی رو که می خوام تمام و کمال انجام بدم، بدون اینکه مجبور به اولویت بندی باشم، هنوز هم توهم این رو دارم که میشه مادر کاملی بود(مادر خستگی ناپذیر با حضور صد در صدی در تمام شبانه روز)هنوز فکر می کنم که میشه همسر همراهی بود، میشه مثل یک کدبانو آشپزی کرد، خانه داری کرد، میشه از تمام لحظه ها برای خوشگذرونی و معاشرت استفاده کرد، در کنار اینها دانشجوی خوبی بود و هفته ای یک کتاب اون هم به زبان انگلیسی تمام کرد و همیشه بیشتر از انتظار استاد کار تحویل داد...اینقدر توهم زده ام که فکر می کنم در کنار همه کارها میشه هر روز وبلاگ نوشت و هر روز وبلاگ خوند، برای همه دوستها مرتب ایمیل زد و خیلی کارهای دیگه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ووقتی روزها و روزها میگذره و تصورات با واقعیت ها جور نمیشه، وقتی پسرک کوچولو سخت مریض میشه و تو پنج روز هفته رو در نگرانی و بی قراری طی می کنی،وقتی به جای یک هفته فقط سه ساعت وقت داری تا برای جلسه با استاد آماده بشی، وقتی ظرفهای نشسته تمام آشپزخانه رو پر می کنه،وقتی یخچال خالی بهت دهن کجی می کنه...اون موقع خودت رو می بندی به رگبار سرزنش و علت همه ناکامی ها رو می اندازی به گردن بی عرضگی و تنبلی، بعد هم تصمیم می گیری که از امروز بر تنبلی خودت غلبه کنی و دوباره همون خیالات و توهمات..........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز هم نمی تونم بپذیرم که زندگی اولویت بندی لازم داره،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6089193275751667526?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6089193275751667526/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6089193275751667526' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6089193275751667526'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6089193275751667526'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='توهم کامل بودن'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1454660934276954066</id><published>2009-10-21T06:41:00.000-07:00</published><updated>2009-10-21T06:58:40.374-07:00</updated><title type='text'>باد پاییزی بیست و نهم مهرماه</title><content type='html'>پاییز رو دوست دارم یا دقیقتر بگم ماه مهر رو دوست دارم.شاید برای اینکه در تمام سالهایی که مدرسه می رفتم از اول شهریور منتظر باز شدن مدرسه ها بودم و مهر یعنی آغاز مدرسه، شاید هم برای اینکه در مهر متولد شدم و همیشه از این موضوع راضی بودم.اگرانتخاب با خودم بود باز هم ترجیح می دادم که در ماه مهر به دنیا بیام.&lt;br /&gt;ترازویش را دوست دارم و حتی بعضی وقتها که نمی تونم به راحتی تصمیم بگیرم باز هم میزان مهرماهی رو تمجید می کنم.&lt;br /&gt;روز تولدم رو دوست دارم و از نزدیک شدنش به هیجان می آیم.تا قبل از اینکه با "زبان زندگی"آشنا بشم گاهی از خودم شرمنده می شدم که چرا اینقدر برای روز تولدم ارزش قایلم و چرا دوست دارم که هزاران تبریک دریافت کنم و چرا از هر تبریکی اینقدر ذوق می کنم....&lt;br /&gt;اما وقتی فهمیدم که "گرامیداشت" یک نیازه کمی راحتتر شدم .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و امروز روز تولدم رو در کنار بهترینهای زندگی ام و در جایی خیلی دور از خیلی کسانی که دوستشان دارم جشن گرفتم، در جایی که هیچ نشان آشنایی با گذشته هایم نداره، احساس غریبیه، بعد از اینکه سالهای سال برگهای زرد پاییزی نشانه های تولدم بود، این بار تولدم رو با شکوفه های بهاری جشن گرفتم، ....من دلم برای باد پاییزی بیست و نهم مهرماه تنگ شده&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1454660934276954066?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1454660934276954066/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1454660934276954066' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1454660934276954066'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1454660934276954066'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html' title='باد پاییزی بیست و نهم مهرماه'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2323811396062292773</id><published>2009-10-19T02:58:00.000-07:00</published><updated>2009-10-19T03:48:05.551-07:00</updated><title type='text'>اول بازی ، بازی، بازی...</title><content type='html'>یادم می یاد که اولین باری که در کلاسهای آقای سلطانی شرکت کردم و گوشم به فواید بازی و نقش اون درزندگی بچه ها آشنا شد سامیار هشت ماهه بود.موضوع در عین جالبی به نظرم بدیهی میومد.اینکه تا 6 سالگی از اموزش مستقیم پرهیز کنیم و محیط رو غنی کنیم و بازی و بازی و بازی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماههای اولی بود که به استرالیا اومده بودیم که با یک خانواده ایرانی آشنا شدیم، دختر 5 سالشون یک سالی بود که به مهدکودک می رفت.اولین چیزی که در مورد مهد کودک گفت این بود که اینجا مثل ایران آموزش ندارن...فکر اینکه بچه ات هر روز یک شعر جدید یاد بگیره یا کلاسهای مختلف براش بذارن رو باید از سرت بیرون کنی، اینجا فقط بازیه و بازی.دوستم می گفت که دخترش  یکی از بهترین مهدکودک های ایران می رفته و هرماه در حضور پدر و مادر از بچه ها امتحان کامپیوتر و زبان می گرفتند،اما اینجا ماجرای دیگه ای......&lt;br /&gt;و من این جمله و این شکل از ارزیابی رو از چند مادر ایرانی دیگه هم شنیدم، وقتی برای سامیار دنبال مهدکودک بودم بیشترین دغدغه ام این بود که در طول روز نقاشی هم می کنند، شعر می خونن...خلاصه اینکه من هم به طور ناخودآگاه تمام تئوریهایی رو که خونده بودم رو کنار گذاشتم و نخواستم باور کنم که بازی کردن  مهم تر از آموزشه.یادم میاد که اولین چیزی که به مربی مهد گفتم این بود که سامیار از نقاشی کشیدن و خمیربازی خوشش نمیاد ، شما چه جوری چنین بچه ای رو ترغیب می کنید.مربی توضیح داد که ما در ساعتهایی وسایل نقاشی یا خمیر بازی رو پهن می کنیم و از بچه ها می پرسیم که ایا دوست دارن که شرکت کنن، اما ما هرگز بچه دو یا سه سال رو به این کار مجبور نمی کنیم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شواهد امر میگه که ماجرای اول بازی بعد آموزش فقط مختص مهدکودک و آمادگی نیست و در سالهای اول مدرسه هم وضع به همین منواله.یکی از دوستان ایرانی که در جلسه معارفه مدرسه دخترش شرکت کرده بود می گفت که فکر می کنم باید از همین کلاس اول برای بچه ام معلم خصوصی بگیرم، ظاهرا خبری از درس توی مدرسه نیست...&lt;br /&gt;  و من اقرار می کنم که به راحتی نمی تونم باورهایی رو که در وجودم رسوخ کرده بیرون کنم و جور دیگه ای نگاه کنم، با وجود اینکه از دیدن اسباب بازی های مختلف و حیاط بازی بزرگ در مهد کودک سامیار لذت می برم اما هر روز چشم انتظارم که سامیار یک شعر جدید بخوته یا یک تابلوی نقاشی همراهش بیاره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2323811396062292773?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2323811396062292773/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2323811396062292773' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2323811396062292773'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2323811396062292773'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/10/blog-post_19.html' title='اول بازی ، بازی، بازی...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-7867592645571612815</id><published>2009-10-04T05:42:00.000-07:00</published><updated>2009-10-04T06:09:24.432-07:00</updated><title type='text'>فرشته کوچک خوشبختی</title><content type='html'>کنار سامیار دراز کشیدم و منتظرم تا وول خوردنش تموم بشه و بخوابه.دارم کارهای فردا رو توی ذهنم مرور می کنم، سامیار چی بپوشه، چه کتابی رو همراهم ببرم، ...خدا کنه سینا غذا رو خاموش کنه مگرنه فردا ناهار نداریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستهای کوچولوش که دور گردنم میافته از هپروت روزمرگی بیرون میام و صدایی که من رو صدا میزنه: "مامان.." و قبل از اینکه جواب بدم لبهای کوچولو و دوست داشتنی اش رو روی صورتم احساس می کنم، و ثانیه ای بعد چشمهام که از شوق خیس شده ...&lt;br /&gt;محکم بغلش می کنم و می گذارم که حس خوشبختی در تمام وجودم رسوخ کنه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمهام رو می بندم تا سامیار خوابش ببره، هنوز از لذت بوسه ای که دریافت کردم در عرش هستم که دوباره من رو صدا میزنه:"مامان، چشمهات رو باز کن، می خوام چیزی بگم"چشمهام رو باز می کنم، در حالی که هنوز دستهاش دور گردنم هست میگه:"مامان، موهات قشنگه..."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-7867592645571612815?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/7867592645571612815/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=7867592645571612815' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7867592645571612815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7867592645571612815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/10/blog-post_04.html' title='فرشته کوچک خوشبختی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8371002651044907501</id><published>2009-10-01T06:04:00.000-07:00</published><updated>2009-10-01T07:04:15.274-07:00</updated><title type='text'>جایی فراتر از دیوارها</title><content type='html'>وقتی پشت این صفحه سفید میشینی و هی به مغزت فشار میاری که مطلب جالبی برای نوشتن پیدا کنی، یعنی نیازت فقط به اشتراک گذاشتن ایده و نظرت یا ثبت بعضی از خاطراتت نیست،یعنی می خواهی که هر جور که ممکنه از این حقی که داری استفاده کنی و با کلماتت در این عرصه همگانی راه بری و نرم و سبک قلمرو شخصی خودت رو بسازی.&lt;br /&gt;یعنی می خواهی که این ارتباط دو سویه زنده بموته، ارتباطی که یک سرش تویی یا چیزی شبیه تو یا ساخته تو و سوی دیگرش دنیایی که می شناسی و نمی شناسی، دنیایی پر از کسانی که خیلی از اوقات بی آن که ردی از خودشون باقی بگذارند آن سوی دیگر را می سازند ،آن سویی که زمان و مکان را می پیماید و تو را در خیالش نگه می دارد که شاید روزی، جایی دوباره از تو یاد کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواهی جایی فراتر از دیوارها ریشه داشته باشی، جایی با وسعتی بی انتها ،جایی که بودنت به هیچ چیزی وابسته نیست، جایی که بتوانی "سبکی هستی"رو تجربه کنی...،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8371002651044907501?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8371002651044907501/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8371002651044907501' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8371002651044907501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8371002651044907501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='جایی فراتر از دیوارها'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4725164621201875460</id><published>2009-09-16T04:29:00.000-07:00</published><updated>2009-09-16T05:42:22.672-07:00</updated><title type='text'>ثانیه های بهاری</title><content type='html'>چقدر میتونه مفهوم زمان تغییر کنه، چقدر میتونه سی ثانیه معنی داشته باشه، سی ثانیه تاخیر یعنی بسته شدن درهای قطار در جلوی چشمات و سی دقیقه تاخیر در همه برنامه ها.در همچین موقعی با خودت فکر می کنی اگه کمی فقط کمی زودتر بیدار شده بودم، شاید اگه یک غلت کمتر زده بودم....اگه سامیار در لحظه بیرون اومدن از خونه تشنه نشده بود..اگه چراغ عابر سی ثانیه زودتر سبز شده بود...&lt;br /&gt;این روزها که برای بردن سامیار به مهدکودک(یا به قول خودش مدرسه)و رفتن به دانشگاه مدام از قطار و اتوبوس استفاده می کنم، دقیقه ها و ثانیه ها مفهوم دیگه ای داره، هر چند که دقت و نظم وسایل حمل و نقل عمومی در اینجا به اندازه کشورهایی مثل آلمان و سوئیس نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فاصله مهدکودک سامیار تا ایستگاه اتوبوس  رو میدوم، اگه این اتوبوس رو از دست بدم باید نیم ساعت&lt;br /&gt; دیگه منتظر باشم، نیم ساعت برای منی که وقت محدودی برای موندن در دانشگاه دارم اهمیت زیادی داره چند ثانیه ای زودتر از اتوبوس به ایستگاه میرسم&lt;br /&gt; ....&lt;br /&gt;   به محض نشستن کتابم رو باز می کنم تا از این مسیر چهل دقیقه ای هم استفاده کنم، اتوبوس کاملا پر شده، تمام آدمهایی که در دید من هستند مشغول کتاب خوندن هستند، حتی اون خانم مسن صندلی جلویی با لاکهای جیگری!!!خیلی دوست دارم که بدونم چی می خونه...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسیر ورودی دانشگاه تا دانشکده حدود ده دقیقه پیاده روی است، هدفون ها رو توی گوشم میذارم،صدای روحیخش موسیقی گوشهام رو پر کنه، بهار واقعا از راه رسیده و من بوی اون رو حس می کنم، برای دقایقی فراموش می کنم که کجا هستم، فراموش می کنم که لیست کارهایی که امروز باید انجام بدم از یک صفحه تقویمم فراتر رفته و فقط برای دقایقی زمان و مکان رو به نسیم بهاری میسپارم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4725164621201875460?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4725164621201875460/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4725164621201875460' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4725164621201875460'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4725164621201875460'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/09/blog-post_16.html' title='ثانیه های بهاری'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6906751815996362987</id><published>2009-09-04T05:45:00.000-07:00</published><updated>2009-09-04T06:33:42.508-07:00</updated><title type='text'>من مثبت می اندیشم، پس هستم</title><content type='html'>این که باید مثبت اندیش بود و به اتفاقات خوب فکر کرداز تکنیکهای شناخته شده روانشناسی است که خود من سالها شنیده بودم و چند کتابی رو هم در این زمینه  خونده بودم و گاه گاهی هم در زندگی تصمیم گرفتم که این شیوه رو به کار ببرم. معمولا چند روزی موفق بودم، اما به محض اینکه روال زندگی از حالت عادی خارج شده بود و چیزی خلاف میلم اتفاق افتاده بود هیج اثری از انرژی مثبت و افکار مثبت به جا نموند و من بودم و کوهی ناامیدی و هزار اندیشه تلخ و....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهاجرت به استرالیا سخت تر از تصورات من بود، و اوضاع واحوال من خرابتر از هر وقت دیگه.بعضی لحظه ها اونقدر به نظرم طاقت فرسا میومد که به هیچ روش  و تکنیکی قادر نبودم به زندگی عادی برگردم، شاید تنها حضور سامیار و تعهدی که نسبت به اون احساس می کردم تنها انگیزه ای بود که باعث میشد تا حدودی به خودم مسلط باشم.در اون روزها به نظرم مثبت اندیشی بی خاصیت ترین راه ممکن بود، مگه میشه در این همه مشکلات به چیزهای خوب فکر کرد، مگه ممکنه فقط با اندیشه من مسائل و مشکلات شکل دیگه ای بگیره؟!!!در این بین چند تایی هم کتاب خوندم و چند روزی هم سعی کردم که تکنیکهایی رو به کار ببرم، اما اونقدر بی اعتقاد بودم که این دستورات و جملات هم برام عذاب بیشتری شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; هنوز نمی دونم که دقیقا چه موقع و چطور تصمیم گرفتم که نگاهم رو عوض کنم، به آینده روشن فکر کنم، اون رو ترسیم کنم و باور کنم که تمام اتفاقات خوب در انتظارمه، این بار تصمیمم از دل براومده بود و رفتار و اندیشه ام مصنوعی نبود، به یکباره چیزی در وجودم عوض شد و من موفق شدم که بدون شک و با ایمان قوی اندیشه های مثبت رو باور کنم...&lt;br /&gt;من موفق شدم که هرشب فردای زیبا و پر از لحظه های خوبی رو تصویر کنم و هر روز شاهد نزدیک شدن این تصورات به واقعیت باشم.من زمانی که نگاهم رو تغییر دادم هنوز هیچ چیز عوض نشده بود، اما امروز خیلی اتفاقات خوب و امید بخش در زندگی ام افتاده، امروز وجودم میزبان هزاران هزار زیبایی است که دست یافتنی است و اگر امروز اتفاق نیوفته منتظر فردایی است که به زودی از راه میرسه....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6906751815996362987?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6906751815996362987/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6906751815996362987' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6906751815996362987'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6906751815996362987'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='من مثبت می اندیشم، پس هستم'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4521154799679431274</id><published>2009-08-26T19:43:00.000-07:00</published><updated>2009-08-26T19:57:00.965-07:00</updated><title type='text'>زبان زندگی</title><content type='html'>سامیار مثل هر روز تمام کتابهاش رو روی زمین پخش کرده و من می خوام که با "زبان زندگی اون رو به جمع کردن وسایلش عادت بدم&lt;br /&gt;من :سامیار جون میشه لطفا کتابهات رو بریزی تو جعبه؟&lt;br /&gt;سامیار :نه..کتابها باید روی زمین باشن.&lt;br /&gt;من : اما من خیلی ناراحت میشم وقتی می بینم که کتابها روی زمین پخش هستند.&lt;br /&gt;سامیار(در حالی که لبخند گنده روی لبش هست) :اما من خیلی خوشحال میشم!!!!&lt;br /&gt;من : من اصلا دوست ندارم وقتی راه میرم کتابها بره زیر پام.&lt;br /&gt;سامیار(در حالی که روی کتابها میپره) :اما من خیلی دوست دارم، ببین، ببین...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد سامیار چند تا از کتابها رو توی جعبه انداخت و من ذوق زده گفتم:مرسی مامان ، من خیلی خوشحال میشم وقتی می بینم تو داری کتابهات رو جمع می کنی.&lt;br /&gt;سامیار(خیلی جدی):مامان تو ناراحت باش....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش خودم فکر می کنم احتمالا قیافه ناراحتم جالب تره....."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4521154799679431274?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4521154799679431274/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4521154799679431274' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4521154799679431274'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4521154799679431274'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/08/blog-post_26.html' title='زبان زندگی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-981835064577625015</id><published>2009-08-24T07:01:00.000-07:00</published><updated>2009-08-24T15:39:43.999-07:00</updated><title type='text'>خماری بی کتابی</title><content type='html'>یکی دو سال اخیر بیشتر کتابهایی که خوندم رمانهای ایرانی با نویسنده زن بوده که این اتفاق خیلی هم تعمدی نبوده، اما معمولا از نوشته ها لذت بردم.&lt;br /&gt; دو تا کتابی که در این روزها خوندم "کشتی ماه عسل"نوشته ناهید کبیری و "احتمالا گم شده ام"نوشته سارا سالاری بود.سبک نوشته ها به هم شبیه بود،حرکت سیال ذهن و حرکت مداوم از حال به گذشته و بالعکس.این نوع روایت کردن در رمانهای این روزها زیاد دیده میشه ..&lt;br /&gt;من دانش ادبی ندارم و چفدر دلم می خواست که چیزکی از این دنیای جذاب سرم میشد، اما به عنوان یک "خواننده عام"(این اصطلاح رو بار اول در یک کارگاه داستان شنیدم فکر می کنم که بعضی نوشته ها خیلی زنونه است به نظر من قسمتهایی از داستان اونقدر با حس زنونه و دغدغه های زنونه بیان شده که گمان می کنم دو درک متفاوت رو در مخاطب زن و مرد ایجاد کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظرم کتاب "کشتی ماه عسل"آنقدر با ادبیات زنانه نوشته شده که شخصیت های مرد داستان به خوبی پرداخت نشده اند، و شاید این نقطه ضعف داستان باشه، ابن که کشمکشها و چالشهای زن اصلی با مردانی که زندگی اش رو تحت تاثیر قرار داده اند، انتزاعی و غیرواقعی شده حتی خشونت ها و خیانتهای "حسن"به رایکا هم نتونسته که از اون یک چهره قابل باور بسازه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نکته جالبی که در هر دو کتاب بود و در کتابهای دیگه ای که این اواخر خوندم، تغییر ذهن زنهای داستان، تغییر نگرشها و دغدغه هاست.این که نقش مادرانه و یا معشوق مفعول تبدیل به عاشقی شده که ابراز میکنه و سعی نمی کنه که قلب و احساسش رو به فراموشی بسپاره، با گذشته خودش کلنجار میره و از لبخند زدن به گذشته عاشقانه اش ابایی نداره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واینکه متاسفانه کنابهایی که از ایران آورده بودم خونده شده و هیچ کدوم از دوستان عزیز اینجایی هم کتابی ندارن که امانت بدن و هیچ مسافری هم قرار نیست بیاد و اینکه ظاهرا باید بمونم در خماری...،  .،  )&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-981835064577625015?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/981835064577625015/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=981835064577625015' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/981835064577625015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/981835064577625015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/08/blog-post_24.html' title='خماری بی کتابی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5387565651736562261</id><published>2009-08-19T06:32:00.001-07:00</published><updated>2009-08-19T06:41:30.934-07:00</updated><title type='text'>سخنرانی استیو بیدالف در مرکز اجتماعات محله آیوانهو</title><content type='html'>دیشب "استیو بیدالف" روانشناس و مشاور خانواده در سالن اجتماعات محله ما سخنرانی داشت.من که کتاب "راز کودکان شاد"رو خونده بودم از اینکه قراره در این سخنرانی شرکت کنم حسابی هیجان داشتم.سخنرانی درباره کتاب"پرورش پسرها"* و برگزار کننده مرکز "گروه های بازی ایالت ویکتوریا"بود..&lt;br /&gt;سالن سخنرانی 600 نفر گنجایش داشت و تمامی بلیط ها از یک هفته قبل فروخته شده بود. تقریبا تعداد خانمها و آقایان شرکت کننده با هم برابر بود و حدودا نیمی از افراد به صورت زوج اومده بودند.&lt;br /&gt;جدا از محتوای سخنرانی ،کاراکتر سخنران و مهارت بالای او در سخنوری من رو تحت تاثیر قرار داده بود، فکر می کنم اگر کسی از موضوع سخنرانی خبر نداشت و فقط ناظر لحظاتی از اون بود مطمئنا اون رو با یک شومن تلویزیونی اشتباه می گرفت، 2 ساعت سخنرانی حتی برای من که هنوز با لهجه استرالیایی مشکل دارم به سرعت و با لذت گذشت.اون به راحتی کاری می کرد که سالن از خنده مردم منفجر بشه و به همون سادگی چنان همه رو تحت تاثیر قرار میداد و سکوتی به وجود می آورد که می تونستی صدای نفسها رو بشنوی و شاید اشکهای حلقه شده در چشم آدمها رو هم ببینی.&lt;br /&gt;برای همه توضیحاتش داستان می ساخت و داستانهارو اجرا می کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استیو توی سخنرانی اش بیشتر سعی داشت اهمیت موضوع رو تاکید کنه و اینکه نقش والدین علی الخصوص پدرها در رشد و تربیت پسرها چقدر اهمیت داره.از اونجا که اگر قرار بود از حرفهاش یادداشت بردارم حتما نصف سخنرانی رو از دست می دادم و در ضمن هیچ کسی رو هم ندیدم که چیزی یادداشت کنه و از اینکه مثل بچه های زیادی درس خون مدرسه مشغول نوشتن باشم خوشم نمیومد ،لذا به حافظه ام رجوع می کنم  و مواردی رو که یادم میاد می نویسم تا اینکه کتابش رو بخونم و یادداشتهام رو کامل کنم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استیو در ابتدا گفت که اگر حرفهای من  را با عقل و قلبتون باور دارید به کار ببرید، در غیر اینصورت به صرف اینکه حرفهای منه اصلا به کار نبندید و ادامه داد :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; از میان هزار نکته ای که می تونه در بزرگ کردن فرزند پسرتون موثر باشه من پنج نکته رو انتخاب کردم :&lt;br /&gt;1- &lt;strong&gt;برای بودن با بچه ها وقت کافی بذارید، &lt;/strong&gt;وقتهایی که تبدیل به لحظه های ماندگار بشه و برای همه عمرتون مثل دانه های ارزشمند مروارید با خود داشته باشید.&lt;br /&gt;2- &lt;strong&gt;با اونها بازی کنید و در بازی قواعدی از زندگی رو یاد بدید، &lt;/strong&gt;به نظر من تفاوت مرد و پسر در سن اونها نیست، یک پسر وقتی مرد شده که قادره احساسات ونیروهای خودش رو کنترل کنه. کشتی گرفتن از بازیهای مورد علاقه پسرهاست، توصیه می کنم که با اونها کشتی بگیرید و به اونها یادآوری کنید که زور و قدرت زیادی دارند اما هرگز و هرگز نباید از اون برای آزار و صدمه زدن به دیگران استفاده کنند، حتما و حتما آنها رو موظف کنید که قواعد بازی رو رعایت کنند و استفاده درست از قدرت بدنی رو از کودکی به اونها آموزش بدید.&lt;br /&gt;3-&lt;strong&gt;به اونها احترام به جنس مخالف رو بیاموزید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;4-&lt;strong&gt;به اونها یاد بدهید  که نسبت به احساساتشون آگاه باشن&lt;/strong&gt; و همچنین شرایطی رو فراهم کنید که به تفاوت احساس زنانه و مردانه آگاهی پیدا کنند و اینکه زنان و مردان واکنشهای مختلفی رو در شرایط یکسان بروز می دهند &lt;br /&gt;5- &lt;strong&gt;از پسرها بخواهید که در کارهای خانه همکاری کنند، &lt;/strong&gt;مثلا از 9 سالگی یک وعده غذا در هفته رو مهمان اونها باشید و با بزرگتر شدن اونها به مسئولیتشون اضافه کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و  اینکه جای همه دوستان عزیزم خصوصا "گروه دوست داشتنی مادران" خالی بود&lt;/strong&gt;....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*Raising boys      ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5387565651736562261?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5387565651736562261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5387565651736562261' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5387565651736562261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5387565651736562261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/08/blog-post_19.html' title='سخنرانی استیو بیدالف در مرکز اجتماعات محله آیوانهو'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5801341231781151823</id><published>2009-08-13T18:49:00.000-07:00</published><updated>2009-08-13T19:16:29.815-07:00</updated><title type='text'>تراژدی مهدکودک</title><content type='html'>هر مرحله از زندگی  که سپری میشه پیش خودت میگی این از همه سختر بود، این بگذره همه چیز روی روال میوفته.&lt;br /&gt;الان هم من فکر می کنم که اگه سامیار به مهدکودک عادت کنه دیگه همه چیز روی غلتکه.امروز اولین روزیه که سامیار به مهدکودک رفته و قراره که 3 ساعت اونجا باشه، البته بعد از اینکه سه روز با هم رفتیم و به اصطلاح دوره آزمایشی سپری شد.&lt;br /&gt;بعد از سه هفته جستجو بالاخره جایی رو پیدا کردم که هم جای خالی داشت هم من ازش خوشم اومده بود، هر چند هم هنوز خیلی مطمئن نیستم که آیا سامیار اینجا موندگار خواهد شد یا نه؟دچار وسواس و نگرانی زیادی هستم، اینکه بهش خوش میگذره، اینکه نکنه ساعتهای عمرش هدر بره، اینکه تکلیف خلاقیتش چی میشه، نکنه در روحیه اش تاثیر بذاره، نکنه این تجربه سخت لحظه های جدایی در ذهنش بمونه؟؟؟؟&lt;br /&gt;فکر می کنم مادرهایی که این دوران رو سپری کردن من رو درک می کنند، اینکه چه طور تمام وجود آدم پر از درده، اینکه تصمیم می گیری که زیر همه چیز بزنی و بچه رو برگردونی خونه و عطای همه چیز رو به لقاش ببخشی برای اینکه این گریه ها رو نشنوی واین نگاههای ملتمسانه رو نبینی....&lt;br /&gt;یکی از مربی های مهد که نگرانی من رو دیده بود می پرسید"چرا احساس گناه می کنی؟مگه چاره دیگه ای هم داری، مگه نمی خواهی که سامیار انگلیسی یاد بگیره؟مگه نمی خوای که ساعتهایی از روز رو با بچه های دیگه بازی کنه؟....&lt;br /&gt;اون لحظه ناراحت تر از اونی بودم که بتونم جواب بدم و بگم که همه این چیزها رو می خوام اما بیشتر از همه دلم می خواد که این دستهای کوچولو اینقدر با التماس من رو نگیره و این چشمها اینقدر گریان نباشه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5801341231781151823?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5801341231781151823/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5801341231781151823' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5801341231781151823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5801341231781151823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/08/blog-post_13.html' title='تراژدی مهدکودک'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8916094703473006916</id><published>2009-08-05T06:09:00.000-07:00</published><updated>2009-08-05T06:55:48.718-07:00</updated><title type='text'>خوشحالم اما معذبم</title><content type='html'>ظهره و خورشید دقیقا در وسط آسمون، اینکه اکثر روزهای زمستون آفتابی است نعمت بزرگیه، حتی اگه سرما اونقدر باشه که گرمای خورشید کفاف گرم شدنت رو نده...اولین باره که روی این چمن ها لم می دم، معذبم ، ناخودآگاه بر می گردم به 10 سال پیش و شاید هم پیشتر، یادم نمیاد روی چمنهای دانشگاه شهید بهشنی لم داده باشم،؟!!!چرا شاید یکی دوباری..بیشتر عادت داشتیم که روی پله ها بشینیم، همون پله هایی که روزه خواری درش حلال بود، همون پله هایی که محل درددلهای عاشقانه بود...چقدر جای مریم و آمی تیس روی این چمن ها خالیه...&lt;br /&gt;یک جوری معذبم، انگار منتظرم که اون خانم چادری منکرات بیاد سراغم و بهم تذکر بده،!!!معلوم نیست این ترس کی تموم میشه، این دلشوره ای که وقت و بی وقت سراغم میاد، حتی در این مملکتی که تا سراغ کسی نری کسی سراغت نمیاد، مملکتی که جا برای همه هست ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معذبم، نمی تونم که استاد راهنمام رو با اسم کوچیک صدا کنم، خصوصا که رئیس دانشکده است، پس القابش چی میشه،پروفسور،...حداقل فامیلیش رو بگم...معذبمّ نمی تونم وقتی وارد میشه از جام بلند نشم، این یکی رو واقعا نمی تونم، نیم خیز میشم ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلسه آشنایی با گروه و تحویل گرفتن اتاق و لوازمه، معذبم، چقدر خوب که همه توضیحات در کتابچه هست، روبروم یک دختر استرالیایه که اون هم دانشجوی جدیده و چقدر آرومه و چقدر تمام وجودش پر از اعتماد به نفسه ...معذبم، باید تمام اطلاعات کتابچه رو دوباره بخونم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8916094703473006916?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8916094703473006916/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8916094703473006916' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8916094703473006916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8916094703473006916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/08/blog-post_05.html' title='خوشحالم اما معذبم'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5944841813752883490</id><published>2009-08-03T03:13:00.000-07:00</published><updated>2009-08-03T03:31:31.256-07:00</updated><title type='text'>بازگشت</title><content type='html'>این همه سکوت و خاموشی مربوط به یک سفر 4 هفته ای به ایران میشه و روزهای شلوغ بعد از بازگشت.سفر خوبی بود و بسیار انرژی دهنده، گفته بودم که عاشقمّ گفته بودم که سلول هام در ایران جور دیگری خوشحاله و قلبم جور دیگه ای می تپه...&lt;br /&gt;حتی ایرانی که این روزها  نسیم امید و کابوس ناامیدی را با هم تجربه می کرد،ایرانی که شبهاش صدای الله اکبر می داد، تهرانی که غبار شن و ماسه اش با نامردی و آدم کشی همراه شذه بود  و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من دوباره دانشجو شدم و خونه ما دوباره بوی مدرسه گرفته با این تفاوت که این بار یک وروجک کوچولو داریم که اجازه هر گونه تمرکز رو از من می گیره و اگر لحظه ای من رو پشت کامپیوتر و یا کتاب ببینه فریاد میزنه که "دوست ندارم کارات رو انجام بدی، الان وقت بازیه" و معلوم نیست که کی وقت بازی نیست!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5944841813752883490?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5944841813752883490/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5944841813752883490' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5944841813752883490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5944841813752883490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='بازگشت'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1593881688443622622</id><published>2009-06-16T06:55:00.001-07:00</published><updated>2009-06-16T06:55:33.975-07:00</updated><title type='text'>دوباره زمستون شد...</title><content type='html'>بیشتر ساعتهای روز رو پشت کامپیوتر می گذرونم ،چشمانم پر از تصویرهایی است که رنگ سبزشان آغشته به خون شده به جای نغمه های زیبای دیروز صدای خشم و اعتراض از کامپیوتر شنیده میشه...&lt;br /&gt;چند روزی است که دیگر من و سینا "سراومد زمستون "رو زمزمه نمی کنیم&lt;br /&gt;این روزها بیشتر از هر موقع احساس غربت می کنم بیشتر از هر زمانی احساس می کنم که به اینجا تعلق ندارم،به آدمهای اطرافم نگاه می کنم آرامش وجودشان رو نمی شناسم، همانطور که اونها درکی از التهاب درون من ندارند.دوستان من می دانند که در سرزمین ما اوضاع ناآرام است آنها تقلب را می فهمند اما درکی از ابعاد آن ندارند، &lt;br /&gt;آنها سعی می کنند تا با من همدردی کنند، اما قادر نیستند تا با من فریاد بزنند، &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند هفته ای بود که فراموش کرده بودم که اینجا زمستون شده، شور و حال ایران اونقدر داغ بود که حرارتش به ما هم می رسید، سامیار هم "شکفته بهارون "رو زمزمه می کرد چند روزی ، ما هم در زمستان نیمکره جنوبی بهار داشتیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز زمستون شد، خیلی سردتر و دلگیرتر از روزهای پیش، باز غم دوری از ایران بزرگ شد به بزرگی روزهای اولی که اومده بودیم شاید هم بزرگتر و باز تنهایی با وسعت بی انتهاش به من دهن کجی می کنه، ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1593881688443622622?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1593881688443622622/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1593881688443622622' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1593881688443622622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1593881688443622622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/06/blog-post_16.html' title='دوباره زمستون شد...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3723200760871798070</id><published>2009-06-05T06:57:00.000-07:00</published><updated>2009-06-05T07:55:29.105-07:00</updated><title type='text'>آینده روشن</title><content type='html'>دوازده سال می گذرد از زمانی که به خاتمی رای دادم، هیجان آن روزها رو به یاد دارم، هنوز صدای پسرکی که در نزدیک حوزه انتخاباتی نشسته بود در گوشم می شنوم:"از فردا می تونید بدون روسری توی خیابون بیایید، خاتمی رییس جمهور میشه..." نمی دونم که هر کس اون مدینه فاضله دوران رییس جمهوری خاتمی رو در ذهن خودش چه جور ترسیم کرده بود، برای من  خاتمی شوالیه شجاعی بود که قرار بود تغییرات بزرگی رو در مدت کوتاه به وجود بیاره؛ &lt;br /&gt;می دونستم که دلم می خواد خیلی چیزها عوض بشه، می دونستم که در آغاز دهه سوم زندگی ام جای خیلی چیزها کمه، اما نمی تونستم اونها رو به وضوح توضیح بدم، &lt;br /&gt;دغدغه برنامه های اقتصادی دولت رو نداشتم چون مجرد بودم و اقتصادم رو کس دیگری می چرخوند،خیلی نگران سیاستهای خارجی دولت نبودم چون فکر میکردم دوست و دشمن های کشور ما ثابت هستند و سیاست خارجی یعنی مرگ بر ... مرگ بر... &lt;br /&gt; من از اینکه به عنوان "نسل جوان "دیده شده بودم و قرار بود بعد از این هم شنیده شوم به هیجان آمده بودم و شاید به همین دلیل هم بود که بعد از اتفاق هیجده تیر سوار موج مخالفین خاتمی شدم و آنقدر سرخورده شدم که در انتخابات قبلی رای ندادم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;امروز که  دهه چهارم زندگی ام رو سپری می کنم، امروز که باید به اقتصاد زندگی مشترک فکر کنم امروز که بازتاب سیاست خارجی یک کشور رو با تمام وجود احساس می کنم باز هم هیجان دارم، امروز برای من موسوی سوار چابک جنگجو نیست که قرار باشه تمام نداشته های من و نسل من رو در چهار یا هشت سال وصول کنه موسوی برای من آغازگر راهی است که شاید بتونه رو به آینده ای روشن داشته باشه، &lt;br /&gt;من در این سالها یاد گرفتم که "فرآیند به اندازه محصول اهمیت داره " ... ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3723200760871798070?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3723200760871798070/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3723200760871798070' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3723200760871798070'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3723200760871798070'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/06/blog-post_05.html' title='آینده روشن'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-853391550801014016</id><published>2009-06-02T06:13:00.000-07:00</published><updated>2009-06-02T06:45:04.470-07:00</updated><title type='text'>بعضی وقتها یادم میره که مادرم</title><content type='html'>بعضی وقتها یادم میره که مادرم،...به دو کارتون کتابی که از ایران آوردم نگاه می کنم، تعدادی رو انتخاب می کنم، می چینیم کنار کتابهایی که از کتابخونه گرفتم و برنامه ریزی می کنم که هر روز از هر کدوم چقدر بخونم و چند روز دیگه چه کتابهای دیگه ای رو شروع کنم...وقتی هم که می بینم توی شش ماه گذشته فقط دو تا کتاب خوندم فکر می کنم از عواقب مهاجرته...&lt;br /&gt;بعضی وقتها فراموش می کنم که مادر شدم...mp3 player رو پر می کنم از آهنگهایی که دوست دارم و تصمیم می گیرم که از روز بعد مرتب موسیقی گوش کنم و ...&lt;br /&gt;یادم میره که مادرم...تصمیم می گیرم که یک لیوان چای گرم بریزم، ، روی مبل لم بدم ، به درختهای زیبای پاییز زده روبروی خونه زل بزنم و برم در هپروت و خیال بافی که خیلی می چسبه&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;باز یادم میره که مادرم،...خودم و سینا رو تصور می کنم که داریم در مسیرهای جنگلی مه آلود قدم میزنیم، هر از گاهی نفس عمیق می کشیم و از صدای پرنده ها لذت می بریم و تصمیم می گیریم که هر دفعه یکی از مسیرها رو امتحان کنیم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم می افته که مادرم، دارم کتاب قطار توماس می خونم، آهنگ پت پستچی داره از تلویزیون پخش میشه، و باید هر چه زودتر چایی رو بخورم که "وقت لگو بازیه".&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-853391550801014016?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/853391550801014016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=853391550801014016' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/853391550801014016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/853391550801014016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='بعضی وقتها یادم میره که مادرم'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8446437834693489565</id><published>2009-05-22T16:13:00.000-07:00</published><updated>2009-05-22T16:45:54.179-07:00</updated><title type='text'>سر اومد زمستون</title><content type='html'>چشمام رو که باز کردم رفتم سراغ کامپیوتر و ایمیل و فیس بوک و...&lt;br /&gt;رضا یک لینک گذاشته بود از سخنرانی انتخاباتی موسوی و آهنگ زیبای سر اومد زمستون ....چند بار نگاه کردم، دل سیر گریه کردم، درونم پر از هیجان شد، این همه شور، اینهمه تمنا...این همه جوان با انگیزه برای آینده...یعنی واقعی نیست؟&lt;br /&gt;دیشب از دوستان ایرانی می پرسیدم که کجا میشه رای داد و باز بحث داغ رای بدیم یا نه؟&lt;br /&gt;و من باز پرم از هزار سوال بی جواب که هر از گاهی به سراغم میاد و بعد در روزمرگی هایم به فراموشی سپرده میشه، نه اینکه مهم نباشن، ضرباهنگ زندگی تنده و شاید دغدغه های من کوچک و اندک.&lt;br /&gt;این روزها که ایران و اسمش و تاریخ و سرگذشتش جز لا ینفک گفتگوهایم شده، این روزها که برای پیدا کردن سوالهای "خارجی ها"دنبال حرفهای حسابی می گردم بیشتر بر آشفتگی افکارم پی می برم، اینکه غرق شدم در دنیای انکار، غرق شدم در دنیای نفی خوبیهایی که می دیدم و نگاه نمی کردم، &lt;br /&gt;من دلم می گیره که در این کشور آزاد که هر کس از هر شکل و ملیتی پیدا میشه، باز هم هویتمون رو انکار می کنیم، اینکه  جامعه ایرانیان ملبورن یعنی محل برگزاری کنسرت های ایرانی و چند مراسم دیگه مثل چهارشنبه سوری و بس...&lt;br /&gt;من دلم می گیره که باز این دغدغه ها رو باد خواهد برد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8446437834693489565?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8446437834693489565/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8446437834693489565' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8446437834693489565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8446437834693489565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/05/blog-post_22.html' title='سر اومد زمستون'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-975155289879551661</id><published>2009-05-04T04:46:00.000-07:00</published><updated>2009-05-04T06:11:17.999-07:00</updated><title type='text'>فوتبال استرالیایی</title><content type='html'>از شواهد پیداست که در استرالیا و خصوصا ایالت ویکتوریا(ملبورن) فوتبال اهمیت زیادی داره، البته با فوتبال ما خیلی فرق میکنه و بیشتر به فوتبال آمریکایی شبیه و تقریبا از همه اعضای بدنشون در بازی استفاده می کنند.هرچند که خودشون هر شباهتی رو انکار می کنند و فوتبال استرالیایی یا در اصطلاح عامیانه "فوتی"رو خیلی جالبتر می دونند.&lt;br /&gt;در هر حال اینجا عموم مردم یک تیم منتخب دارن و به طور جدی مسابقاتش رو پیگیری می کنند و بحث فوتبال یکی از موضوعات معمول در گفتگوهای مردمه.از این جهت به تازه واردها توصیه میشه که به سرعت برای خودشون تیم انتخاب کنند.ما هم در همون هفته های اول توسط یکی از همسایه های استرالیایی که از فوتبال دوستهای دو آتیشه هست طرفدار یکی از تیمها "قرار داده شدیم؛ به زور" که البته تیم بدی هم از کار در نیومد...و دیروز برای دیدن یکی از بازیهای مهم این تیم به استادیوم رفتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استادیوم MCG با ظرفیت 100000 نفر در مرکز شهر ملبورن قرار داره و اختصاص مساحت زیادی از مرکز شهر به این ورزشگاه و تامین میزان قابل توجهی پارکینگ در محیط اطراف حقیقتا حیرت آوره.اما از اون عجیب تر برای من حضور خانمها و بچه ها در هر سن و سالی بود.برای من که در تمام عمرم استادیوم فوتبال رو با جنس مذکر تجسم کردم و در طبقه بندی فضاهای عمومی شهری استادیوم رو در دسته فضاهای مردونه قرار دادم، دیدن  تمام اعضای خانواده در کنار هم برای دیدن مسابفه فوتبال کمی باورنکردنی است. به گفته دوستمون طبق آمار در اکثر مسابقات تعداد خانمها و آقایون برابره&lt;br /&gt;خوشبختانه فقط من نبودم که متعجب و حیرت زده شدم،دوستان استرالیایی ما هم از اینکه در کشور ما خانمها نمی تونند به استادیوم بروند دچار شوک شدند و سریعا علتش رو جویا شدندفکر می کردم همین که کشوری اسلامیه دلیل کافی و کاملیه برای اینکه خانمها ممنوع الورود باشند، اما دیدم که این جواب اصلا قانع کننده نبود و سعی کردم که دنبال دلایل محکم و موجه بگردم.نمی دونم چرا اینجا همش سعی می کنم که قوانین مملکتمون رو عقلانی و بر اساس اصول انسانی جلوه بدم!!! خلاصه اینکه هر چی فکر کردم جوابی پیدا نکردم و فقط تونستم بگم"برای اینکه آقایون در استادیوم حرفهای زشت میزنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینکه این استادیوم همونه که تیم ایران با استرالیا مسابقه داد و با نتیجه 2-2 به جام جهانی رفت و اون شب به بادموندنی رو ساخت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-975155289879551661?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/975155289879551661/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=975155289879551661' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/975155289879551661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/975155289879551661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='فوتبال استرالیایی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5564792988946647389</id><published>2009-04-29T07:26:00.000-07:00</published><updated>2009-04-29T08:12:03.861-07:00</updated><title type='text'>عشق منطقی</title><content type='html'>قرار نبود صفحات سپید اینقدر ساکت و خاموش بمونه، قرار بود که شرح ماوقعه کنه برای روزها و سالهای بعدی که خاطرات گذشته رو مرور می کنم تا حال و هوای روزها و ماههای نخستین در استرالیا فراموش نشه.&lt;br /&gt;این وقفه نتیجه مجموعه ای از علتها بود، مشکلات دسترسی به اینترنت که متاسفانه اینجا هم یقه آدم رو میگیره، اومدن دو مهمون عزیز از ایران که وجود هر سه تای ما رو مملو از شادی کرده و دلایل کوچک و بزرگ دیگه....&lt;br /&gt;اوضاع اقتصادی و بیکاری هم هنوز روند نزولی داره و بحران هنوز دست از سر ما  برنداشته، هرچند که شواهد نشون میده اوضاع در استرالیا ابدا به وخامت جاهای دیگه نیست، اما جو عمومی بسیار وحشتزده است و بعضی معتقدند که جو زدگی عمومی بیشتر از بحران اقتصادی باعث بدتر شدن اوضاع شده، شاید برای اینه که آدمهای اینجا خیلی به زندگی در "بحران" عادت ندارند، توانایی که ما از بدو تولد می آموزیم....&lt;br /&gt;در هر حال تلاطم وجودم کمی فروکش کرده و دارم انتظار کشیدن بی غصه و تلاش امیدوارانه را یاد می گیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس من به زندگی در ملبورن مثل احساس دختر دم بختی است که به طور منطقی می خواد که خواستگار همه چیز تمامش رو دوست داشته باشه و هر روز  هزار بار فضایل و محسناتش رو با خودش مرور میکنه و چهره زیبا و قد و بالای بلندش رو پیش خودش مجسم می کنه، اما نمی تونه از فکر اون معشوق آسمون جل یک لا قبا بیرون بیاد....&lt;br /&gt;به نظر من ملبورن واقعا شهر زیباییه، یک زیبایی طبیعی و دوست داشتنی پیاده روی در نهایت آرامش و امنیت امکانپذیره تا جایی که ترجیح میدی تا حد ممکن از وسیله نقلیه استفاده نکنی، سکوت و آرامش چیزهایی است که به راحتی می تونی تجربه کنی و لبخند بیشترین چیزیه که می تونی دریافت کنی&lt;br /&gt;با کمتر از 2 ساعت رانندگی می تونی به کنار اقیانوس برسی و در کنار ساحل بوی اون رو وارد ریه هات کنی و از بین زلالی آب کف دریا رو ببینی.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;تقریبا تمامی خدمات اولیه ای رو که لازم داری می تونی در فاصله کمی از خونه پیدا کنی.اینجا واحد همسایگی معنی داره و اعداد ارقام کتابهای شهرسازی تجسم پیدا کرده.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما باید اعتراف کنم که من بعضی اوقات دلم برای اون معشوق دودزده پر سروصدا که با هیچ معیار و اصول و استانداردی سر سازگاری نداره بدجوری تنگ میشه...،،    .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5564792988946647389?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5564792988946647389/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5564792988946647389' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5564792988946647389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5564792988946647389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='عشق منطقی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8501035336104710031</id><published>2009-03-16T06:36:00.000-07:00</published><updated>2009-03-16T07:31:10.484-07:00</updated><title type='text'>قضاوت</title><content type='html'>نوروز هم داره کم کم به خونه ما میاد.تصمیم دارم که سفره هفت سین بچینم.فعلا سمنو و سماقش مهیا شده و ظاهرا بقیه چیزها به جز سنجد قابل دسترسیه.البته کار سفره ما با پنج تا سین هم راه میوفته چون در هر حال دو تا سین سر سفره هست.&lt;br /&gt;این روزها به دلایل مختلف می فهمم که چه چیزهای مهمی رو نمی دونم.یکی از اونها توضیح کامل و دقیق در مورد نوروز  و سفره هفت سینه.اینکه هر کدوم از چیزهایی که توی سفره هست سمبل چیه و سابقه وجودیش از کجاست؟&lt;br /&gt;دقت آدمها و سوالهاشون در مورد فرهنگهای مختلف و ویژگیهاش برام جالبه .این روزها که بواسطه بردن سامیار به چند گروه بازی تعدادی دوست غیر ایرانی پیدا کردم متوجه شدم که علیرغم تصورات خودم هنوز چیزهای زیادی هست که نمی دونم و چقدر خوب و لازمه که بتونی از این فرصتها خوب استفاده کنی.&lt;br /&gt;زندگی در کشوری که اکثریت آدمها خارجی(غیربومی) هستندو احترام به فرهنگهای مختلف در قانون اساسی تاکید شده هیجان انگیزه.و از او جالبتر پذیرش بالایی هست که ادمها نسبت به مهاجرین دارن.(حداقل من در این چند ماه اینطوری فکر می کنم)من در کنار این آدمها می فهمم که وجودم پر از قضاوته و بر خلاف ادعایی که می کنم خیلی هم اهل نبعیض نژادی هستم.وقتی وارد جمعی می شم ترجیح میدم که با یک استرالیایی یا اروپایی صحبت کنم تا یک پاکستانی .دعوت همسایه هندی رو با هزار بهونه رد می کنم اما دست رد به سینه هیچ استرالیایی نمی زنم وحسابی هم حواسم رو جمع می کنم تا این رابطه خوب و پایدار بمونه.&lt;br /&gt;از هر نوع معامله ای با عراقی و امثالهم پرهیز می کنم  چون یک قضاوت گنده دارم که حتما ریگی توی کفششون هست و دنبال فروشنده بلوند می گردم چون فکر می کنم که قلبشون هم مثل پوستشون سفیده.&lt;br /&gt;...و از همه اینها جالبتر اینه که تعجب می کنم چرا مربی گروه بازی با مادر محجبه پاکستانی اینقدر خوش برخورده!!!!&lt;br /&gt;واقعا این همه قضاوت و پیشداوری چه جوری در درون ما شکل گرفته که اجازه نمی ده با "روح انسانی" آدمها مرتبط بشیم؟شاید شعارها و تعلیماتی که در باب مساوات و برادری و برابری یاد گرفته ایم از هر آموزش دیگری بیشتر بوده، اما چرا هیچ کدوم نمی تونه در بهتر شدن روابط انسانی ما موثر باشه؟چرا به هر ایرانی که قصد مهاجرت داره توصیه میشه که از ایرانیهای خارج از کشور بر حذر باش &lt;br /&gt;و حتی الامکان با "خارجیها"معاشرت کن...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8501035336104710031?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8501035336104710031/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8501035336104710031' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8501035336104710031'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8501035336104710031'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/03/blog-post_16.html' title='قضاوت'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-7396955469864570922</id><published>2009-03-10T01:26:00.000-07:00</published><updated>2009-03-10T01:48:16.381-07:00</updated><title type='text'>بگذار به اکنون بیاندیشم..</title><content type='html'>فکر می کنم .... به امیدی که مرتب نا امید میشه، به روزگاری که بر وفق مراد پیش نمی ره، به درهایی که قبل از اینکه کاملا باز بشه، بسته میشه...&lt;br /&gt;فکر می کنم به روزهای خوبی که به امیدش نشسته ام، به لحظه هایی که تصورش جریانی از شادی رو از زیر پوستم حرکت میده، فکر می کنم به انتظاری که بی انتهاست و پایانی براش متصور نیستم...&lt;br /&gt;کلمه ها یاریم نمی کنند، دنبال کلمه های زیبا می گردم، چیزهایی از جنس شادی، از جنس خوشی، می خواهم که لحظه های خوب رو تصویر کنم، اما کلمه هااز من گریزانند، ...&lt;br /&gt;چه وقفه ای....پیدا نمی کنم، هزار حرف در گلو نشسته را چگونه بر زبان بیارم،؟؟؟ کلمه ها یاریم نمی کنند، ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ذهنم یکجا بند نیست، ...به دنبال هزار فکروخیال پرواز می کنه و من رو با این همه حرف نگفته تنها میذاره...&lt;br /&gt;می خوام که از اسمون آبی روبرویم بنویسم، می خوام از صدای پرنده ها.......&lt;br /&gt;یاریم نمی کنند، ذهنم برای لحظه ای آرام نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریاد می زنم، "من به دنبال فردا نیستم"، بایست ذهن شتابزده، بایست...بذار که در حال باقی بمانم، بذار به خاطر نفسی که می کشم شکرگزار باشم، &lt;br /&gt;من رو به گذشته ها نبر ، من رو کیلومترها از اینجا دور نکن، نمی خوام بوی بهار تهران رو یادآوری کنم&lt;br /&gt;می خوام هوای تمیز اینجا رو استشمام کنم، بذار به الان فکر کنم، بذار به اکنون فکر کنم، بذار برای فردا، فردا بگریم.....،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-7396955469864570922?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/7396955469864570922/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=7396955469864570922' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7396955469864570922'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7396955469864570922'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/03/blog-post_10.html' title='بگذار به اکنون بیاندیشم..'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5258885669606640379</id><published>2009-03-02T04:52:00.000-08:00</published><updated>2009-03-02T05:34:02.955-08:00</updated><title type='text'>ویکنت دو نیم شده*</title><content type='html'>روزگارم شبیه "ویکنت دو نیم شده" می مونه، با این تفاوت که دونیمه وجودی من خیر و شر نیستند، یک نیمه وجودم عاشق زندگی بدون تغییر و آرومه و خیلی به دنبال اتفاقهای بزرگ نیست، از اینکه بتونه یک زندگی معمولی و آروم داشته باشه راضی و خوشحاله ولو اینکه خیلی هم عمیق نباشه و روند یکنواختی داشته باشه، اما نیمه دیگر می خواد که همیشه به جلو حرکت کنه و براش مهمه که تفاوت امروز با فردا چیه و چقدره.&lt;br /&gt;ظاهرا این دو نیمه وجودی سالهاست که با منه اما همیشه بینشون یک توافق ضمنی بوده که باعث میشده دورن من از کشمکش ها به دور باشه، اما این روزها درون من تماما جدال اونهاست.نیمه ای که هر روز و هر ساعت از شرایط سخت شکایت میکنه، از این بیکاری بی امانی که دنیا رو گرفته، از این تنهایی و دوری، از این همه سختی که باید تحمل کنیم...و نیمه دیگر فقط می خواد که بمونه و تحمل کنه، اصرار داره که دوام آوردن در این شرایط سخت بخش مهمی از فرآیند تکامله&lt;br /&gt;نیمه راحت طلب وجودم که حسابی سرخورده شده با هر اتفاق کوچکی(مثلا دیر کردن اتوبوس بغضش می ترکه و هزار بدو بیراه نثار دولت میزبان می کنه، اما نیمه دیگر به دنبال تجربه های جدید می گرده، از همصحبت شدن با آدمهای جدید استقبال می کنه، لبخند روی لب های آدمها رو می بینه و انرژی می گیره&lt;br /&gt;و من در این وسط اعتراف می کنم که هنوز مهارت زندگی کردن در لحظه های سخت و غیرقابل پیش بینی رو پیدا نکردم، هنوز یاد نگرفته ام که وقتی برنامه با پیش بینی قبلی جلو نمی ره چه باید کرد،شاید این روزها فرصت آموختن این مهارتها باشه، اگر که نیمی از وجودم دست از &lt;br /&gt;عصیان برداره، همراه بشه و تصمیم بگیره که فرصت تجربه رو پیدا کنه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست ناشناسی در کامنت های قبل از من خواسته بود که بیشتر بنویسم برای اونهایی که می خوان از ایران بیان، از حال و هوای اینجا...دوست عزیز، نوشته های من اصلا ملاک خوبی برای تصمیم گیری نیست، چون شرایط آدمها با هم فرق می کنه و در نتیجه تجربه های کاملا متفاوتی با هم خواهند داشت، در ضمن خیلی فرق می کنه که به چه طریقی می خواین بیایین، تحصیلی، مهاجرت...و از همه مهمتر من در حال حاضر در شرایط خیلی ناپایدار اولیه به سر می برم بنابراین نه تنها نمی تونم و نباید قضاوت کنم، بلکه مشاهداتم هم کامل نیست، با همه این احوال اگه خواستی می تونی برام ایمیل بزنی، اگه کمکی از دستم بر بیاد با کمال میل mhajjari@gmail.com،   &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt; * نام کتابی از ایتالو کالوینو&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5258885669606640379?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5258885669606640379/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5258885669606640379' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5258885669606640379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5258885669606640379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='ویکنت دو نیم شده*'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6315457524558318740</id><published>2009-02-12T03:16:00.000-08:00</published><updated>2009-02-12T04:14:29.542-08:00</updated><title type='text'>به یاد می آورم...</title><content type='html'>نمی دونم که چرا هر چی به مغزم فشار میارم قادر نیستم که لحظه های سخت و پر استرس چند ماه پیش رو به خاطر بیارم، لحظه هایی که سخت بود و هیجان رفتن اونها رو تحمل پذیر کرده بود، ترافیک سنگین، هوای آلوده، هزار کار انجام نشده که هر روز با یک مشکل عجیب و غریبی مواجه میشدو....&lt;br /&gt;اینکه خاطرات سخت از یاد میره، همیشه هم کارآمد نیست، .شاید اگه می تونستم کلافی ها و خستگی های اون روزها رو دوباره حس کنم ، می تونستم اینجا رو بیشتر دوست داشته باشم و از امکاناتش لذت ببرم، شاید اگه یادم میومد که برای بردن سامیار به یک کلاس "خلاقیت" یک ساعت و نیم رانندگی میکردم تا شاید 45 دقیقه از فضای نه چندان مناسب اونجا استفاده کنم و دوباره همین راه رو بر میگشتم در حالی که پاهام از موندن در ترافیک ذوق ذوق میکرد و سر درد هم راحتم نمی گذاشت اون وقت می تونستم لذت ببرم از این که با 10 دقیقه پیاده روی می تونم به جایی برسم که به خوبی و سادگی برای بچه 2 تا 3 سال طراحی شده.شاید اگه یادم می موند که چقدر همیشه از پیدا کردن یک پارک مناسب و تمیز و نزدیک عاجز بودم، می تونستم با دیدن چندین پارک محلی در اطراف خونه راضی و خشنود باشم، شاید اگه همه لحظه های سخت با تمام حس تلخ و ناگوارش یادم میومد، الان می تونستم به پهنای صورتم لبخند بزنم و بگم که خوشحالم، اما دریغ... &lt;br /&gt;از تمام اونها فقط لحظه های باهم بودن رو به یاد میارم، بودن با کسانی که دوستشون داری ، بودن در جایی که با تمام کم و کاستها سرزمین توست و در هزاران کیلومتر دورتر از اون نام و تاریخ و سرگذشتش رو با خودت یدک می کشی، و هر بار که می خواهی توضیح بدی که اهل کجایی باید تاکید کنی که ایران با عراق فرق می کنه و در کشور ما جنگ نیست و ما عربی صحبت نمی کنیم و تلاش کنی که وقتی قراره توضیح بدی که چرا تصمیم به مهاجرت گرفتی دلیل رو بر دوش خودت بندازی تا مجبور نشی که تصویر ایران رو بیشتر از این مخدوش و ترسناک کنی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******                              *******&lt;br /&gt;این روزها فکر می کنم که تجربه مهاجرت تجربه ای  هست که انتقالش کار ساد ه ای نیست و شاید نشدنی است.درک لحظه هایی که در ماههای اول تجربه می کنی، لحظه های امیدواری و ناامیدی که گاهی اونقدر به سرعت اتفاق میافته که باورکردنی نیست، بغض خفه کننده ای که گاهی ثانیه ای پیش از ترکیدن تبدیل به خنده ای شادمانه میشه، این که انتظار عجب هیولای بی شاخ ودمی میشه در این لحظه ها که در جستجوی کار هستی و روزها میگذره و...&lt;br /&gt;این که اینجا به خدا هم نزدیکتری و هر شب یادت می مونه که دعا کنی به اون شکل و سیاقی که سالهای پیش دعا میکردی، اون زمان که تازه پی به وجودش برده بودی و همه می گفتند که ناثیر نظام تربیتی مدرسه هست و بعد هم مثل بقیه چیزها در ضرباهنگ تند زندگی کمرنگ شد...،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6315457524558318740?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6315457524558318740/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6315457524558318740' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6315457524558318740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6315457524558318740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='به یاد می آورم...'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1598964942357950075</id><published>2009-01-27T02:49:00.000-08:00</published><updated>2009-01-27T03:34:03.607-08:00</updated><title type='text'>به بهانه تولدت</title><content type='html'>این را برای تو می نویسم، به بهانه تولد دوسالگیت، و به پاس تمام لحظه هایی که به یمن حضور تو آفریده شد، لحظه های نابی که چه سخت و چه آسان مملو از روح زندگی است، روح تکامل و جستجو، لحظه هایی که همه رو به آینده دارد، آینده ای که به اکنون نزدیک است و حال را در می یابد.&lt;br /&gt;خنده زیبای تو و صدای شادی ات، به تولد کوچک و خلوتت،  وسعت داد.من بار دیگر از تو آموختم، من بار دیگر توانستم که با چشمان تو نگاه کنم و بغضی را که با خود داشتم فرو ببرم&lt;br /&gt;کودک نازنینم، نمیدانم که سالهای بعد چه پیش خواهد آمد و سرانجام این هجرت به کجا خواهد کشید، نمی دانم که تو سالهای آینده درباره این تصمیم چه خواهی گفت؟ اما این را می دانم که ما به جستجوی لحظه های "بهتر "تن به این هجران دادیم، لحظه هایی که باهم بودنمان را غنی تر کند، اما هنوز هم نمی دانم که این بهتر بودن را چه چیز و چه جایی می توان پیدا کرد، اما می دانم که وجود کوچک تو دچار تلاطم زیادی شد، بیشتر از اندازه و مقداری که کتابهای تربیتی کودک برای یک کودک دوساله پیش بینی کرده بودند...&lt;br /&gt; و من به خاطر تمام لحظه هایی که دچار اضطراب و تشویش شدی متاسفم، به خاطر تمام آنهایی که دوستشان داری و این روزها جای هر دیداری فقط قصه هایشان را همراه داریم، به خاطر تمام چیزهایی که در جایی خیلی دور از اینجا باقی گذاشتیم و تو گاهی سراغشان را می گیری و من عاجزانه سکوت می کنم، &lt;br /&gt;*******                                 &lt;br /&gt;دوستان خوب و عزیز از همه پیامهای تبریک و ایمیلها و تلفنها ممنون.جای همگی در تولد سامیار خالی بود. حجم این دلتنگی گفتنی نیست.....     ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1598964942357950075?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1598964942357950075/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1598964942357950075' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1598964942357950075'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1598964942357950075'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/01/blog-post_27.html' title='به بهانه تولدت'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-7354460372545115812</id><published>2009-01-13T03:48:00.000-08:00</published><updated>2009-01-13T05:04:20.799-08:00</updated><title type='text'>سامیار و عبارات قصار!</title><content type='html'>اینطور هم نیست که همیشه آقایون با تجدید فراش سر خانوماشون هوو بیارن&lt;br /&gt;، بعضی وقتها هم خانوم ها با پسردار شدن یک رقیب سرسخت و البته بی منطق برای اقای خونه دست و پا می کنن که به سبب قرار گیری در دوران کودکی نه منطق داره و نه آبرو ، فقط یک گلوله احساسه که اون هم خرج مامانش میکنه(که خدا وکیلی خیلی می چسبه....)&lt;br /&gt;سامیار کوچولوی ما که هنوز تا تمام شدن دو سالگی اش دو هفته ای مونده این روزها خیلی غیرتی شده و اصلن خوشش نمی آید که هیچ کس خصوصا "بابا سینا با مامان مرجان صحبت کنه.و همین باعث شده که تمام مکالمات جدی ما به بعد از خوابیدن سامیار موکول میشه.&lt;br /&gt;در ضمن اصلا هم خوشش نمی آید که بابا سینا دست گردن مامانش بندازه و خدای نکرده کمی توجه به مامانش نشون بده و مرتب تذکر میده:پیش مامان مرجان نشین، با مامان مرجان صحبت نکن... &lt;br /&gt;چند روز پیش من و سامیار سوار اتوبوس شدیم و با اصرار سامیار روی دو صندلی روبروی هم نشستیم، چون سامیار دوست نداشت که کنار من بشینه.در ایستگاه بعدی یک آقایی کنار من نشست.بعد از چند لحظه سامیار پرسید&lt;br /&gt;:"مامان پیش کی نشستی؟ گفتم یه آقایی.کمی صبرکرد و بعد گفت بیا پیش من بشین.در حالی که خنده ام گرفته بود سعی کردم نشنیده بگیرم که دوباره با صدای بلند و اعتراض آمیز گفت:بیا پیش من بشین، من دوست ندارم که تو پیش آقایی بشینی...."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;با گذشت این مدت سامیار کمی به زبان اینجا عادت کرده و تلاش میکنه که تقلید کنه.هر از گاهی کلمات نامفهومی رو میگه که مشخصه تکرار چیزی هست که شنیده.امروز که برای فرار از هوای نزدیک به 40 درجه ملبورن با سامیار به استخر رفته بودیم، در حین بازی به کنار بچه ای در سن و سال خودش رفت و بهش گفت"what is your name?" من داشتم از تعجب شاخ در میوردم،فکر کردم که نمی دونه چی میگه اما بعد از اینکه دوباره تکرار کردفهمیدم که کاملا متوجه هست و این یعنی اینکه باید حسابی مواظب زبان فارسی اش باشیم.&lt;br /&gt;**********&lt;br /&gt;سامیار در زبان فارسی هم پیشرفت کرده و عبارتهای جدیدی به کار می بره به طور مثال"به نظر تو" رو خیلی استفاده میکنه، بعضی وقتها درست و بعضی وقتها اشتباه:&lt;br /&gt;مامان به نظر تو چه بازی کنیم؟&lt;br /&gt;به نظر تو لگو بازی کنیم!!!&lt;br /&gt;، "&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-7354460372545115812?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/7354460372545115812/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=7354460372545115812' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7354460372545115812'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7354460372545115812'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/01/blog-post_13.html' title='سامیار و عبارات قصار!'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-538860070399941078</id><published>2009-01-06T04:36:00.000-08:00</published><updated>2009-01-06T05:23:33.245-08:00</updated><title type='text'>ما بالاخره کانگورو دیدیم!!!</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SWNYiJx2qKI/AAAAAAAAAAw/cDg0wM8rl7s/s1600-h/02.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 200px; height: 134px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SWNYiJx2qKI/AAAAAAAAAAw/cDg0wM8rl7s/s200/02.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5288167731226912930" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;از وقتی که قرار شد به استرالیا بریم، بیشتر کسانی که به ما می رسیدند در مورد کانگوروها حرف می زدند و اینکه چقدر کانگورو در اونجا زیاده و خلاصه در روزهای آخر قبل از اومدن من دچار این توهم بودم که احتمالا از بدو ورود  کانگوروها زیر دست و پای ما حرکت می کنند، یه چیزی شبیه وضعیت گربه ها در ایران.چند باری هم پیشنهاد دادم کالسکه سامیار رو نبریم و اونجا یک کانگورو بگیریم....&lt;br /&gt;خلاصه اینکه بعد از 5 هفته استقرار ما چند روز پیش چشممون به جمال این حیوان روشن شد، اون هم نه در کوچه و خیابان بلکه در باغ وحش ملبورن.&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;باغ وحش ملبورن که در داخل شهر قرار داره مجموعه بزرگیه که سعی شده بسیار طبیعی طراحی بشه.تنوع جانوری خوبی هم داره اما اشکال کار اینجاست که به سبب احترام زیاد به حیوانات "محدوده های وسیعی رو براشون در نظر گرفته اند و برخی از اونها به سختی دیده می شوند، خصوصا در روزهای گرم که تعدادی از اونها از جمله "آقا شیره" و "آقا ببره" و..زیر سایه درختها لم دادن و لنز تله بابا سینا هم برای شکارشون کافی نیست.&lt;br /&gt;در مجموع جای جالبی بود .یکی از قسمتهای جالبش مجموعه مربوط به پروانه ها بود که ازادانه در یک محدوده مسقف حرکت می کردند و به لحاظ شکل و رنگ بسیار دوست داشتنی بودند.در حین بازدید یکی از اونها روی سر سینا نشست و ما کلی ذوق کردیم که لابد همای سعادت در نیمکره جنوبی به شکل پروانه ظاهر میشه.&lt;br /&gt;سامیار هم خیلی از باغ وحش لذت برد.البته مرتب می خواست بره و حیوان ها رو "نازی " کنه و مدت زیادی طول کشید تا تونستیم متوجهش کنیم که اینها دوست ندارن کسی توی خونشون بیادو...&lt;br /&gt;***** &lt;br /&gt;دیروز از یکی از دوستان شنیدم علت اینکه عکس یک شترمرغ و کانگورو روی آرم دولت استرالیا است اینه که این دو حیوان، حیواناتی هستند که به علت ویژگی بدنی قادر نیستند که به عقب حرکت کنند و دولت استرالیا ادعا داره که کشور و ملت ما همیشه رو به جلو حرکت می کنه.....&lt;br /&gt;قضاوت و تحلیل این ماجرا به عهده خواننده.من که فعلا قادر به هیچ گونه اظهار نظری نیستم.در حال حاضر به عنوان یک "ساکن دانم"در وضعیت خود درجا زدم و دنبال یه جای دستی می گردم بلکه بگیرم تا عقب گرد نکنم که حداقل شرمنده دولت استرالیا و شتر مرغها و کانگوروهای عزیزش نشم&lt;br /&gt;.&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SWNZ4dX8zZI/AAAAAAAAABA/vAlCZ4RzObU/s1600-h/03.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 214px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SWNZ4dX8zZI/AAAAAAAAABA/vAlCZ4RzObU/s320/03.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5288169213955722642" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این عکس هم تقدیم به تمام همکلاسی های عزیزم در کلاس زبان زندگی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-538860070399941078?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/538860070399941078/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=538860070399941078' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/538860070399941078'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/538860070399941078'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='ما بالاخره کانگورو دیدیم!!!'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SWNYiJx2qKI/AAAAAAAAAAw/cDg0wM8rl7s/s72-c/02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-50798764802804519</id><published>2008-12-27T03:54:00.000-08:00</published><updated>2008-12-27T04:15:59.687-08:00</updated><title type='text'>شاید به خاطر همه چیزهایی هست که دارم</title><content type='html'>دو سه  روزی هست که حالم بهتره .شاید به خاطر تولد حضرت مسیح باشه، شاید به خاطر تموم شدن مریضی سامیاره، شاید به خاطر اینه که این روزها آژانس های کاریابی و مشاورهای املاک تعطیل هستند و ما با یک توفیق اجباری می تونیم تا چند روزی دنبال پیدا کردن کار و خونه نباشیم، &lt;br /&gt;شاید به خاطر خنده شادمانه سامیار در موقع غذا دادن به جوجه اردکها و دویدن دنبال کبوترهاست، شاید به خاطر رویت دریاست، شاید به خاطر ملاقات چند خانواده مهربون ایرانی است، شاید به خاطر ابراز محبت همسایه هاست، شاید به خاطر دریافت emila ها و کامنت های محبت آمیز است، &lt;br /&gt;شاید به خاطر اینه که چند روزی هست که هوا مطبوع و افتابیه و خبری از بارون نیست شاید به خاطره اینه که بعد از یک ماه تونستم لم بدم و شکلاتی گوشه لپم بذارم و کتاب بخونم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;شاید.... ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-50798764802804519?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/50798764802804519/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=50798764802804519' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/50798764802804519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/50798764802804519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/12/blog-post_27.html' title='شاید به خاطر همه چیزهایی هست که دارم'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2088616753140175418</id><published>2008-12-17T01:52:00.000-08:00</published><updated>2008-12-17T02:33:35.135-08:00</updated><title type='text'>ویروس مهاجرت</title><content type='html'>برادرم معتقده حال و هوای آدم در روزهای اول مهاجرت یک نمودار سینوسیه که دامنه اش خیلی  کوتاهه.خیلی زود ناراحت و خوشحال میشه و بالاخره بعد از مدتی به یک نمودار یکنواخت تبدیل میشه، نه خیلی خوشحال میشه و نه خیلی ناراحت.&lt;br /&gt;من این روزها کاملا نمودار سینوسی رو تجربه می کنم، اما متاسفانه خیلی زود از حال خوب به حال بد حرکت می کنم و الان هم در یکی از نقاط فرود این نمودار هستم، (دوست داشتم که در یکی از لحظه های خوب ودر یکی از نقاط اوج یک پست بنویسم که اینقدر غرغر و ناله نداشته باشه.چه کنم که لحظه هایی که حالم خوبه اینقدر کوتاه و گذراست که خیلی مجالی برای ثبتش پیدا نمی کنم....)&lt;br /&gt;سامیار خیلی بهونه می گیره و علیرغم اینکه من و سینا در تمام وقت بهش توجه صد در صد داریم اما باز هم آروم نیست و مدام برای هر چیز کوچیکی نق می زنه.احساس می کنم که خیلی دلتنگه، شاید بیشتر از اون چیزی که از یک بچه دو ساله انتظار میره.هر روز بخشی از خاطراتش رو مرور می کنه، از همه کسایی که می شناسه یاد می کنه، چند ساعت پیش داشت می گفت:"مامان خاله آمی تیس کجاست؟" و بعد ادامه داد:"خاله زهره و خاله نغمه با کیهان کوچولو و مامان و باباش اومدن خونه مامانی و بابایی!!!" برای خودش دیالوگ میسازه."بابابزرگ گفت سام  سامی میایی بغل بابا بزرگ، سام سامی گفت : آره میام ..."&lt;br /&gt;خیلی ناراحتم، شاید بهتره برگردیم، نمی دونم.نگرانم، نکنه سامیار داره اذیت میشه، هزار سوال و ابهام توی مغزم رژه میره، ...&lt;br /&gt;لعنت به این ویروس مهاجرت که هم دنیا رو ازت میگیره و هم آخرت، نه تحمل موندن داری و جسارت بر گشتن.هم دلت برای همه اون چیزهایی که داشتی پر میزنه و هم برای تجربه های جدید کنجکاوی.هم آرزو داری که لحظه های خوب گذشته رو دوباره داشته باشی و هم امیدواری که شاید بشه لحظه های ناب دیگه ای بسازی....&lt;br /&gt;متاسفم، اما خیلی پکرم  ،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2088616753140175418?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2088616753140175418/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2088616753140175418' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2088616753140175418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2088616753140175418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/12/blog-post_17.html' title='ویروس مهاجرت'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-9122856568074496768</id><published>2008-12-16T13:37:00.000-08:00</published><updated>2008-12-16T13:41:42.620-08:00</updated><title type='text'>همدم بی آزار</title><content type='html'>شاید به جرات بتونم بگم که بهترین مونس خانواده سه نفری ما در این روزها همین رایانه قابل حمل یا به عبارتی لپ تاپ ماست.این موجود بی ازار پر فایده صبح همزمان با ما از خواب بیدار میشه و شب چند ثانیه قبل از ما خاموش. در تمام لحظاتی که در خونه هستیم در حال خدمات رساندن به یکی از ماست.بیشترین ارتباط ما با دنیای ناشناخته جدید اطرافمون از طریق همین پنجره ساده و کوچیکه ای که تحمل خیلی چیزها رو راحت میکنه.همین که برای خیلی از امور اداری مجبور نیستی شال و کلاه کنی و در حالی که داری دیالوگها رو با خودت مرور می کنی چشم تو چشم آدمها حرف بزنی، می تونی تمام ترس و نگرانیت رو پشت این صفحه ها مخفی کنی و مثل بقیه تقاضات رو بفرستی یا سوالاتت رو بعد از ده بار چک گرامری و لغتی ارائه بدی همه و همه نشان از ارزش این موجود تواناست.&lt;br /&gt;اینکه برای پیدا کردن خونه و پیدا کردن کار راهی به جز متوسل شدن به دنیای ارتباطات مجازی وجود نداره، یعنی اینکه این وسیله جادویی چقدر برای ما حیاتیه.&lt;br /&gt;علاوه بر تمام فوایدی که برای حفظ حیات ما در این نیکره جنوبی داره، در حال حاضر تنها راه ارتباطی ما با خانواده و دوستان و تمام کسانی است که دلتنگشون هستیم و از این طریق می تونیم با هم حرف بزنیم، تصویر همدیگر رو ببینیم و با خوندن نامه ها و وبلاگها جون بگیریم &lt;br /&gt;از اینها گذشته، این رفیق ما، در نقش تلویزیون و dvd player &lt;br /&gt;بهترین دوست سامیاره&lt;br /&gt;حالا تصور کنید که یکهو متوجه بشید که چنین همدمی دچار ویروس شده و معلوم نیست با از بین بردن ویروس چه بلایی سر اطلاعات و خود کامپیوتر میاد و آیا دوباره روشن میشه؟؟؟؟!!!!&lt;br /&gt;*******&lt;br /&gt; قصد داشتم که پست دیگه ای بنویسم اما آنقدر از این خبر شوکه ام که ترجیح دادم قبل از هر اتفاق ناگواری یک قدر دانی درست و حسابی از جناب کامپیوتر بکنم شاید همه چیز ختم به خیر شد، من که به شخصه با حال و روزی که دارم بعید می دونم بتونم با فقدان چند ساعته اون هم کنار بیام....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;و دیگه اینکه روزها میگذره، هنوز هم برای اینکه بدونم ساعت استرالیا چنده به ساعت ایران  ساعت7:30 اضافه میکنم و هنوز هم بغض دارم اما این روزها کمتر و دیرتر تبدیل به اشک میشه ،یعنی حالم بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-9122856568074496768?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/9122856568074496768/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=9122856568074496768' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9122856568074496768'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9122856568074496768'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/12/blog-post_16.html' title='همدم بی آزار'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1469452233398155444</id><published>2008-12-09T03:59:00.000-08:00</published><updated>2008-12-09T04:19:10.216-08:00</updated><title type='text'>جایی برای هیچ بودن</title><content type='html'>اینجا ساعت یازده شب هست.پدر و پسر خوابیده اند و من بیدارم تا خودم رو برای امتحان آیین نامه راهنمایی و رانندگی آماده کنم..یک روز دیگه بیشتر وقت ندارم و باید 150 صفحه بخونم!!!!با خودم قرار گذاشته بودم که کامپیوتر رو روشن نکنم، چون می دونستم به محض روشن کردن دوباره حال و هوام عوض میشه و به سختی می تونم تمرکز کنم...چه کنم که اینجا تنها آشنای باقی مونده است.صفحات اینجا، جاهایی که توش چرخ میزنم، همه و همه همون جوری که تا 10 روز پیش هم بود و از اون لذت بخش تر ایمیلهایی که میگیرم همه نشانه هایی از روزگار "بودن"منه.&lt;br /&gt;معلم عزیزم، تو هشدار داده بودی که برای "هیچ" بودن آماده باشید و ما هم به ظاهر آماده بودیم اما امروز فهمیدم که تمرین "هیچ"بودن اصلا کار ساده ای نیست.اینکه تو ندونی کارت عابر بانکت رو برای بار اول باید ثیت کنی و چطوری این کار رو بکنی، اینکه وقتی زنگ میزنی و اطلاعات میخواهی باید ده بار بگی "ببخشید میشه تکرار کنید" و بعد از بار دهم خودت رو به فهمیدن بزنی و نصف ماجرا رو حدس بزنی، اینکه برای بازدید خونه در یک روز بارونی با بچه شیطون 2 ساله ای که به هیچ صراطی مستقیم نیست و حاضر به نشستن در کالسکه نمیشه باید یک ربع پیاده تا ایستگاه قطار بری، دو بار قطار عوض کنی، قطار توی راه خراب بشه ، ..و بالاخره چند دقیقه دیرتر برسی و مملکت نظم زده هم در خونه در ساعت مقرر ببنده....&lt;br /&gt;تمرین "هیچ " بودن کار ساده ای نیست،اما امیدوارم کار پر فایده ای باشه.&lt;br /&gt;                      ******                   ******&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان عزیزم:روناک، زهره، فریبا، خانم شین و حسین عزیز از پیام هاتون ممنونم.&lt;br /&gt;دوست ناشناس عزیز، من هم موافقم که مقایسه آزار دهنده است، اما ذهن من ناخوآگاه به دنبال این قیاس میره که ببینه بالاخره این هجرت ارزششو داره یا نه؟ که بعضی مواقع هم جواب منفی هست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1469452233398155444?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1469452233398155444/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1469452233398155444' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1469452233398155444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1469452233398155444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/12/blog-post_09.html' title='جایی برای هیچ بودن'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1451797267654527425</id><published>2008-12-07T04:02:00.000-08:00</published><updated>2008-12-07T04:50:48.202-08:00</updated><title type='text'>اولین حضور</title><content type='html'>دیروز من و سامیار اولین تجربه حضور در جمع تعدادی مادر و بچه را داشتیم.کتابخانه های محلی اینجا هرکدام یک روز در هفته به مدت یک ساعت برنامه قصه گویی دارند که بچه های 6 ماه تا 6 سال می تونند در اون به صورت رایگان شرکت کنند.دیروز هم آخرین جلسه اون در سال بود و این برنامه تا حدود یک ماه و نیم دیگه تعطیله.&lt;br /&gt;یک برنامه ساده و در عین حال جذاب برای بچه ها و مادرها.همه چیز در گوشه ای از فضای یک کتابخونه اتفاق می افته .خانمی که لباس بامزه ای هم تنش بود سه تا کتاب داستان را با صداها و اطوار جذاب برای بچه ها تعریف کرد.سامیار برای مدتی هاج و واج به خانم قصه گو نگاه می کرد و وقتی که دید چیزی متوجه نمیشه به من گفت "مامان بریم یک کتاب دیگه بیاریم خانومه بخونه" ..فکر میکرد مشکل از کتابه که متوجه نمیشه.کمی بعد به مناسبت نزدیکی کریسمس "پاپانوئول"اومد و کمی برای بچه ها گیتار زد و چند تا آهنگ معروفی که همه جز من و سامیار بلد بودند اجرا کرد .در آخر هم به هرکدام از بچه ها کاغذی دادند که برای رنگ آمیزی به خونه ببرند.&lt;br /&gt;من در تمام مدت این برنامه به این موضوع فکر میکردم که برگزاری چنین برنامه هایی به چه چیزی احتیاج داره که ما در ایران قادر به انجامش نیستیم.در تمام مدت به دوستام فکر میکردم که در این دو سال چقدر فکر کردیم و سعی کردیم که راهی برای پر کردن درست و مفیدروزهای بچه هامون پیدا کنیم و چقدر حاضر بودیم که از وقت و امکانات خودمون هزینه کنیم تا چند ساعت بچه ها و مادرها بتونن دور هم جمع بشن.&lt;br /&gt;این برنامه که برای آدمهای اینجا موضوعی خیلی خیلی عادی هست برای من پر از سوال و شگفتی است.اینکه در هر محله ای مرکزی وجود داره که در اون برنامه های معین و تعریف شده ای برای بچه های پیش دبستانی وجود داره و با جدیت توصیه و دنبال می کنند برای من امری ناشناخته است.اینکه من در این چند روز شماره تلفن بیش از 10 گروه بازی(گروههایی که مادران و بچه ها با هم در اون شرکت می کنند)در اطراف خودمون رو پیدا کردم تا بعد از تعطیلات تماس بگیرم برام حیرت آوره.خیلی هم مطمئن نیستم که اتفاق خارق العاده ای در اونجاها بیفته اما چیزی که من رو متعجب و تا حد زیادی متاثر میکنه این اندازه اهمیت به گروهی از بچه هاست که در مملکت ما تقریبا نادیده گرفته شده اند و از اون مهمتر درک نیاز مادران برای با هم بودن و تبدیل زمانهای پر کشمش بعد از بچه دار شدن با لحظه های دلنشین و پر از تجربه هست.&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;علیرغم تمام چیزهایی که نوشتم، هنوز ساعتم با ایران تنظیمه و لحظه هارو با طلوع و غروب اونجا سپری می کنم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1451797267654527425?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1451797267654527425/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1451797267654527425' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1451797267654527425'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1451797267654527425'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/12/blog-post_07.html' title='اولین حضور'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-7672149130746386702</id><published>2008-12-05T04:25:00.000-08:00</published><updated>2008-12-05T05:34:48.340-08:00</updated><title type='text'>از زیر آسمان استرالیا</title><content type='html'>آسمان همه جا یک رنگ نیست.نمی تونم انکار کنم که آسمان اینجا خیلی آبی تره و تو خیلی راحتتر می تونی رقص ابرها رو در آسمان دنبال کنی.آسمون دل من هم با هفته پیش و هفته های پیش خیلی فرق می کنه .ابری و پر بغض و بارانی و شاید هم سیلابی.&lt;br /&gt;امروز 6 روز هست که وارد استرالیا شده ایم.مسافرت طولانی و مستقر شدن در خونه و انجام کارهای اولیه راحتتر از تصورات من بود.اما دلتنگی بی اندازه ای که دارم به مراتب بزرگتر و تحمل ناپذیرتر از اون چیزی است که پیش خودم فکر کرده بودم.&lt;br /&gt;می دونستم که سخته، می دونستم که تا مدتها بغض گلوی ادم رو فشار میده، می دونستم که نبودن در کنار کسانی که دوستشون داری گاهی تحمل ناپذیره، اما نمی دونستم که غربت و دلتنگی از پوست و گوشت آدم رسوخ می کنه و وارد مغز استخوان میشه.&lt;br /&gt;اصلا برام قابل پیش بینی نیست که چقدر اینجا دوام خواهم آورد.فعلا روزها میگذره و بیشتر احساس یک مسافررو دارم تا یک مهاجر.&lt;br /&gt;نمی تونم بفهمم که سامیار واقعا چه حس و حالی داره و این خیلی آزارم میده.ظاهرا از اینکه ساعتهای زیادی رو بیرون میگذره و چیزهای جدیدی رو تجربه میکنه خوشحاله،اما می دونم که به مامان و بابای من و سینا و دوستاش فکر میکنه یا بهتره بگم خاطراتش مرور میشه.چندین بار در این مدت بی مقدمه در مورد دوستاش حرف زده.امروز قبل از اینکه از خونه بیرون بریم ازش پرسیدم اگه گفتی کجا میریم؟گفت خونه مازیار که پنکه داره حلزون داره(خاله سوسو اینجا واقعا مثل شمال میمونه و اینکه اون سفر به همه ما و خصوصا سامیار خیلی خوش گذشته) و یا اینکه دیروز که پارک برده بودمش در حالی که داشت بازی میکرد گفت "شایان بیاد، خاله شکوفه هم بیاد".در همه این مواقع از دادن هر جوابی عاجز میمونم، ...&lt;br /&gt;من هنوز هم نمی دونم که تنفس در هوای تمیز بهتره یا زندگی در کنار کسانی که دوستشون داری؟ من هنوز هم نمی دونم که سامیار به امکانات و شرایط بازی و هیجان بیشتر احتیاج داره یا آغوش گرم و پر مهر پدر بزرگ و مادربزرگ.من هنوز هیچی نمیدونم و به همین دلیل هنوز ساعتم به ساعت ایران تنظیمه  تا اگر قرار شد برگردم زمان رو اشتباه نکنم..... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-7672149130746386702?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/7672149130746386702/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=7672149130746386702' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7672149130746386702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7672149130746386702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='از زیر آسمان استرالیا'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-288754904653099180</id><published>2008-11-18T12:14:00.000-08:00</published><updated>2008-11-18T12:28:36.220-08:00</updated><title type='text'>روزهای ابری زندگی</title><content type='html'>قرار بود که روزهای آخر قبل از رفتن زیادتر بنویسم.قراری بود که با خودم گذاشته بودم، برای اینکه در آینده دور یا نزدیک یادم بمونه که چه حس و حالی داشتم.اما چرا اینقدر وقفه؟؟؟؟؟نمی دونم!کارهای زیادی هست که باید انجام بدم و اینکه حس و حال من این روزها مثل هوای استرالیا شده که میگن خیلی متغیره.صبح بارون میاد، کمی بعد آفتابی میشه، دوباره ابری، گرم میشه و خلاصه قابل اعتماد نیست.&lt;br /&gt;من هم چند ساعتی حالم خوبه و فکر می کنم که بهترین تصمیم دنیا رو گرفتم، بعد یکهو ابرهای تیره وجودم رو پر می کنم و دلم می خواد که مثل ابر بهار گریه کنم.چند روزی هم که یک هیولای بی شاخ و دم رفته بود تو جلدم و دلم می خواست سر همه نعره بزنم و با همه چیز سر جنگ داشتم.خلاصه اینکه اصلا قابل اعتماد نیستم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-288754904653099180?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/288754904653099180/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=288754904653099180' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/288754904653099180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/288754904653099180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='روزهای ابری زندگی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8489691149629318872</id><published>2008-10-17T05:03:00.001-07:00</published><updated>2008-10-17T05:03:42.931-07:00</updated><title type='text'>هوای پاک حق مسلم ماست!</title><content type='html'>این پنجمین باره که رادیو پیام اخبار میگه و این یعنی که بیش از یک ساعته که من در راه هستم.دارم به ترافیک و وضعیت خیابونها و حال و روز خودم فکر می کنم که رادیو اعلام می کنه"به علت آلودگی شدید هوا، زنان باردار، بیماران قلبی و بچه ها حتی الامکان از خانه خارج نشوند."  فردا قراره که با سامیار و دوستاش و ماماناشون بریم پارک.نمی دونم که این هشدار شامل فردا هم میشه یا نه.بعد از تماس با چند تا از مادرها تصمیم می گیریم که فردا صبح تصمیم قطعی رو بگیریم.&lt;br /&gt;اخبار ساعت هفت صبح رو گوش می کنم.در بخش هواشناسی اعلام می کنن که"میزان آلاینده ها رو به افزایش است." همین!!! نمی دونم که این هشداره؟این فقط اطلاع رسانیه.تصمیم می گیرم تا اخبار ساعت هشت منتظر بمونم.تمام تیترهای خبری و تفصیل خبری رو گوش می کنم، اما هیچ گونه اطلاعی در مورد آلودگی هوا داده نمی شود.همینه که سحر خیز باش تا کامروا شوی.این اطلاعیه رو فقط سحر خیزها شنیدن!&lt;br /&gt;پیش خودم فکر می کنم حتما سازمانی یا مرکزی هست که بتونه وضعیت هر روز هوا رو اعلام کنه.به 118 زنگ می زنم و اونها شماره 134 رو می دن.اما این شماره فقط مختص پیش بینی هواست.دوباره به 118 تماس می گیرم و مسئله رو مطرح می کنم : "من می خوام وضعیت آلودگی هوای امروز تهران رو بدونم" جوابگوی ؟؟؟ مرکز 118 می پرسه"مگه خبری شده؟"اطلاعیه دیروز رو می گم و اینکه می خوام در مورد وضعیت امروز بدونم.بعد از مشورت با همکارانش شماره سازمان محیط زیست رو به من میدن. بعد از تماس با اپراتور و ارتباط با بخشهای مختلف، شماره مرکز دیگری رو میدن و بالاخره بعد از زمان قابل ملاحظه ای معطلی، من به مرکز پاسخگویی متصل میشم.بعد از اینکه سوالم رو مطرح می کنم، خانمی با صدایی که از ته چاه در میاد می پرسه" شما؟".تلاش می کنم که خونسردی خودم رو حفظ کنم و جواب میدم" من یک شهروند معمولی تهرانی" و این بار می پرسه" برای چی می خواهین بدونین؟" این باربیشتر از اینکه عصبانی بشم خنده ام می گیره. در حالی که خودم رو کنترل کردم جواب می دم"میخوام بچه ام رو ببرم پارک، می خوام بدونم وضعیت آلودگی در چه حدی هست؟!!!"&lt;br /&gt;لحظه ای سکوت می کنه و من احساس می کنم که حسی از تمسخر فضای اطرافم رو پر کرده.پیش خودم فکر می کنم که چه سوژه خوبی رو برای تفریح کردن کارشناسان محترم سازمان فراهم کرده ام.مادران بی غم الکی خوش بیکار که برای پارک بردن بچه هاشون میزان آلاینده های هوا رو چک می کنن.پس از اینکه پرسید در کدام منطقه زندگی می کنم و کدام منطقه می خوام برم جواب داد"درهر دو این مناطق، آلودگی هوا در وضعیت خیلی بالاست!!!"&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;برای چی می خوام بدونم که آلودگی هوا در وضعیت هشدار هست یا مثل روزهای معمولی در حد قابل تحمله؟ برای اینکه تنفس در هوای پاک حق طبیعی و اولیه من، تو و بچه های ماست.چون ریه های ما ،مغزما و وجود ما به اکسیژن احتیاج داره نه گوگرد و بنزن و هزار کوفتی که نمی شناسم و نمی دونم و با هر نفسی فرو میدیم.. برای اینکه هوای پاک حق مسلم ماست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8489691149629318872?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8489691149629318872/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8489691149629318872' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8489691149629318872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8489691149629318872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/10/blog-post_17.html' title='هوای پاک حق مسلم ماست!'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6784327748476909685</id><published>2008-10-02T13:00:00.000-07:00</published><updated>2008-10-02T14:04:06.279-07:00</updated><title type='text'>رد پا</title><content type='html'>رد پای آدمهای مختلف روی زندگی فرق می کنه.ردپای بعضی ها رو دوست داری پاک کنی، سریع و بی معطلی.اونقدر که هیچ اثری ازش باقی نمونه.برعکس ردپای بعضی ها زندگی رو زیباتر کرده، انگار که بخشی از نقش و نگار خود زندگیه.نه تنها پاکش نمیکنی، بلکه سعی می کنی همین طوری حفظش کنه.&lt;br /&gt;ردپای بعضی از آدمها مقدسه.حتی اگه خیلی هم توی زمینه زندگی جای خودش رو پیدا نکرده باشه نه تنها نگهش میداری، بلکه به خاطر بودنش هم شکر می کنی...&lt;br /&gt;و بعضی وقتها تمام تلاشت رو می کنی که شاید بیاد و ردی از خودش روی زندگی ات بذاره.، بعضی وقتها به رد انگشت کوچک پاش هم راضی هستی..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6784327748476909685?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6784327748476909685/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6784327748476909685' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6784327748476909685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6784327748476909685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='رد پا'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5815573423136687744</id><published>2008-09-17T13:37:00.000-07:00</published><updated>2008-09-17T14:26:39.052-07:00</updated><title type='text'>هجرت کتابها</title><content type='html'>امشب نوبت جمع کردن و بسته بندی کتابهاست.کتابهایی که در فضای کوچیک خونه ما برای خودشون جا خوش کردن و حسابی ارج و قرب دارن.سه تا کتابخونه خونه رو خودمون درست کردیم، یکیشو من و دوتاشو سینا.با چوب و شیشه.ارزون و ساده و در عین حال دوست داشتنی.حداقل من که خیلی ازشون لذت بردم.از روز اول به نظرم فرورفتگی های دیوار فقط مناسب کتابخونه بود و هیچ وقت علیرغم تشویق های اطرافیان دلم نخواست اونها رو تبدیل به دکور کنم و بعد هم چند تا ظرف لوکس و مامانی توش بذارم.نه اینکه بخوام این کارو نفی یا کم ارزش کنم.برای من دیدن هر روزه کتابها و لمس کردن چندتاشون در روزگاری که خیلی هم هجال خوندن نیست حکم قرص آرام بخش رو داره.همیشه از نگه داشتن کتابها توی کارتن عذاب کشیدم.دو سال اول زندگی مشترکمون که هنوز کتابخونه به اندازه کافی نداشتیم تعدادی از کتابها رو در کارتن توی انباری نگه داشته بودیم.هر بار یادم می افتاد که کارتن کتابهای شعر و جند تا کارتن کتاب داستان توی انباری فسقلی و نم گرفته روی هم تلبار شده قلبم فشرده میشد.اون روزها نه پول لازم برای خرید یک کتابخونه آماده و مناسب رو داشتیم و نه وقت کافی برای ساختن حداقل جایی که بشه اونها رو نجات داد.بالاخره هم من در روزهای آخر سال وقتی سینای بیچاره درگیر پایان نامه بود و وقت سر خاروندن نداشت در یک حرکت انتحاری با دو تا الوار چوب روسی و هشت تا شیشه 8 میل بخشی از کتابهای بیچاره رو نجات دادم تا شبها صدای ناله کمتری رو بشنوم.&lt;br /&gt;حالا بعد از چند سال دوباره کتابها باید تا زمان نامعلومی توی کارتن بمونن.بعد از کلی رایزنی با پدر و مادر عزیز قرار شد که تعدادی از کتابهای ارزشمند!!! در یکی از کمدهای داخل خونه نگهداری بشه و بقیه هم به انباری منتقل بشن.تصمیم گرفتیم که فعلا به اندازه یک کارتن کوچیک کتاب همراهمون ببریم.&lt;br /&gt;قسمت سخت ماجرا از اینجا شروع میشه که باید از بین ؟؟؟جلد کتاب تعدادی رو به عنوان کتاب ارزشمند برای توی کمد جدا کنیم.آخه کی میگه که کتاب "غیرمنتظره"نوشته کریستیان بوبن از مجلات اسپانیایی معماری کم ارزش تره.فقط به خاطر اینکه کتاب بوبن  جلدش مقوایی و تعداد صفحاتش کمتره؟!!!یا اینکه من از کجا بدونم که در اونور دنیا دلم می خواد "حافظ با تصحیح و مقدمه دکتر حسین الهی قمشه ای"بخونم یا دلتنگ "حافظ به سعی سایه"میشم و یا اینکه کتاب "داستانهای کوتاه چخوف"که از 34 تا داستان 7 تاش خونده شده باید در لیست کتابهای خونده شده قرار بگیره و در ایران بایگانی بشه یا اینکه با کتابهای خونده نشده مونس  روزهای هجرت بشه&lt;br /&gt;به دلیل اینکه هنوز معیار روشن و در عین حال مشترکی برای این دسته بندی وجود نداره تقربیا نصف کتابها بلاتکلیف موندن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن :از دوستهای عزیزی که با کامنت، EMAIL , و نلفن من رو راهنمایی کردن خیلی ممنون.مقصد ما شهر ملبورن در کشور استرالیاست.امیدوارم که با راهنماییهای خوبتون بتونم راحتتر با مسایل احتمالی کنار بیام.   ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5815573423136687744?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5815573423136687744/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5815573423136687744' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5815573423136687744'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5815573423136687744'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/09/blog-post_17.html' title='هجرت کتابها'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6478815369393965842</id><published>2008-09-14T12:48:00.000-07:00</published><updated>2008-09-14T13:24:31.747-07:00</updated><title type='text'>مهاجرت</title><content type='html'>می گه: تبریک می گم، خیلی خوشحالی؟؟؟؟&lt;br /&gt;با تردید نگاهش می کنم و می گم: تبریک؟مگه تبریک داره!!!&lt;br /&gt;در حالی که سعی می کنه بفهمه دارم جدی حرف می زنم یا نه می گه :مگه خوشحال نیستی؟؟؟مگه منتظرش نبودی؟&lt;br /&gt;می گم: خوشحالم؟نمیدونم،..و خیره نگاهش می کنم.&lt;br /&gt;در حالی که هنوز بلاتکلیفه می پرسه:نگرانی؟ ناراحتی؟اضطراب داری؟....&lt;br /&gt;پیش خودم حدس می زنم که احتمالا دوره &lt;br /&gt;"زبان زندگی" دیده و حالا هم داره از تکنیک "همدلی" استفاده می کنه.بدم نمی یاد که در این بازی وارد بشم، شاید بتونم احساس عجیب و غریبی رو که چند روزیه باهاش درگیر شدم پیدا کنم.&lt;br /&gt;می گم: ناراحت نیستم، نگرانم، نیاز به اطمینان دارم.چارچوب های امنیتی ام داره عوض میشه و نمی دونم در وضعیت جدید با چه چیزهایی رو برو می شم.کمی هم می ترسم.از این که در دنیایی که چیز زیادی ازش نمی دونم می تونم از کودکم محافظت کنم؟می تونم آرامش و امنیت خاطر رو براش فراهم کنم؟می تونم هرروز به صورت قشنگش لبخند بزنم؟دچار تردید هستم.می تونم لحظه های زیبایی رو که برای زندگی مشترکمون تصور کردم در سرزمینی دور که حتی با ما در یک نیمکره هم نیست تجربه کنم؟&lt;br /&gt;چهره اش جدی شده و باهر جمله من بیشتر اخم می کنه.می فهمم که داره تمرکز می کنه.تجربه مهاجرت رو نداره وخوشبختانه تلاش هم نمی کنه با شنیده هاش وضعیت من رو قضاوت کنه و از همه مهمتر این که با من همدلی می کنه نه با پدیده مهاجرت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها جریان عادی زندگی ما با پدیده مهاجرت مواجه شده.قراره تا دو ماه ونیم دیگه زندگی رو در جایی خیلی دورتر از اینجا شروع کنیم.تاثیرات این تغییر عظیم بر یک کودک نزدیک به دو سال چیه؟کسی کمکی،تجربه ای داره؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6478815369393965842?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6478815369393965842/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6478815369393965842' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6478815369393965842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6478815369393965842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/09/blog-post_14.html' title='مهاجرت'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6948760162578700248</id><published>2008-09-02T05:04:00.000-07:00</published><updated>2008-09-02T06:25:58.553-07:00</updated><title type='text'>بوی خوش دوستی</title><content type='html'>استادی داشتم که می گفت بهتره هرکس به اندازه موهای سرش دوست و رفیق داشته باشه.با یکی سینما بره، به یکی کتاب بده و با یکی موسیقی گوش بده، با یکی سفر بره و با اون یکی قدم بزنه....&lt;br /&gt;تعبیر من از این حرف اینه که آدم می تونه با آدمهای زیادی در ارتباط باشه بدون اینکه لازم باشه در همه موردی با اونها به توافق برسه.لازم نیست سطح رابطه ها حتما به یک عمق و اندازه باشه، مهم اینه که لحظه های با هم بودن خوب و خوشایند باشه.این لحظه ممکنه یک ساعت، یک روز و شاید طولانی تر از اینها باشه.&lt;br /&gt;من این نگاه به زندگی رو دوست دارم.اینکه با معیارهای سفت و سخت و غیرقابل انعطاف آدمها رو محک بزنم و بعد از کلی ارزیابی تصمیم بگیرم که اسم اونها رو به لیست دوستام اضافه کنم یا نه خوشم نمیاد.از اینکه دفترچه تلفن موبایلم که کاملتر از بقیه دفترچه تلفن هاست باز می کنم و توی اون تعدادزیادی اسم پیدا می کنم و با دیدن اسم هر کدوم یاد یک خاطره  می افتم،اینکه روز تولدم کلی پیام تبریک می گیرم، اینکه دوستهایی دارم که می تونم از تجربه های بچه داریشون استفاده کنم، اینکه دوستهایی دارم که می تونم در مورد زندگی زناشویی و همسرداری با هم گپ بزنیم، اینکه دوستهایی هستند که میشه سوالات شغلی رو ازشون پرسید و در مورد کار باهوشون حرف زد،اینکه دوستهایی هستند تا در مورد کتابهایی که خوندیم با هم حرف بزنیم، اینکه دوستهایی دارم که باهاشون "زبان زندگی"رو تمرین می کنم،اینکه دوستهایی دارم که با هم سفر میریم، با هم قهقه میزنیم و یا گاهی بغض می کنیم....&lt;br /&gt;از داشتن همشون خوشحالم و به خودم می بالم.پیش خودم فکر می کنم رشته این دوستیها تا چند هزار کیلومتر می تونه همراه من بیاد.می تونم بوی خوش دوستی رو تا ده هزار کیلومتر اونورتر از مرزهای این مملکت هم با خودم ببرم تا با عطر دلچسبش لحظه ها رو زیباتر کنم؟ .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6948760162578700248?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6948760162578700248/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6948760162578700248' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6948760162578700248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6948760162578700248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/09/blog-post_02.html' title='بوی خوش دوستی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6941944697956279250</id><published>2008-09-02T01:26:00.000-07:00</published><updated>2008-09-02T05:01:40.191-07:00</updated><title type='text'>سامیار در آغاز بیست ماهگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SL0q7qlbLjI/AAAAAAAAAAk/4S93iuV0aNs/s1600-h/01.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SL0q7qlbLjI/AAAAAAAAAAk/4S93iuV0aNs/s320/01.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5241392745861033522" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سامیار در حرف زدن پیشرفت زیادی کرده.تقریبا سعی می کنه هر چیزی رو که میشنوه تکرار کنه.بیشتر از قبل به نقاشی کشیدن علاقمند شده و دوست داره "چش چش او ب او" بکشه، البته روی دیوار و کمد بیشتر بهش کیف می ده.&lt;br /&gt;از یک تا چهار رو میشماره و گاهی به شش و هفت هم می رسه.از بودن با بچه ها خصوصا دوستاش آیا(شایا)، آیان(شایان( و آنکیا(آرنیکا)خیلی لذت می بره.از خاطرات خوبش در این مدت سفر به تکیه(ترکیه) با همین دوستاش بوده و علاقه داره که هر روز عکسهای سفر رو مرور کنه&lt;br /&gt;اتفاق مهم این مدت که خیلی هم خوشایند نبود ترک شیر مادر بوده و الان حدوده 10روزی میشه که به کلی قطع شده.اگه ازش بپرسی کی می می میخوره میگه "نی نی کوتوکا(کوچولوها)اما گفتن این حرف تا پذیرفتنش برای این کوچولوی معصوم خیلی فاصله داره.خصوصا بعضی شبها طوری کلافه است که دل آدم به درد می آید.دنبال چیزی می گرده که خودش هم فهمیده دیگه خبری ازش نیست.&lt;br /&gt;در خوندن چند تا از شعرها می تونه همراهی کنه:&lt;br /&gt;یه توپ دارم "گلگلیه&lt;br /&gt;سرخ و سفید و "آبیه"&lt;br /&gt;میزنم زمین  "هبا میره"&lt;br /&gt;نمی دونی تا "کجااااا میره"&lt;br /&gt;من این توپ رو "نشتم"&lt;br /&gt;مشقام رو خوب "نشتم"&lt;br /&gt;بابام به من "عیدی داد"&lt;br /&gt;یه توپ "گلگلی داد"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6941944697956279250?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6941944697956279250/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6941944697956279250' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6941944697956279250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6941944697956279250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='سامیار در آغاز بیست ماهگی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SL0q7qlbLjI/AAAAAAAAAAk/4S93iuV0aNs/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1028634926100272668</id><published>2008-08-29T02:21:00.000-07:00</published><updated>2008-08-29T02:33:02.882-07:00</updated><title type='text'>من هستم</title><content type='html'>هورا.......... بالاخره بعد از یک هفته موفق شدم وارد بلاگر بشم و پست بنویسم.یک عالمه حرف توی دلم سنگینی کرده بود،بارها تا مجالی پیدا شد اومدم سراغ وبلاگ تا از این فضایی که مجازیه اما در زیباتر شدن زندگی واقعی خیلی موثره(حداقل به نظر من اینطوریه)چیزی بنویسم.اما به دلیل نامعلومی به جای صفحه سفید، صفحه ای پر از نوشته میومد که من هزار بار در کامپیوتر دیدمش و هیچ وقت هم حوصله نکردم تا انتها بخونم فقط می دونم معنی اش اینه که دسترسی به سایت مورد نظر مقدور نمی باشد.&lt;br /&gt;در این لحظه هم خیلی مجال نوشتن ندارم، بیشتر می خواستم بلاگر رو چک کنم.امیدوارم در ساعتهای آینده بتونم با آرامش کافی همراه با برگزاری آیین چای و شکلات دل سیر بخونم و بنویسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1028634926100272668?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1028634926100272668/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1028634926100272668' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1028634926100272668'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1028634926100272668'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/08/blog-post_29.html' title='من هستم'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5087045855066900941</id><published>2008-08-07T12:17:00.000-07:00</published><updated>2008-08-07T12:57:04.083-07:00</updated><title type='text'>تلخی جدایی</title><content type='html'>تو فرایاد میزنی و قلب من در سینه فشرده میشود.دلبستگی و ترک آن را باید از همین جا بیاموزی. من که بارها این خواستن و نداشتن را تجربه کرده ام باز هم با گریه های تو در خودم می پیچم و برای در آغوش کشیدنت خیز بر میدارم، اما این یک تصمیمه، سخت و دردناک اما لازم و اجتناب ناپذیر.سعی می کنم که خاطرات سخت روزهای اخیر رو به یاد بیاورم، کلافگی ام از شیر خوردنهای طولانی مدت تو، بیدارشدنهای پی در پی ات، بالا و پایین پریدنهات در موقع شیر خوردن ، تلاش می کنم بدن دردناکم را به شهادت بطلبم، این که در تمام شب نیمی از بدنم عاجز از حرکت در اختیار تو بوده...اما به جای همه اینها فقط لذت لحظه های شیر دادن به تو جلو چشمانم رژه می رود، صورت معصوم و وجودت وقتی آرام به من نگاه می کنه، بی تفاوتی و بی توجهی ات به تمام دنیای اطراف وقتی که مشغول شیر خوردنی..&lt;br /&gt;کودک نازنینم، می دانم که خاطرات سخت این روزها برایت باقی نخواهد ماند.همانگونه که برای هزاران هزار کودک دیگر هم باقی نماند، همه آنهایی که از شیره وجود مادرشان سرمست بودند و در روزی به اجبار با آن وداع کردند.خوشحالم که صدای گریه هایتان در گذر روزها گم می شود و متکاملتر و رشد یافته تر پا در زندگی واقعی میگذارید...... .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5087045855066900941?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5087045855066900941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5087045855066900941' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5087045855066900941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5087045855066900941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/08/blog-post_07.html' title='تلخی جدایی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-663168711440623981</id><published>2008-08-04T12:00:00.000-07:00</published><updated>2008-08-04T12:53:56.578-07:00</updated><title type='text'>روزهای بازگشت</title><content type='html'>هنوز یک هفته از برگشتنمون از سفر نگذشته.یک سفر به یاد موندنی، با خاطرات دلچسب و همسفرهای دوست داشتنی.هنوز دلنشینی لحظه ها رو می تونم حس کنم، اما ضرباهنگ زندگی در روزهای برگشت اونقدر تند بوده که باورم نمیشه هفته پیش در چنین موقع هایی داشتم غلتیدن سامیار رو روی شنها نگاه می کردم.در این سفر بارها مصداق زندگی در لحظه اکنون را حس کردم، هر بار که به سامیار و دیگر همسفرهای کوچولو نگاه میکردم و شادی درک لحظه رو از چشمهاشون می خوندم.حالا هم که برگشتیم روزهای گذشته برای اونها حسی آمیخته با نوستالژی نداره، فقط خاطراتیه که با یادآوری ما هر از گاهی زنده میشه و بدون هیچ بار غم و اندوهی به صندوقچه خاطراتشون بر می گرده، تازه و دست نخورده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;تاخیر هواپیمادر موقع برگشت و نابسامانی فرودگاه بین المللی تهران، تصادف تاکسی فرودگاه در مسیر رسوندن ما به خونه، مریضی سامیار که مارو در بدو ورود راهی دکتر کرد باعث شد که به سرعت از هپروت یک هفته خوشگذرونی و خوردن و خوابیدن مدام به زندگی واقعی واقعی برگردیم و من فکر می کنم این خاصیت جادویی این مملکته که به تو مجال نمیده زمان زیادی رو در تخیل و رویای ممالک اجنبی اعم از همسایه و غیر همسایه بگذرونی و با سرعت فزاینده ای تو رو به گرداب زندگی پرتاب میکنه.بسته به مدتی که از مملکت دور بودی و جایی که سفر کردی زمانهای مختلفی طول میکشه تا در مسیر درست جابیفتی اما می تونی مطمئن باشی که طولانی ترین زمان هم چیزی کمتر از یک نصفه روزه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;من روزهای قبل از سفر رو خیلی دوست دارم ،علاوه بر هیجانی که از سفر داری می تونی خیلی از کارها رو به بعد از بازگشت موکول کنی و امان از روزهای بازگشت که باید تقاص این پشت گوش اندازی رو پس بدی.به خاطر این شکل از برنامه ریزی مجبور شدم که در این چند روز حجم قابل ملاحظه ای کار انجام بدم تا موفق بشم پروژه رو سر وقت برسونم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;از کتابهایی که همراهم برده بودم موفق شدم دو کتاب نیمه تمام رو تمام کنم:کتاب"زندگی من"نوشته هانس کریستیان آندرسون و کتاب "گاو خونی" نوشته جعفر مدرس صادقی.&lt;br /&gt;اول کتاب زندگی من رو شروع کرده بودم و برخلاف تصوری که داشتم از متن کتاب خوشم نیومد.به نظرم متن پر از سکته هایی بود که نمی گذاشت باهاش ارتباط برقرار کنم.علاوه بر اون کتاب پر از اسامی مشاهیری از دانمارک بود که نمی شناختم و بالطبع نمی تونستم تاثیرات اونها رو بر این نویسنده شهیر درک کنم و...اما از خوندن کتاب گاو خونی خیلی لذت بردم.یک داستان روان و دلنشین.بیشتر متن "مشاهده بدون قضاوت" و توصیف عاری از صفت بود و من از این موضوع لذت بردم.در بعضی جاها فکر میکردم که حل المسایل "زبان زندگی " میخونم.خوندن کتاب گاوخونی همزمان با کتاب زندگی آندرسون مقایسه خوبی بود، مقایسه تاثیر متنی که تنها با توصیف شرایط تو رو با خودش می کشونه و به تو اجازه میده که دوست داشته باشی یا مخالفت کنی و هر حسی رو که میخواهی تجربه کنی با متنی که سعی داره با به کاربردن صفتهای زیادو قضاوتهای مداوم تو رو در جهتی از پیش تعریف شده سوق بده......  ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-663168711440623981?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/663168711440623981/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=663168711440623981' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/663168711440623981'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/663168711440623981'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='روزهای بازگشت'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-6507798691069661872</id><published>2008-07-21T13:20:00.000-07:00</published><updated>2008-07-21T14:42:53.893-07:00</updated><title type='text'>برای خسرو شکیبایی عزیز</title><content type='html'>صدایش را بیشتر از بازیش دوست داشتم.می تونستم چشمهام رو ببندم و با صداش فضای فیلم رو بسازم..اما نه!حالت چهره اش را هم دوست داشتم و نگاهش .&lt;br /&gt;خبر رفتنش رو جمعه شب شنیدم.در موقع سرو غذا یکی از مهمانها اعلام کرد."راستی...خسرو شکیبایی هم فوت کرد."شوکه شدم، لحظاتی ایستادم، پرسیدند ناراحتی؟نمی دونم.فقط ناراحتی نبود، دلم می خواست می گشتم احساس واقعی رو پیدا می کردم اما وقت نداشتم .غذا سرد میشد و از دهن میافتاد.&lt;br /&gt;خبر رسید که تمام کانالها دارن در موردش حرف می زنن، سامیار  محو تماشای کارتن بود و نمی خواستم ناراحتش کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد فیلم "درد مشترک" افتادم و اینکه مثل بقیه فیلمهای خسرو شکیبایی ازش لذت برده بودم و چند نفری که به توصیه من این فیلم رو دیده بودن بهم بدوبیراه گفتند، اما برای من لحظه های فیلم رو خسرو شکیبایی ساخته بود نه سوژه فیلم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام روز بعد فرصت نکردم تلویزیون رو روشن کنم و شب یادم افتاد که حتی روزنامه هم نخریدم.مامانم گفت که با شنیدن این خبر به یاد من افتاده و اینکه من حتما خیلی ناراحت شدم.اما من هنوز فرصت نکرده بودم که کمی با احساسم خلوت کنم و ازش بپرسم که در چه حاله؟امروز هم در جایی صحبت از خسرو شکیبایی شد و من باز با یک احساس متلاطم یادم افتاد که اون سه روزه که رفته و من هنوز فرصت نکردم که فکر کنم و احساسام رو بفهمم و شاید ابراز کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خسرو شکیبایی رو دوست داشتم ودارم.من نیاز به "گرامی داشت" و "سوگواری"برای او داشتم.این نیاز من محقق نشد، من احساس "بی قراری" می کنم، شاید"پریشانی"، شاید"سرخوردگی"،....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب با خودم خلوت کردم تا "راهبرد "دیگه پیدا کنم.پس به جای اینکه نتونستم در مراسمش شرکت کنم، موفق نشدم مراسم رو از تلویزیون دنبال کنم، یادم رفت روزنامه بخونم و با نوشته ها سوگواری کنم.... چند تا از وبلاگهایی رو که از او نوشته بودند خوندم و با نویسنده ها همدلی کردم.به یادش پستی نوشتم تا در فضای خاطراتم ثبت بشه و همیشگی بمونه...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;یاد و خاطره اش همیشه ماندگار باد.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-6507798691069661872?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/6507798691069661872/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=6507798691069661872' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6507798691069661872'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/6507798691069661872'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/07/blog-post_21.html' title='برای خسرو شکیبایی عزیز'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4719958866978934344</id><published>2008-07-17T14:34:00.000-07:00</published><updated>2008-07-17T15:18:21.441-07:00</updated><title type='text'>ترازوی من</title><content type='html'>نمیدونم اینکه ترازوی وجودم همیشه در حال توزین اعمال منه و می خواد که به هر وسیله شده اونها رو به تعادل برسونه از مهرماهی بودن من ناشی میشه یا بر میگرده به ویژگیهای وراثتی و تربیتی به یادگار مونده از گذشته.به هر علتی که باشه این دستگاه توزین که گاهی با چرتکه حساب میکنه و گاهی به اندازه ترازوی طلا فروشها دقیق و سختگیره، در بعضی از مواقع خسته ام میکنه.ازاینکه برای هر تصمیمی مجبورم به هزار جنیه و  دیدگاه و سلیقه توجه کنم و خودم از تصمیمم راضی نباشم احساس خوشایندی ندارم.دردناکتر از همه اینکه اغلب در این محاسبات پیچیده خواست خودم مورد بی توجهی کامل قرار می گیره .نتیجه اینکه عمدتاتصمیمات من تلاشی برای رضایتمندی گروهی از آدمهای اطرافمه که هرچه قدر تعدادشون بیشتر باشه یعنی تصمیم بهتر و نه لزوما درستری گرفتم&lt;br /&gt;عبارت "اول همسایه بعد خانه" که از تعلیمات دینی ما ریشه گرفته و بعد هم وارد فرهنگ  زندگیمون شده،بعضی وقتها کارکرد و جایگاه خودشو رو از دست میده.توجه به دیگران از حیطه کمک کردن و یاری رساندن تبدیل میشه به اینکه اول به صلاح و مصلحت همسایه فکر کن و بعد هم اگر تونستی خودت رو با اون تطبیق بده، اگر هم موفق نشدی وجودت رو با حس رضایت همنوعت جلا بده&lt;br /&gt;بخشی از وجودم (احتمالا اونی که بهش والد میگن) خودخواهی و خودمحوری رو نکوهش میکنه، اما بخش دیگه ای که در بیشتر مواقع با والدم در جنگه می خواد که از من یک آدم خودخواه بسازه که در هر تصمیم گیری فقط و فقط بر اساس خواسته های خودش تصمیم بگیره.حتی گاهی که از من نا امید میشه دلش می خواد که روی پسرم کار کنه و اون رو یک خودمحور تمام عیار بار بیاره.&lt;br /&gt;بعضی وقتها برای اینکه وجودم کمی آروم بگیره و خیال کنه که یک جاهایی برای دل خودش داره زندگی میکنه اقداماتی می کنم.یکی از اونها نوشتن توی وبلاگه .فکر میکردم که اینجا محور تصمیم گیری خودمم و اونچه اتفاق میفته فقط بر اساس خواسته های منه.حالا مدتیه که وقتی میخوام شروع به نوشتن کنم موضوع رو مزه مزه میکنم.به خواننده هاش فکر میکنم، اینکه میتونه براشون جالب باشه یا نه.اینکه خوششون میاد؟اینکه در موردش چیزی می نویسند یا نه؟ و بعضی وقتها هم از نوشتن منصرف میشم.....&lt;br /&gt;اما مگر نه اینکه اینجا یک فضای مجازی است، یک ارتباط بدون چهره، یک ارتباط صد در صد اختیاری و انتخابی و یک رابطه ای که میتونی به انتخاب ادامه بدی یا نه، پس چرا اینجا هم همسایه از من مهمتره.اینجا خلوت شخصی منه که دوست دارم با دیگرانی که میشناسم و نمی شناسم قسمتش کنم و سکوتش رو به آواز زیبای همدلی تبدیل کنم، اما دلم می خواد که ترانه دلخواه من در این همنشینی نواخته بشه و من هم به ترانه های تو در خانه تو دل می سپارم.دوست دارم اینجا تو و خواسته هایت رو از ترازو بیرون بیارم و با تو بودن و نه برای تو بودن رو تمرین کنم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4719958866978934344?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4719958866978934344/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4719958866978934344' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4719958866978934344'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4719958866978934344'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/07/blog-post_17.html' title='ترازوی من'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8699632584579270954</id><published>2008-07-08T21:58:00.000-07:00</published><updated>2008-07-08T22:40:17.878-07:00</updated><title type='text'>خوش به حالت که من رو داری</title><content type='html'>منتظر آسانسور هستم که خانم همسایه همراه با پسر 8 ماه اش به ما ملحق می شه.بعد از احوال پرسی مختصر میگه" سامیار چقدر بزرگ شده.خوش به حالت دیگه دوران راحتیشه."می خوام بگم که هر دوران مسایل خودش رو داره که اون امون نمیده و با سرعت بالایی از مشکلات بچه زیر یکسال حرف میزنه صدای گریه سامیار حرفش رو قطع میکنه.پسرک من در  حال بالا رفتن از پله زمین خورده....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سامیار توی حیاط مشغول بازی است و برای بار هزارم داره ماه رو توی آسمون نشون میده و  من قصه  ماه توی آسمونه و سامیار با مامان و بابا میرن ماه ببینن و.... تعریف میکنم.همسایه دیگری که پسری همسن سامیار داره از راه میرسه.خوشحالم که پسرم همبازی پیدا کرده.بعد از احوالپرسی مختصر و گلایه های متداول از شیطنت بچه های این سن و سال، سر درد و دل خانم همسایه باز میشه و از شوهرش و همکاری نکردنش در نگهداری بچه میگه.دلش خیلی پره و به نظر هم نمی آید که حالا حالاها خالی بشه.باهاش همدردی می کنم و میگم که واقعا سخته.پدر باید کمی از مسئولیتها رو به گردن بگیره و..خانم همسایه که از حرفهای من به این نتیجه رسیده که شوهر من همراه خوبی در نگهداری بچه هست که واقعا هم هست، میگه"خوش به حالت چه شوهر خوبی داری." حرفش رو تائید میکنم و در انتظار اومدن سینا به ساعتم نگاه میکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;چیزی به شروع جلسه نمونده و باید سامیار رو پیش مامانم بذارم.سعی می کنم عجله و شتاب زدگی رو از رفتارم حذف کنم که سامیار دچار تنش نشه.بالاخره با تاخیر کم به جلسه میرسم.آخر وقت یکی از همکارهای خانم از من می پرسه که سامیار رو کجا گذاشتم و بعد از پاسخ من  میگه" خوش به حالت که مامانت بچه رو نگه میداره." و من هم با تمام وجود تصدیق میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلفنی با یکی از دوستان قدیمی و مجردم صحبت میکنم.از کار زیاد و تمام وقتش گله میکنه و اینکه چقدر دلش میخواست که زمان کارش رو خودش تنظیم می کرد و در آخر اضافه مینه "خوش به حالت که رئیست اینقدر باهات همکاری میکنه."من هم سعه صدر و همراهی رئیسم رو تائید میکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*******&lt;br /&gt;حدود ساعت 10 و نیم شبه.با حجم زیادی از خرید و یک پسر گرسنه به خونه برگشتیم.سینا سامیار رو مشغول میکنه تا شام رو آماده کنم.نگران مامانم هستم که امشب تنهاست و قرار بود آخر شب از جایی برگرده.در حال جابجا کردن وسایل خرید بهش تلفن میزنم و به جریانات روز گوش میدم.ظرف غذای سینا رو پیدا نمی کنم، باید فکر دیگه ای برای بردن غذاش بکنم.پاهام ذوق ذوق میکنه.سامیار با یک کتاب وارد اشپزخونه میشه تا براش بخونم.لبخند میزنم و توضیح میدم که باید کمی صبر کنه تا کارم تموم بشه و اون هیچ وقت متوجه این بخش از مکالمه نمیشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر و پسر خوابیده اند و من با خستگی مفرط پشت کامپیوتر نشستم تا گزارشی رو که قرار فردا ارائه بشه آماده می کنم.شرکت امیدواره که با دادن این گزارش شاید کمی از طلبهاش رو وصول کنه و سه ماه حقوق عقب افتاده ما رو بده.صدای گریه سامیار بلند میشه" مامان می می ..."&lt;br /&gt;به خانواده ام فکر می کنم ، خوش به حالت مامان که چنین دختری داری، خوش به حالت سینا که چنین همسری داری، خوش به حالت سامیار که چنین مامانی داره، خوش به حالت مهندس ب. که چنین کارمندی داری و خوش به حال من که شما رو دارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8699632584579270954?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8699632584579270954/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8699632584579270954' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8699632584579270954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8699632584579270954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/07/blog-post_08.html' title='خوش به حالت که من رو داری'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3078936153428843198</id><published>2008-07-06T22:42:00.000-07:00</published><updated>2008-07-06T22:53:29.972-07:00</updated><title type='text'>بال ها و ریشه ها*</title><content type='html'>ضرب المثلی می گوید:"مبارک باد آن که می تواند به فرزندانش ریشه و بال ببخشد."&lt;br /&gt;نیازمند ریشه دواندن هستیم.در دنیا جایی هست که در آن به دنیا آمده ایم، زبانی را اموخته ایم و شنیده ایم که چگونه پیشینیان ما از پس مشکلاتشان برآمده اند.مواردی پیش می آید که به خاطر این مکان، احساس مسئولیت می کنیم.&lt;br /&gt;باید بال داشته باشیم.بالها افق های بی پایان خیال را به ما می نمایند، ما را تا رویاهایمان پرواز میدهند، به دوردستها می برند.بالها اجازه می دهند ریشه های همنوعان خود را بشناسیم و از آن ها بیاموزیم.&lt;br /&gt;مبارک باد آن که بال و ریشه دارد.&lt;br /&gt;و نگون بخت است آن که فقط یکی از این دو را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*از کتاب "قصه هایی برای پدران، فرزندان، نوه ها" نوشته پائولو کوئلیو، انتشارات کاروان&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3078936153428843198?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3078936153428843198/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3078936153428843198' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3078936153428843198'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3078936153428843198'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/07/blog-post_06.html' title='بال ها و ریشه ها*'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8058577232609195011</id><published>2008-07-01T04:44:00.000-07:00</published><updated>2008-12-11T03:25:52.894-08:00</updated><title type='text'>سامیار در آغاز هجده ماهگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SGocmQZwzoI/AAAAAAAAAAU/yvgXjxjNUoY/s1600-h/Samiyar01E.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SGocmQZwzoI/AAAAAAAAAAU/yvgXjxjNUoY/s320/Samiyar01E.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5218014561825771138" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهمترین پیشرفت سامیار در این ماه حرف زدنشه.خیلی از کلمات رو تکرار میکنه و داره از فرایند مونولوگ خارج میشه و پا به عرصه دیالوگ میذاره.&lt;br /&gt;بودن با خاله مهسا(یا به قول سامیار مانا) در ماه گذشته یکی از خاطرات خوبش بوده و حالا که خاله رفته اگه ازش بپرسی مانا کجا رفته میگه ایکیا(آمریکا)و با دستش حرکت هواپیما رو نشون میده یعنی با هواپیما رفته&lt;br /&gt;در تمبک زدن پیشرفت کرده و به این کار (یعنی اومبا اومبا) علاقه زیادی داره.استادش هم توی این کار بابایی(یعنی بابای منه با هر وسیله ای اومبا اومبا رو امتحان میکنه، جعبه، پشت بشقاب، لیوان و حتی در و دیوار اما به خود ساز اصلی ارادت خاصی داره&lt;br /&gt;رنگ هر چیزی رو ازش بپرسی میگه آبی،&lt;br /&gt;یکی دیگه از لذتاش اینه که با مام بابا(یعنی مامان و بابا)ماه رو تو آسمون نگاه کنه&lt;br /&gt;هنوز هم قصه یعقوب و سگاش گل سرسبد قصه هاست، اما به کتابهایی که براش میخونیم توجه خاصی داره و با دقت گوش میده.ما تقریبا هر روز حداقل سه بار کتاب خرسی، آقای مزرعه دار، خانم گاوه، و چند تا از کتابهای می می نی رو دوره می کنیم.&lt;br /&gt;این روزها هم سرش شلوغه و داره رکوردهای مختلفی از بالا رفتن از ارتفاع رو برای خودش ثبت میکنه، بالا رفتن از صندلی غذا، از پیانو،و از صندلی و میز ناهار خوری.هنوز نتونسته رکورد بالا رفتن از میز آرایش مامان رو بدست بیاره چون جای پای مناسبی نداره، امیدوارم تا ماه آینده به این موفقیت هم دست پیدا کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز هم تولد بابا مینا یعنی سیناست و قرار کک یعنی کیک پوف کنیم.  .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8058577232609195011?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8058577232609195011/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8058577232609195011' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8058577232609195011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8058577232609195011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='سامیار در آغاز هجده ماهگی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SGocmQZwzoI/AAAAAAAAAAU/yvgXjxjNUoY/s72-c/Samiyar01E.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-7765924894483153639</id><published>2008-06-29T05:25:00.000-07:00</published><updated>2008-06-29T06:23:07.245-07:00</updated><title type='text'>ساعتهای بی برقی</title><content type='html'>مشغول صحبت با تلفن هستم که مکالمه ناتموم میمونه.برق قطع شده و تلفن ما کار نمی کنه.&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;سامیار بهونه میگیره.به تلویزیون اشاره میکنه و کارتون "نمو"رو میخواد.چه جوری میشه به بچه یکسال و نیمه فهموند که برق نیست؟!!&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;موبایلم زنگ میزنه.خدارو شکر این یکی تا وقتی شارژ داره بدون برق کار می کنه.راه پله ها تاریکه و مامانم نمی تونه بیاد بالا.سریع لباس می پوشم و همراه سامیار چراغ قوه رو پایین می برم.کشیدن این چراغ اضطراری در حالی که سامیار رو بغل کردم کار ساده ای نیست.&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;هوای خونمون گرمه و داره از تحمل مامان گرمایی من خارج میشه.برق نیست و تمام وسایل سرمازای ما با برق کار میکنه..&lt;br /&gt;***** &lt;br /&gt;هنوز برق نیومده.وقت آرایشگاه دارم.اینبار 5 طبقه رو با کمک چراغ موبایل و کمی هم با حس لامسه طی می کنم.خوشحالم که سر وقت رسیدم.به محض ورود میفههم که اونجا هم برق نیست و با نور &lt;br /&gt;شمع هم نمی تونن کار انجام بدن&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;به خونه که می رسم سه تا از پسر بچه ها مشغول بازی توی حیاط هستند.من رو که میبینن خبر میدن که برق نیست و دنبالم راه میوفتن.می فههم که از راه پله های تاریک می ترسن.چشمهام هنوز به تاریکی عادت نکرده و چراغ موبایل هم جواب نمیده.یکی از بچه ها که از بقیه کوچیکتره طبقه اول می ایسته و نمی یاد بالا.خیلی ترسیده.نامطمئن می پرسم که دلش می خواد بغلش کنم و به سرعت توی بغلم می افته.با دلشوره بغلش می کنم.خونه شون یک طبقه بالاتر از خونه ماست.از تمام حواسم کمک می گیرم که این کوچولوی ترسیده رو سالم برسونم.به خونه خودمون که میرسیم چراغ اضطراری رو بر میدارم تا حداقل طبقه آخر رو در روشنایی نسبی حرکت کنیم چشمان پسرک توی نور چراغ اضطراری سرشار از معصومیت کودکی است&lt;br /&gt;*****&lt;br /&gt;یادم به گزارش تلویزیونی میافته که دیروز به طور اتفاقی دیدم.با یکی از مسئولین بیمارستانی مصاحبه میکرد.مسئول یا دکتر بیمارستان بعد از توضیح اینکه قطع برق چه مشکلات جبران ناپذیری رو در بیمارستان به وجود میاره تاکید کرد که قطع برق منازل یعنی سلب آسایش، اما قطع برق بیمارستانها یعنی لحظه های دلهره، یعنی اضطراب، یعنی جدال با لحظه های مرگ و زندگی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-7765924894483153639?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/7765924894483153639/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=7765924894483153639' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7765924894483153639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/7765924894483153639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/06/blog-post_29.html' title='ساعتهای بی برقی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3863256647287138619</id><published>2008-06-25T12:37:00.000-07:00</published><updated>2008-06-25T13:12:32.099-07:00</updated><title type='text'>تقسیم عادلانه</title><content type='html'>خداوند در آغاز خلقت نشسته بود و هر چیزی را قسمت می کرد، از جمله قوای ج.ن.س.ی را.به همه حیوانات سهمیه ای داد.به آدم که آخرین مخلوق بود ، چهل سال رسید.حوا گله کرد که این کم است و آدم رفت و از خدا بیشتر خواست.خدا گفت دیر شده وکار تقسیم تمام شده.برو ببین اگر کسی زیادی دارد، خودت از او بگیر.آدم در خواست خود را با هر مخلوقی در میان گذاشت خواهشش را رد کرد، به جز میمون و طوطی که آدم را خیلی دوست داشتند و می خواستند یک روز بتوانند مثل او حرف بزنند و راه بروند.پس برای اینکه خواهش او را اجابت کنند و بتوانند با هم مراوده داشته باشند، طوطی بیست سال و میمون ده سال از سهمیه خود را به او دادندو اینطور شد که آدم چهل سال می تواند، ده سال ادایش را در می آورد و بیست سال حرفش را می زند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****                           ******                                   ******&lt;br /&gt;متن بالا را از کتاب کیمیا خاتون* نوشتم.البته این لطیفه ای بود که در متن کتاب امده  و هیچ ربطی به موضوع و محتوای کتاب نداره.&lt;br /&gt;من چاپ یازدهم این کتاب را هفته پیش خریدم و خوندم و دوستی چند روز بعد از من چاپ چهاردهم را خرید.به نظرم علت پر طرفدار شدن کتاب پرداختن  به بخشی از زندگی واقعی و نه عرفانی مولاناست.اینکه چهره مولوی بزرگ و شمس تبریزی این بار نه در هاله ای از تقدس بلکه در قالب انسانی کاملا زمینی و اینجایی ترسیم می شود.&lt;br /&gt;من در تمام طول کتاب خودم رو در برزخ تخیل و و اقعیت حس می کردم، علیرغم ادعای نویسنده مبنی بر تدوین کتاب از دل آثار تاریخی و واقعی بودن شخصیتها، اما تخیل و واقعیت درهم مخلوط شده بودند بدون اینکه حل شوند و ذرات معلق یکی در دیگری نمایان بود.شاید هم به خاطر تلخی زیاد بعضی قسمتها دلم می خواست که فرض رو بر غیر واقعی بودن داستان بذارم تا بتونم با آرامش بیشتری اون را بخونم.&lt;br /&gt;متن ادبی داستان هم وضعیتی مشابه محتوا داره، گاهی داستانی و گاهی عرفانی بدون اینکه به خوبی در هم آمیخته شده باشند.&lt;br /&gt;از اینها گذشته که صرفا نظرات شخصی من به عنوان یک خواننده عام بود و می توانند صائب نباشد، از پرداختن به چنین موضوعی خوشم اومد.اینکه بتونیم بعضی از انسانهای وارسته و نامی رو که همیشه با تقدس آسمانی شناختیم در زمین ببینیم و بشناسیم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; *کتاب کیمیا خاتون، نویسنده سعیده قدس، نشر چشمه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3863256647287138619?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3863256647287138619/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3863256647287138619' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3863256647287138619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3863256647287138619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/06/blog-post_25.html' title='تقسیم عادلانه'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4975293665182348072</id><published>2008-06-21T13:01:00.000-07:00</published><updated>2008-06-21T13:45:28.758-07:00</updated><title type='text'>دگردیسی تفکر</title><content type='html'>عجله دارم که به خونه برسم و خوشحالم از اینکه ماشینم رو در جای نزدیکی پارک کردم.بدون اینکه متوجه اطرافم باشم سامیار رو با هزار قصه راضی می کنم که در صندلی اش بنشیند و کیفها و بقیه وسایلی رو که از سروکولم آویزون شده توی ماشین جا می دم.واقعا دارم به باربر خوب و کارآزموده ای تبدیل میشم.پشت فرمان می نشینم که یکهو متوجه تجمعی میشم که جلوی ماشین شکل گرفته.یک پراید سفید درست جلوی ماشین من ایستاده و راه تقریبا ده تا ماشین رو سد کرده که 5 تا از اونها می خوان از پارک دربیان.از ماشین پیاده میشم و از حرفهاشون می فههم که بیش از یک ریعه که منتظرن و از راننده پراید سفید خبری نیست.صدای گریه سامیار من رو توی ماشین می کشونه.از این که ماشین حرکت نمی کنه ناراضیه و گرمای هوا کلافه اش کرده.در حالی که از صندلی بیرون میارمش فکر می کنم دوباره با چه بهانه ای توی صندلی بذارمش&lt;br /&gt;هرکس نظری میده و راه حلی پیشنهاد میکنه.صدای دزدگیر هم بعد چند بار زدن در نیاد.در حالبی که سعی می کنم عصبانیتم رو کنترل کنم پیشنهاد میدم شیشه های ماشینشو بشکنید.یکی از راننده های منتظر میگه اگه شما یکی رو بشکنید من هم همین کار رو می کنم.نمی دونم چرا این پیشنهاد رو دادم.ناخوداگاه یاد 5 -6 سال پیش میافتم که در چنین موقعیتی گیر افتاده بودم و به خاطر پارک بد یک ماشین در گرمای تابستون پدرم دراومد تا موفق شدم از جای پارک بیرون بیام اون هم به کمک چند نفر که ماشین رو کمی جابجا کردن.اون روز بهترین کاری که به نظرم رسید این بود که نامه ای برای راننده بی ملاحظه بنویسم.یادمه که یک نامه تقریبا یک صفحه ای نوشتم و بدون ذره ای دشنام از بی ملاحظگی راننده گلایه کردم و مطالبی هم در لزوم احترام به حقوق یکدیگر و توجه به قوانین زندگی دسته جمعی و ... نوشتم.اون روز به کاری که کردم اعتقاد داشتم و علیرغم اینکه بعضی ها به این کار من حسابی خندیدند، فکر کردم که این درسترین کار ی بود که میشد انجام داد.&lt;br /&gt;امروز یاد آوری اون خاطره در هوای گرم روز اول تایستون در حالی که سعی می کنم با آرامش از دویدن سامیار به خیابون جلوگیری کنم به نظرم مضحک و بی نتیجه میاد.الان ترجیح می دم که پراید سفید رو درب و داغون کنم یا حداقل یکی دوتا از شیشه هاش رو بشکنم.به همت جوانکهای محل سد سفید جابجا میشه و جایی باریک به اندازه عرض ماشین برای رد شدن من باز میشه. میل مفرطی به تخریب این ماشین مزاحم دارم اما ترسم از خراب شدن ماشین خودم و جسارت کم ،مانع از این میشه که اقدامی اساسی بکنم و فقط به زدن چند ضربه به سپر پراید اکتفا می کنم که این کار بی حاصل نه مشکلی برای راننده بی ملاحظه درست می کنه نه مشکلی از من حل میکنه&lt;br /&gt;تمام راه به این فکر می کنم که چه چیزی باعث شده که در چنین شرایطی راه حل مدنی و انسانی برخورد با مسایل ازار دهنده اخرین چیزیه که بهش فکر می کنم.چرا نامه 5 سال پیش اینقدر به نظرم مضحک میاد، چرا دیگه حاضر نیستم به آدمهایی که اشغال روی رمین می ریزن و من رو به سر حد مرگ عصبانی می کنن یادآوری کنم که این کار یکی از زشت ترین کارهاست و چرا دارم باور می کنم که راههای انسانی ، آرام و به دور از خشونت راه به جایی نمی بره.جرا دلم می خواست که راننده ماشین مزاحم میومد و سرش داد میزدم و زشت ترین ناسزاهایی رو که در اون شرایط ممکن بود نثارش می کردم.&lt;br /&gt;پیش خودم فکر میکنم این دگردیسی تفکر بخشی از فرایند تکاملی است یا نتیجه حرکت در جهت جریانی است که پیش میرود و من را هم گاه به سختی و گاه به رغبت ناشی از بی خبری با خودش می کشونه.جریانی که ناامید ازاصلاح این جامعه هر تغییر و تحول مثبتی رو محال میدونه....    ..&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4975293665182348072?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4975293665182348072/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4975293665182348072' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4975293665182348072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4975293665182348072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/06/blog-post_21.html' title='دگردیسی تفکر'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2269791681773314454</id><published>2008-06-14T20:30:00.000-07:00</published><updated>2008-06-17T14:25:13.719-07:00</updated><title type='text'>زن کامل*</title><content type='html'>کتاب "زن کامل"رو هفته پیش خریدم/من اغلب قبل از خریدن کتاب نگاهی به مقدمه یا فصلهای کتاب میا ندازم، اما این بار به علت اینکه سامیار داشت از سروکول من بالا می رفت کتاب رو خریدم بدون اینکه نگاهی بهش بندازم، چون در یک محموعه از کتابهای خوبی که از قبل می شناختم قرار داشت حدس زدم باید ارزش خوندن داشته باشه.&lt;br /&gt;از صفحات اول مقدمه حسابی توی ذوقم خورد، مخصوصا وقتی به بیتی از سعدی رسیدم که مترجم در مقدمه آورده بود:&lt;br /&gt;زن خوب و فرمانبرپارسا                           کند مرد درویش را پادشاه&lt;br /&gt;تعریفی که این کتاب از زن کامل میده زنی است که همیشه و همیشه مطابق میل شوهر رفتار کنه و زندگی رو اون جوری تنظیم کنه که شوهرش احساس رضایت داشته باشه.البته یک جاهایی گوشزد میکنه که این اصلا به معنی برده داری نیست اما مطلبی هم برای تائید ادعاش نمیاره.خلاصه اینکه من با خوندن هر صفحه اون تصمیم می گرفتم که کتاب رو پرت کنم و دیگه به خوندنش ادامه ندم، اما به دو علت خودم رو مجبور کردم که تا اخر کتاب رو بخونم.دلیل اول اینکه وجود یک کتاب نیمه تمام در کتابخونه خیلی ازارم میده و از اون مهمتر اینکه می خواستم که بدون تعصب و بدون قضاوت و پیشداوری به این موضوع نگاه کنم.&lt;br /&gt;من باور دارم که به عنوان یکی از دو رکن اصلی خونه باید مسئولیتها و وظایفی رو به عهده بگیرم، باید شوهرم رو درک کنم و به عقایدش احترام بذارم اما نه به خاطر اینکه شوهر منه بلکه به این علت که او کسی است که من لحظه های زندگی ام رو با اون شریک شدم و خوشبختی در اونه که ما هر دو از وجود هم لذت ببریم وفضایی خوب و دلنشین رو بسازیم.نه اینکه یکی مدام گذشت کنه و تائید کنه و علایقش رو به نفع دیگری حذف کنه تا آرامش برقرار بشه و اون وقت از این آرامش لذت ببره.این کتاب که نوشته یک خانم آمریکایی است  در خیلی از جاها مطالبی از کتاب مقس(انجیل)آورده که مرتبا به فرمانبرداری زن از شوهر اشاره می کنه.&lt;br /&gt;من نمیدونم که متن این کتاب در نسخه انگلیسی هم اینقدرغیر جذاب بوده یا ترجمه آن به فارسی اون رو تا اینکه سطحی و بی ربط کرده،اما گذشته از نوع بیان مطلب که خیلی بد ادا شده موضوع مهمی در کل کتاب بود که میشه در موردش فکر کرد.اینکه باید تفاوتهای زن و مرد را جدی گرفت.این تصور که حذف خصوصیات و احساسات زنانه، نادیده گرفتن زیباییهای وجود زن و عدم توجه به نقش اون در آرامش زندگی می تونه راه حرکت به سمت کمال باشه به نظر اندیشه ای است که راه به ناکجاآباد می بره.به نظرم باید یاد بگیریم که به زن بودن خود افتخار کنیم و احساسات زنانه رو درون خودمون پرورش بدیم باید پیدا کرد سر منشا تفکراتی رو که مثل غده سرطانی درون جامعه ما در حال گسترشه.تفکری که روحیه زنانه را نشانه عقب ماندگی می بینه و ما رو به این سمت میبره که اگه به احساسات زنانه ات پاسخ دادی، اگر شوهرت رو تائید کردی، اگر با نقشه ها و خیالبافیهاش موافقت کردی و مدام اون رو مورد سرزنش قرار ندادی، اگر کار و فعالیت اجتماعی ات رو به خاطر حفظ پایه های زندگی و ارامش اعضای خانواده ات کاهش دادی، اگر در موقع تصمیم گیریهات از شوهرت نظر خواهی کردی و به نظرش اهمیت دادی!!!متعلق به عصر حجری و از تمدن بویی نبردی.این همون تفکریه که با سرعت فزاینده ای در حال &lt;br /&gt;متلاشی کردن جامعه ماست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*متاسفانه در این نیمه شب نمیتونم کتاب رو پیدا کنم و مشخصاتش رو بنویسم.اینقدر از تموم شدنش خوشحال شدم که نمیدونم کجا پرتش کردم.در پست بعد نام نویسنده و مشخصات دیگه اش رو می نویسم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2269791681773314454?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2269791681773314454/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2269791681773314454' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2269791681773314454'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2269791681773314454'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/06/blog-post_14.html' title='زن کامل*'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2843557299320644926</id><published>2008-06-09T21:17:00.000-07:00</published><updated>2008-06-09T21:43:45.399-07:00</updated><title type='text'>تعطیلات</title><content type='html'>نمی دونم چرا متوقف شدم.اینقدر ضرباهنگ زندگی تند شده که اگه یک روز برنامه هات سر موقع انجام نشه یا بخوای بی خیالی طی کنی به اندازه چند روز از همه چیز عقب میوفتی.فکر می کنم دو هفته ای میشه که چیزی ننوشتم.نه اینکه سوژه ای برای نوشتن نبوده، برعکس هر روز پر از اتفاقاتیه که میشه در مورد هر کدومشون کلی مطلب نوشت.خصوصا بچه که خودشون منشا خبره .اما نمی دونم چرا این مجال رو به راحتی پیدا نمی کنم.من عاشق نوشتن در شب هستم.کلا خلوتهای شبانه رو خیلی دوست دارم.خصوصا وقتی که با یک لیوان چایی که عطر بهارنارنج توش پیچیده و یک بسته شکلات خوشمزه همراه میشه.اما این روزها که خوابیدن سامیار تبدیل به یک پروژه یکساعته شده شب نشینی های من هم دچار اختلال شده.خیلی وقتها بدون اینکه تصمیم گرفته باشم کنارش خوابم می بره.این وضع باعث شده که پروژهای شرکت هم دچار تاخیر بشه.فکر کنم به زودی رئیس محترم از این که اجازه داده بنده در خونه کار کنم حسابی پشیمون بشه.&lt;br /&gt;تعطیلات 5 روزه رو به بروجرد رفته بودیم.شهری در استان لرستان.جایی که من دوران دبیرستانم رو سپری کردم و خاطرات خوبی ازش دارم.یکی از یادگارهای خوب اون دوران دوستی است که هنوز  برایم از بهترینهاست و لحظه های زیبایی رو با هم گذروندیم.به نظر من طبیعت زیبای این شهر ارزشمندترین چیزی است که می تونی ببینی.دشتهایی با هزاران رنگ و رودخانه هایی خروشان و پرآب که از میان آنها می گذره&lt;br /&gt;متاسفانه شهر با 15 سال پیش هیچ فرقی نکرده شاید اجناس مغازه ها کمی عوض شده باشه اما همچنان توسعه نیافتگی درش مشهوده.پیش خودم فکر می کردم که تشویق مردم به زندگی در شهرستانها و مهاجرت نکردن به تهران یک شعار توخالیه وقتی هیچ گونه جذابیت قابل مقایسه در شهرهای دیگه کشور ایجاد نمی شه.&lt;br /&gt; .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2843557299320644926?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2843557299320644926/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2843557299320644926' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2843557299320644926'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2843557299320644926'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='تعطیلات'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5608538191768747292</id><published>2008-05-27T19:47:00.000-07:00</published><updated>2008-12-11T03:25:53.098-08:00</updated><title type='text'>سامیار در آغاز هفده ماهگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SDzMFfSSWxI/AAAAAAAAAAM/SO3CaQ_fG6A/s1600-h/02.JPG"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://2.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SDzMFfSSWxI/AAAAAAAAAAM/SO3CaQ_fG6A/s320/02.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5205259664003062546" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;سامیار وارد هفده ماهگی شده.این روزها کلمات زیادی رو میگه که بعضی هاش کاملا ساخته خودشه و به سوژه خیلی ارتباطی نداره.داستان مورد علاقه اش "قصه یعقوب"است.یعقوب سرایدار باغیه که بعضی آخر هفته ها میریم.به شدت دوست داره که براش از یعقوب و دو تا هاپو(سگها)وایوایو(گربه)وآب بازی توی باغ تعریف کنیم.هر وقت هم که داره کفشهاشو می پوشه تا بریم بیرون میگه یعقوب.یعنی بریم پیش اون&lt;br /&gt;علاقه زیادی به بازی با گاگا(سنگ ) داره و ما هروز چند تا سنگ همراهمون به خونه میاریم پنجره سالن یکی از جاهای مورد علاقه سامیاره.اینکه مدتی پشت پنجره وایسته و بووو(ماشین) ها رو نگاه کنه.بعضی وقتها اونقدر با حسرت و مظلومیت به بیرون نگاه میکنه که دلت کباب میشه،انگار که چندین روزه که از خونه بیرون نیومده.خوردنیهایی که خیلی دوست داره گگونه هندونه) و دیتون(زیتون)هست به طوری که بعضی وقتها غذاش رو بدون زیتون نمی خوره&lt;br /&gt;.. .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5608538191768747292?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5608538191768747292/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5608538191768747292' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5608538191768747292'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5608538191768747292'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/05/blog-post_27.html' title='سامیار در آغاز هفده ماهگی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_lvbF8Z-3ju0/SDzMFfSSWxI/AAAAAAAAAAM/SO3CaQ_fG6A/s72-c/02.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-9114440795865274660</id><published>2008-05-24T12:53:00.000-07:00</published><updated>2008-05-24T14:13:28.700-07:00</updated><title type='text'>دفتر خاطرات</title><content type='html'>پیدا شدنت از لابلای خرت و پرتهای کمد تصادفی نبود.باید میدیدمت.نمی دونم به عمد تو رو لای این وسیله ها پنهان کرده بودم یا در یک خونه تکونی عجله ای اونجا نصیبت شده بود. در هر صورت جای امنی پنهان شده بودی.جایی که فقط خودم می تونستم پیدات کنم.وخوش موقع پیدا شدی.در لحظه ای که مجال داشتم کمی با تو خلوت کنم و در هوای روزهای دور نفس بکشم.روزهایی که آنقدر دور به نظر میرسد که گاهی فکر می کنم تکه هایی از یک رمان خوانده شده است نه یک تجربه واقعی.&lt;br /&gt;خواندن دوباره ات بعد از سالها حس عجیبی به من داد.احساسی توام با رضایت و اندوه.رضایت از تکامل و رشد.رضایت از اینکه امروز جور دیگری می اندیشم.رضایت از اینکه چشمانم با هر کلامی نمناک نمی شود و با هر نگاه غضب آلودی بغض نمی کنم.اندوهناک از اینکه امروز دغدغه هایم از خودم بزرگتر شده.آنقدر بزرگ که گاه وجودم تاب و تحملش را ندارد و هراز گاهی از گوشه ای لبریز می شود و گاه آنها رادر لحظه های زندگی ام جاری می بینم&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;دفتر خاطرات نارنجی رنگ من یادآور بخشی از وجودم است که امروز در لابلای تجربه ها و نقشهای زندگی پنهان شده یا بهتر بگم مدفون شده.تلاطم لحظه های آغاز جوانی در سطرهای آن موج می زند لحظه های آمیخته با ترس، دلواپسی، اضطراب ،هیجان و شور زندگی.باید به یاد می اوردم که آرامش امروز از دل طوفانهای دیروز حاصل شده و طوفانهای گاه وبیگاه امروز، نتیجه موجهای کوجکی است که در جریان زندگی ام از بین نرفته و هنوز هم بر دیواره های ان می کوبد.نوشته های آنروزها انباشت خاطرات روزانه بود که هرگز روزمرگی نشد.&lt;br /&gt;مدتهاست که روزهایم را نمی نویسم.شاید نمی خواهم روزمرگی هایم در جایی ثبت شود.شاید می خواهم که انها در راه زمان ناپدید شوند&lt;br /&gt;دوست دارم که نه از خود زندگی بلکه از تجربه زندگی بنویسم.آنجایی که تصمیم میگیری یا ناچار می شوی که از درون زندگی عبور کنی.آنجایی که تو در زندگی جاری هستی و زنده بودن را تجربه می کنی. .&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-9114440795865274660?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/9114440795865274660/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=9114440795865274660' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9114440795865274660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/9114440795865274660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/05/blog-post_24.html' title='دفتر خاطرات'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-172225556357645363</id><published>2008-05-18T12:35:00.000-07:00</published><updated>2008-05-18T13:15:51.577-07:00</updated><title type='text'>شجاعت مادرانه</title><content type='html'>به تازگی متوجه شدم که یک مادر علاوه بر تمام خصایص و ویژگیهایی که باید داشته باشه، حتما حتما باید شجاع باشه و بتونه با خیلی چیزها از قبیل موجودات چارپا، خزنده، درنده و حشره مواجه بشه و خم به ابرو نیاره.علاوه بر اون در هر موقعیتی که قرار گرفت بتونه سریعا بر ترسهای درونی اش که معلوم نیست از کجا اومده غلبه کنه و هر عمل متحیر العقولی رو که لازم باشه انجام بده.&lt;br /&gt;این روزها که سامیار نسبت به محیط اطرافش هشیارتر شده و داره حیوون های مختلف رو از هم تشخیص میده و حتی به اونها علاقمند میشه، من دارم می فههم که ترس و مشکل من فقط با سگ نیست.تقریبا از هر موجود چارپایی وحشت دارم.البته هنوز هم ترسم از سگ با بقیه خیلی فرق داره.نمی دونم این ترس از کی توی وجود من اومده.خانواده ام هیچ خاطره ای از مواجه من با سگ در دوران کودکی ندارند و این موضوع رو هم که من رو از سگ می ترسوندن انکار می کنن.در هر حال از زمانی که یادم می اد من از این موجود باوفای چارپا در هر شکل و اندازه ای و با هر نژادی مثل سگ می ترسم البته از سگهایی که به جایی بسته شده اند و فقط پارس می کنن کمتر می ترسم که شکر خدا بیشتر مواجه ام با این موجود در همین موقعیت و تقریبا از  فاصله های نه چندان نزدیک بوده. چند باری هم که سگ آزاد و در بند نبوده ای به سمتم امده تقریبا در فاصله بیشتر از 20 متر مهار شده هرچند تاثیر خودشو گذاشته و کار به آب قند و چیزهایی از این قبیل کشیده شده.&lt;br /&gt;یادم میاد یکی از این دفعات در حیاط خونه یکی از دوستان پدرم  مشغول معاشرت و لذت بردن بودیم که یکهو سگ خونه پارس کنان به سمت ما اومد.آخرین صحنه ای که قبل از هوش رفتن یادمه اینه که من جبغ زنان روی صندلی بودم.بعدها فهمیدم که یکی از مدعوین اون مهمونی جهت امر خیر خواستگاری اونجا اومده بود ولابد از دیدن  شجاعت من از دادن پیشنهاد صرفنظر کرد.&lt;br /&gt;در هیچ کدام از موقعیتهایی که پیش میومد ضرورت حل این مشکل رو احساس نمی کردم.اما هفته پیش که به باغی خارج شهر رفته بودیم و خواستم دو تا سگ داخل باغ رو به سامیار نشون بدم فهمیدم که قضیه جدیه.می دونستم که اولین مواجه اون با این موجودات روش خیلی تاثیر میذاره و می بایستی به بهترین صورت باشه.در ضمن باور دارم که بچه ها احساسات واقعی پدر و مادرشون رو خوب می فهمن.پس ظاهر سازی هم نمی تونستم بکنم که البته در این مورد اصلا قادر به حفظ ظاهر نیستم.در هر حال توی اون شرایط این امر خطیر رو به پدرش واگذار کردم که بر خلاف من عاشق سگهاست و یکی از دغدغه هاش اینه که این فوبیای من رو به شکلی درمان کنه.&lt;br /&gt;اما پیش خودم فکر کردم که موقعیتهای آینده قابل پیش بینی نیست و من همیشه نمی تونم از یک واسطه دیگه استفاده کنم.بالاخره باید برای تقویت شجاعت مادرانه ام یک فکری بکنم&lt;br /&gt;باید اضافه کنم که مواجه با سگ مهم ترینش بود اما موارد دیگه ای هم پیش اومد که فهمیدم ترس بد جوری توی وجودم رسوب کرده.مثلا وقتی مجبور شدم به خاطر سامیار از یک سرسره نسبتا بلند لیز بخورم و دلم هری ریخت یا موقعی که دم در خونه گربه ای به پام چسبید و مجبور شدم بادندونهای  روی هم فشار  داده به هیجان و ذوق زدگی سامیار نگاه  کنم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-172225556357645363?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/172225556357645363/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=172225556357645363' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/172225556357645363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/172225556357645363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/05/blog-post_18.html' title='شجاعت مادرانه'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3385644559808976081</id><published>2008-05-14T12:07:00.000-07:00</published><updated>2008-05-14T13:20:19.452-07:00</updated><title type='text'>یادبود</title><content type='html'>چهره زیبایش در تلولو نور شمع مهربانتر شده.صورتش همانطوری است که آخرین بار دیده بودم. می دونم که در ماههای آخر هیولای سرطان چهره دیگری را برایش ارمغان آورده بود اما بعید است که فروغ چشمهایش را گرفته باشه.چشمهایی که در صورت ظریف و کودکانه دختر 9 ساله اش به یادگار گذاشته.خیلی چیزها در موردش نمی دونم.می تونم بگم که خیلی نمی شناسمش.اما همون خاطرات کم و غم و اندوه فراوان بازماندگان بیقرارم می کنه.در یک صندلی خالی کنار دیوار می خزم و برای دو فرشته کوچکی که دامن گرم مادرشان را از دست داده اند می گریم.صدای گریه ام در ضجه های خواهرها گم می شود و من برای غم بزرگشان ناله می کنم. سینا قشنگ نوشته.آنقدر زیبا و جوان بود که مرگش را زلزله ای بزرگ  ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   سخنران با صدای پر حرارت و نه پر احساس از واقعیت مرگ حرف می زنه.شبیه سخنرانی مجلسی است که حدود یک ماه پیش در همین مسجد آمدم.شخص قبلی برادر یکی از دوستان خوبم بود و امروز مجلس یادبودی از یک زن جوان و مادر دو فرزند.اما برای سخنران فرقی نمی کنه.مرگ، مرگ است و حق است.فرقی نمی کنه که عزاداران مجلس قبلی پدرشان یا برادرشان و یا پسرشان را از دست داده اندوعزاداران امروز مادرشان، خواهرشان و یا دوست عزیزشان را.مهم این است که کسانی که اینجا نشسته اند پند واندرزی را بشنوند و لابد از در مسجد که بیرون می روند با یادآوری مرگ و آخرت دست از اعمال زشت بردارند و  با شنیدن حداکثر یک ساعت و نیم نصیحتهای عالمانه!!!!!! به راه راست هدایت شوند&lt;br /&gt;یاد عادت دوم مردان موثر  به نقل از مانا می افتم و به اینکه ای کاش در مجالس یادبود به جای شنیدن حرفهای تکراری که تکرار ارزششان را مخدوش می کنه از عزیز از دست رفته مان یاد می کردیم.ای کاش عضوی از اعضای خانواده اش از او یاد می کرد.ای کاش می شد خاطراتی را از دوست شنید و یا شاید از همکاران&lt;br /&gt;ای کاش می شد لحظه های تلخ و ملال آور این مجالس را با خاطره های قشنگ از دست رفته مان سپری کنیم.ای کاش برای عزیزانمان مجالس یادبود می گرفتیم و با یادشان از آنجا بیرون می آمدیم.ای کاش به جای شعار در باب ارزش والای انسان به او احترام می گذاشتیم و به هم یاد می دادیم که مرگ حق است اما زندگی مغتنم است.مجالی است برای خلق زیباییها، آفرینش لحظه هایی که بعد از تو یاد و خاطره ات با آنها پیوند می خورد و بعد از مرگ یادگارهای توست که باقی می ماند.ای کاش میشد به جای آنکه بازماندگان را با توصیفهای دلخراش به ضجه واداشت آنها را با یادها و خاطرات متاثر کرد.کاش میشد که تمام این زمان یک ساعت و نیمه را از او حرف زد.آنکه همه به احترامش اینجا جمع شده ایم . &lt;br /&gt;ای کاش دختر نه ساله اش به جای صدای بی روح سخنران صدای دوست مادرش را می شنید که از خاطرات زیبای گذشته شان می گوید.کاش میشد دردهای عمیق پسر نوجوانش را با یادآوری لحظه های ارزشمند زندگی مادر کمی التیام داد...&lt;br /&gt;روحش شاد....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3385644559808976081?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3385644559808976081/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3385644559808976081' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3385644559808976081'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3385644559808976081'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/05/blog-post_14.html' title='یادبود'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-5113105028110836444</id><published>2008-05-05T14:20:00.001-07:00</published><updated>2008-05-05T14:48:51.413-07:00</updated><title type='text'>کودک، خانواده، انسان*</title><content type='html'>کتاب"کودک،خانواده،انسان"رو مدتی پیش تموم کردم.برخی از جمله ها و عبارتهایش برام جالبتر بود، دوست داشتم که در حافظه مجازی ام حفظ کنم&lt;br /&gt;بچه ها به اندازه کافی قاضی، دادستان و شاکی دارند، پدر و مادرها می توانند وکیل مدافع کودک باشند.&lt;br /&gt;هدف بزرگ ما این است که راهی بیابیم که کمک کند فرزندانمان را راسخ تر و انسان بار بیاوریم.&lt;br /&gt;اگر فقط یک نفر هم در دنیا باشد و به ما گوش فرا دهد و احساس ما ار درک کند هر دردی قابل تحمل است.&lt;br /&gt;زمان و مکانی وجود دارد که نباید فهمید کودک چه حس می کند.نباید با او در تماس بود و نباید او را درک کرد.بگذارید کودک گوشه دنجی را در زوایای روحش داشته باشد.&lt;br /&gt;پدر و مادرها به هزار و یک دلیل بچه هایشان را وایسته و عاجز بار می آورند و همه اینها زیر عنوان محبت انجام می گیرد.&lt;br /&gt;هر پدر و مادری می تواند صندوقچه ای زنده از بهترین لحظه های زندگی فرزندش باشد.&lt;br /&gt;اینکه انسان بتواند مسئله ای را تحت کنترل بیاورد بدون اینکه به ارزشهایش پشت پا بزند می تواند عمیقا ارضا کننده باشد...ترکیب قدرت و انسانیت با هم می تواند خیلی موثر باشد.&lt;br /&gt;بچه ها مثل یک گیاه هستند.اگر مرتب آنها را به سمت خورشید بچرخانید صاف بار می آیند.&lt;br /&gt;ما دیگران نیستیم.ما خودمان هستیم.تو، تو هستی.ما همان را احساس می کنیم که هستیم.و در واقعیت هر کدام از ما یک نوع احساس داریم.&lt;br /&gt;اگر قرار است احساسات یک والد چرخ یک خانواده را بگرداند این احساسات باید تحت مراقبت قرارگیرند.اگر پدر یا مادری بیشتر از حد تحملش برانگیخته شود آن گاه با قلبی اکنده از رنج و بدون تعادل روحی می تواند بهترین موقعیتهارا به بدترین آنها تبدیل کنداما چنان که پدر و مادری احساس ثبات آرامش و تعادل کنند هر مسئله ای را می شود تحمل کرد و به انجام رساند و حتی خندید.آن گاه فرزندان در امنیت به سر خواهند برد و می شودگفت تحت مراقبت افراد لایق هستند&lt;br /&gt;وبسیاری نکته های خوب و آموزنده دیگه&lt;br /&gt;*تالیف ادل فیبر-ایلین مزلیش-ترجمه گیتی ناصحی-نشر نی...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-5113105028110836444?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/5113105028110836444/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=5113105028110836444' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5113105028110836444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/5113105028110836444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/05/blog-post_05.html' title='کودک، خانواده، انسان*'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-369646442724925442</id><published>2008-05-03T12:33:00.000-07:00</published><updated>2008-05-03T13:35:49.986-07:00</updated><title type='text'>تقدیم به تمام معلمهای زندگی ام*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;همیشه روز معلم رو دوست داشتم.شاید برای اینکه با درس و مدرسه خوب کنار اومده بودم یا بهتر بگم عاشقش بودم.یادم نمی یاد هیچ ماه شهریوری رو بدون روزشماری برای شروع مدرسه گذرونده باشم و هیچ اول مهری رو بدون هیجان تا صبح خوابیده باشم.امسال بعد از 26 سال اولین سالی است که روز معلم نه دانش آموزم، نه دانشجو و نه معلم. بعد از 26 سال این روزها با هیچ مکان آموزشی ارتباطی ندارم اما با همه این دوری، باز هم روز معلم هیجان داشتم و مدتی رو با خاطرات گذشته سپری کردم.با یاد تمام اونهایی که در این سالها معلمم بودند، با یاد اونهایی که هنوز می بینمشون و یا سالهاست که ازشون بی خبرم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;با یاد معلمهای دوران دیستان، خانمهای میانسالی که ابتدایی ترین چیزها رو به من یاد دادند، معلمهای دوران راهنمایی که از بعضی خاطره دارم و از بعضی فقط تصویری گنگ و مبهم و معلمهای دوران دبیرستان که ابهتشان بخشی از جذابیت وجودشان شده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;معلمهای دوران دانشگاه را به یاد آوردم که استاد بودند و من همیشه تردید داشتم که روز معلم می شود به آنها هم تبریک گفت یا نه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روز معلم رو دوست دارم چون یادآور بهترین لحظه های زندگی است، لحظه های یاد دادن و یاد گرفتن، لحظه هایی که می تونی زندگی را با تمام درستها و نادرستها پشت در بگذاری و فکر کنی بینهایت وجود دارد چه مثبت و چه منفی.می تونی از قصه کوکب خانم شروع کنی و به داستانهای کلیله و دمنه برسی.می تونی صدها قضیه هندسه رو اثبات کنی بدون اینکه لازم باشه خودت یا هر کس دیگه ای رو نفی کنی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من روز معلم رو دوست دارم چون آموختن والاترین موهبت دنیاست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*من این پست رو می خواستم در روز معلم بنویسم.اون روز حس نوشتنم جور دیگه ای بود.اما متاسفانه بلاگر من رو به خانه ام راه نداد.دلم نیومد که از این روز یاد نکنم، هرچند می دونم که هر نوشته ای وقتی با اولین حس نوشته میشه زیباست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-369646442724925442?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/369646442724925442/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=369646442724925442' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/369646442724925442'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/369646442724925442'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='تقدیم به تمام معلمهای زندگی ام*'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2670552292849329636</id><published>2008-04-24T15:30:00.000-07:00</published><updated>2008-04-24T16:40:44.718-07:00</updated><title type='text'>از ماست که بر ماست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;هر چه که بیشتر می گذره و بیشتر در این شهرو این جامعه دست و پا می زنم، بیشتر باورم میشه که هرچه به سرمون میاد از دست خودمونه و ما به اصطلاح متخصصین و کارشناسان هستیم که مرتب تیشه به ریشه خودمون و شهروکشورمون و نسل آینده مون می زنیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از طرف شرکت در یک کنفرانس مثلا بین المللی با عنوان "&lt;em&gt;معماری شهری، با رویکردی به هویت شهری&lt;/em&gt;"ثبت نام شدم و یک روز و نیم تقریبا معادل 15 ساعت از وقت نازنین خودمو و خانواده ام و حدود 180 هزار تومن از پول شرکت را هدر دادم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این کنفرانس 10 سخنران ایرانی و 1 سخنران انگلیسی داشت و از این بابت بین المللی شده بود!!!حداقل 4 تا از سخنرانان ایرانی از بزرگان جامعه معماری محسوب می شدند.از اونهایی که اگه برای پر کردن فرم استخدام هم پا توی دفترشون گذاشته باشی می تونی خودت رو از اصحابشون بدونی و حداقل سرت را چند سانتی از بقیه بالاتر بگیری.حالا فکر کنید که مسئول برگزاری این کنفرانس که جوانی با آرمانهای متعالی؟؟؟؟و در پی خدمت به این مرز و بوم بود با دعوت این بزرگان به چنین کنفرانس پرمقداری(البته به لحاظ ریالی) سرش به کجاها که نرسیده بود....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;خیال ندارم که در اینجا وارد جزئیات ماجرا بشم و بگم که در طی سخنرانیها چه بر سرروح و روانم اومد و چند تا مسکن خوردم، صحبت از جزئیات و نقد متن سخنرانیها رو گذاشتم برای مقاله اعتراض آمیزی که می خوام بنویسم و در یک مجله تخصصی چاپ کنم، فقط همین رو بگم که چیزهایی که شنیدم شبیه مقاله های غیر تخصصی بود که درروزنامه ای مثل همشهری می خونی.از اون دست نوشته هایی که برای آگاهی مردم عادی می نویسند،برای اونهایی که حتی ممکنه توی عمرشون نه معمار دیده باشند و نه به معماری ونقش اون فکر کرده باشن.یا از اون دست صحبتهایی که توی تاکسی وقتی آدمها با هم درد دل می کنن می شنوی.اغراق نمی کنم، تمام آن چیزی که دستگیرم شد این بود که شهرهای ما زشت هستند، قابل زندگی نیستند، در گذشته خیلی خوب بودند، چقدر پیاده توی شهرهای قدیمی راحت بود و ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;البته به جز اینها چیزهای دیگه ای هم دستگیرم شد، اینکه آقای فلانی بزرگ، چند سال خارج بوده، با سفیر فلان کشور نهار خورده، در فلان جا و فلان جا کار کرده، اولین فارغ التحصیل کشور در فلان رشته بوده و البته رزومه های کاری آقایون، بعضی تصویری و بعضی شفاهی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اما اوج فاجعه سخنران انگلیسی بود که به خاطر وجودش این کنفرانس بین المللی شده بود.یک اقای میانسال متمایل به مسن(من هیچ وقت نمی تونم سن آدمها رو حدس بزنم) که بازرس محلی املاک در شورای شهر آکسفورد بود . امده بود تا یکی از تجربیاتش رو در مورد بازسازی و احیای یک زندان قدیمی در شهر آکسفورد یگه.با چیزی کمتر از 10 اسلاید که تنها دو تصویر در تمام اونها بود.از حق نباید گذشت که سخنران این فرستاده اجنبی یک مزیت بزرگ بر سخنرانی هموطنان بزرگوار داشت.بازرس گرامی از یک موضوع مشخص و در یک چارچوب روشن صحبت کرد، هر چند که کل مطلب حرف تازه و جالبی نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پیش خودم فکر می کنم که چرا یک شخص باید این اجازه رو داشته باشه که وقت و هزینه دیگران رو به راحتی هدر بده، بدون اینکه پاسخگو باشه؟چرا متخصصین ما فقط می تونن حرفهای کلی بزنن و طرح مسئله کنن بدون اینکه لازم باشه در جهت پیدا کردن راه حل تلاش کنن؟چرا یاد گرفتیم که اینقدر تظاهر کنیم، تظاهر به وطن پرستی، تظاهر به اخلاق حرفه ای، تظاهر به تعلق به شهرمون ، تظاهر به خدمت رسانی و تظاهربه....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چرا به یک آدم دست چند خارجی این اجازه رو می دیم که بیاد و وقت با ارزش کارشناسهای مملکتمون رو بگیره و پول اونها رو هدر بده بدون اینکه مطلب درخور و مناسبی ارائه بده، چرا اجازه می دیم که ادمهایی که از اونطرف مرزهای این کشور میان، فکرکنن که میشه هر مزخرفی رو تحویل این مردم داد بدون اینکه آب از آب تکون بخوره ....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;جواب سوالهامو نمی تونم پیدا کنم، اما باور دارم که نسل ما باید این رسوب ضخیمی رو که روش بسته برداره و به نسلی گذشته ای که داره از زیر بار مسئولیت شونه خالی می کنه اعتراض کنه و بدونه که اگه وضع به همین سیاق ادامه پیدا کنه، نسل بعد حق داره که ما رو اعدام کنه، حتی سزاواره اعتراض هم نیستیم.....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2670552292849329636?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2670552292849329636/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2670552292849329636' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2670552292849329636'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2670552292849329636'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/04/blog-post_24.html' title='از ماست که بر ماست'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2172017048632841716</id><published>2008-04-19T12:31:00.000-07:00</published><updated>2008-04-19T13:19:50.533-07:00</updated><title type='text'>از هر زنده ای زنده تر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;با بی تفاوتی نگاهم می کند و می گوید:"جنازه ای آنجا نشسته."وحشتزده نگاهش می کنم، جنازه؟!!! اینجا؟؟؟جنازه نشسته؟؟؟قبل از این که هجوم سوالات به سراغم بیاد سراسیمه وارد اتاق می شم...تو را می بینم که به روی صندلی نشسته ای و با چشمان نیمه باز به بی انتهایی نامعلوم نگاه می کنی.راست می گه، بی شباهت به جنازه نیستی، چهره رنگ پریده، دستان سرد و وجود بی رمقت از تو یک تصویر جنازه ای ساخته.حداقل کسانی که تو را نمی شناسند می توانند این تشابهات رو زود پیدا کنند.اما من که تو را خوب می شناسم، حتی در این اتاق نه چندان روشن هم  برق چشمانت را میبینم.یادم میاد وقتی کوچک بودیم کسی گفته بود که چهره تو سرشار از زندگی است و تو خندیده بودی.هنوز هم هر وقت از آن جمله یاد می کردم می خندیدی و من زندگی را در وجودت باور داشتم.بزرگتر که شدی آدمهای زیادی گفته بودند که چهره تو پر از آرامش است و حتی دوستی تو را گوهر صدا می کرد و تو هر بار خندیده بودی و من همه حرفها را باور داشتم.اما تو امروز جنازه بودی...و من باور نداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کنارت می نشینم.می دانم که دوست داری حرف بزنی، بغض گلویت را می بینم،منتظر می نشینم تا از سکوت خارج شوی.از آن طرف اتاق صدایی ضعیف و دلنشین تو را صدا می کند.یکباره بلند میشی.قامت بلندت هم این روزها خمیده تر شده و قوز پشتت نمایان تر.نفس عمیقی می کشی و به سمت صدا میری.به کودکت که نگاه می کنی لبخندی تمام صورتت را پر می کند.بغض گلویت را فرو داده ای و یا در جایی مخفی کرده ای.باور داری که با کودک بایستی به شادی زندگی کرد و به گرمی او را در آغوش می گیری.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کودکت دوباره به بازی مشغول می شود و تو بی صدا بر می گردی وچهره ات دوباره تکیده می شود.روبه رویم می نشینی و به من نگاه می کنی.به منی که از هر زنده ای زنده ترم.شاداب و سرحال، آراسته و پر انرژی، پر از حرفهای امید بخش و به دور از هر گونه ناامیدی.اینها توصیفی است که تو همیشه از من می کنی و من هم از این القاب خرسندم.به دستانم خیره می شوی.می دانم که به سرخی ناخنهایم نگاه می کنی و اینکه هنوز لاک روی آنها خشک نشده.حدس می زنم که مثل همیشه می خواهی از خوش فرمی و زیبایی انها تعریف کنی و تو فقط نگاه می کنی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به دستان در هم گره خورده ات نگاه می کنم.ناخنهایت مدتهاست که کوتاه مانده بدون هیچ رنگ وبرقی و تو این را هم پذیرفته ای مثل تمام تغییراتی که این روزها برایت اتفاق افتاده.نگاهت دوباره با من گره می خوره.بغض گلویت دوباره برگشته.پیش خودم فکر می کنم که تو از کی جنازه شدی؟تو که عاشقانه نفس می کشیدی، تو که خنده های مستانه داشتی، تو که به جای راه رفتن می دویدی، تو که به جای همه حرف می زدی  وبه جای حرف زدن فریاد می کشیدی، تو که از هر زنده ای زنده تر بودی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2172017048632841716?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2172017048632841716/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2172017048632841716' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2172017048632841716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2172017048632841716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/04/blog-post_19.html' title='از هر زنده ای زنده تر'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1241482118622675277</id><published>2008-04-11T15:49:00.000-07:00</published><updated>2008-04-11T16:28:47.847-07:00</updated><title type='text'>از پشت پرده های اشک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یادم میاد آخرین باری که خوندن یک کتاب اشکم رو در اورده بود 14 ساله بودم و کتاب "دلاور زند"رو می خوندم.کتابی درباره زندگی لطفعلی خان زند.اون دوره خیلی به خوندن رمانهای تاریخی علاقه پیدا کرده بودم.از اون به بعد از خوندن خیلی کتابها تحت تاثیر قرار گرفتم اما یادم نمی یاد که به اندازه دیروز متاثر و غمگین شده باشم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کتاب "پدر آن دیگری*"را در پشت پرده ای از اشک خوندم.از همون صفحات اول بغضی راه گلویم رو بست و تا چند ساعت بعد از تموم شدن کتاب هم نتونستم این بغض رو فرو بدم.در بعضی قسمتها به پهنای صورتم اشک ریختم.فکر می کنم علت اصلی اینهمه تالم و ناراحتی این بود که این کتاب در مورد یک کودک چهارساله است.کودکی که در دنیای کوچک خودش از نزدیکترین کسانش آزار زیادی می بینه.آزاری از سر نادانی و با وسعتی به بزرگی یک عمر زندگی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از وقتی سامیار به دنیا اومده یا بهتر بگم از وقتی مادر شدم، نمی تونم هیچ چیز ناراحت کننده ای رو در مورد بچه ها تحمل کنم حتی توی کتاب و فیلم.ناراحتی بچه ها حتی در عالم تخیل هم آزارم می ده.وقتی توی خیابان کودک غمگین می بینم یا مادری که با کودکش نامهربانی می کنه، قلبم فشرده میشه.هیچ وقت دلم نخواست فیلم "میم مثل مادر" رو ببینم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;کتاب "پدر آن دیگری"رو شاید نشه به لحاظ ادبی کتاب در خوری دونست، اما به نظر من کتاب تامل برانگیزیه.شاید نکته های اون رو قبلا در کتبهای مختلف خونده باشیم و یا از کارشناسها شنیده باشیم اما وقتی این آموزه ها توی قصه میاد و با داستان روایت میشه جلوه دیگه ای داره.خاطرت می مونه که :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بچه ها به اینکه براشون غصه بخوریم احتیاج ندارن، اونها به شادی و عشق نیاز دارند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بچه ها نباید حرفهای مایوس کننده و انتقاد آمیز رو بشنون مخصوصا وقتی در مورد خود اونهاست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بچه ها نباید فکر کنن که عامل ناراحتی پدر و مادرشون هستند.اونها نمی تونند خودشون رو برای این موضوع ببخشن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بچه ها عشق واقعی رو با تمام وجودشون حس می کنن و در حافظه ابدی زندگیشون نگه می دارن...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آقای سلطانی عزیز از معرفی این کتاب ممنون.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*کتاب "پدر آن دیگری"نوشته پرینوش صنیعی،انتشارات روزبهان&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;                   &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;.سینا جون از اینکه نوشته های قشنگت رو در" اتاق اول" میخونم خیلی خوشحالم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;:&lt;a href="http://www.firstroom.blogfa.com/"&gt;http://www.firstroom.blogfa.com/&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1241482118622675277?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1241482118622675277/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1241482118622675277' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1241482118622675277'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1241482118622675277'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/04/blog-post_11.html' title='از پشت پرده های اشک'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2037986178821526322</id><published>2008-04-08T14:10:00.000-07:00</published><updated>2008-04-08T14:55:22.881-07:00</updated><title type='text'>شاهزاده خانوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;روزهای بهاری نه تنها سامیار بلکه من رو هم بیقرار کرده.به هر بهانه دلم می خواد که بیرون بزنیم و به قول پسرم "ددر" بریم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حدود 5 بعدازظهره وما در پارک نزدیک خونه هستیم.سامیار مثل همیشه گوشه ای رو برای خاک بازی و جمع کردن سنگ پیدا کرده و با تمرکزبسیار بالا مشغول کار خودشه.هیاهوی دخترکهای دبستانی با لباسهای بنفش و منقعه سفید فضای اطرافم رو پر کرده.صداهاشون در هم گره خورده و فقط اصوات نامفهومی میشنوم.کمی دورتر از ما خانم جوانی مشغول خوندن کتابه.چقدر دلم خواست که من هم گوشه می خزیدم و یکی از دهها کتاب نخونده ام رو دست می گرفتم.شاید بعد از تموم شدن کتاب بادبادک باز خوندن "هزار خورشید تابان "بچسبه.شاید هم نه!در هر حال که الان نمی تونم لحظه ای از پسرم چشم بردارم، چون که هر از گاهی تصمیم می گیره مزه یکی از سنگها رو بچشه.نمی دونم این تجربه محیط از طریق دهان تا چند سالگی ادامه داره؟؟؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سامیار محل بازیش رو عوض می کنه و ما به گوشه دیگری از پارک می ریم.دو تا دختر بنفش پوش در کنار ما مشغول جروبحث هستن.از بین حرفهاشون می فهمم که می خوان نمایشنامه اجرا کنن.بخشی از یکی از فیلمها یا کارتونهایی که دیدن.قسمتی که شاهزاده خانم منتظر اومدن امیره.هر دو تا دلشون میخواد که نقش شاهزاده خانم رو بازی کنن.پیش خودم فکر می کنم که ما از کودکی همیشه دلمون می خواد که شاهزاده ای باشیم برای اینکه روزی پسر شاه به سراغمون بیاد.انگاری که لذت شاهزاده خانم بودن فقط برای شنیدن صدای پای اسب پسر شاهه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دخترها بالاخره شروع به بازی می کنن و حقیقتا که نقش شاهزاده برازنده این دختر زیبای معصوم دبستانی است.ظاهرا طبق داستان وقتی امیر وارد میشه شاهزاده مشغول رقصیدن و آواز خوندنه و این شاهزاده کوچولو چقدر زیبا می رقصه.نگران رسیدن اسب امیرم که چشمم به سامیار میوفته و میبینم که مزه دو تا سنگ رو با هم امتحان کرده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نمی دونم شاهزاده خانم و امیر در این همه سروصدا چطورزمزمه های همدیگرو میشنون.کمی اونطرفتر چند پسر 11-12 ساله با لباسها خاکی و هیاهوی زیاد دارن با کلوخها "خمپاره" درست می کنن و همدیگر رو با "خمپاره های" بزرگتر تهدید می کنن.نمایشنامه قطع میشه چون صدای جنگجوهای پارک خلوت شاهزاده خانم و امیر رو بدجوری خراب کرده.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;به پسر کوچکم نگاه می کنم.هنوز مشغول جمع کردن سنگها و جا به جا کردن اونهاست.شاید داره مقدمات ساختن یک خمپاره بزرگ رو فراهم می کنه، شاید هم می خواد خونه ای محکم و ایمن برای شاهزاده خانوم بسازه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2037986178821526322?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2037986178821526322/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2037986178821526322' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2037986178821526322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2037986178821526322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/04/blog-post_08.html' title='شاهزاده خانوم'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-26673703305053320</id><published>2008-04-04T22:50:00.000-07:00</published><updated>2008-04-04T23:14:34.981-07:00</updated><title type='text'>لحظه های نوروزی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تعطیلات هم به آخر رسید.نیمی در تهران و نیمی در شمال.تهران در روزهای عید با هوای تازه بهاری ، تهران دیگه ای است.در این روزها یادم می افته که این شهر رو دوست دارم.که تهران زیباست.این که بعضی وقتها ازش عصبانی هستم و سرش داد میزنم یک دلخوری آنی است و من این شهر رو با تمام چیزهایی که داره دوست دارم.درختهایی که تازه سبز شدن و دود ماشینها هنوز فرصت نکردن رنگشون رو عوض کنن، کوههایی که هنوز از بشت بعضی برجهای شهر دیده می شن، کوچه هایی که هنوز نشانه هایی از آشنایی و خاطراتی از گذشته رو توی خودشون حفظ کردن و بدن هاشون رو به بولدوزهای بی رحم نسپردن.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;رفتن به شمال اون هم با کودکی که تازه داره دنیا رو میشناسه حال  وهوایی داره.شاید توی این سفر خیلی مجال این نبود که مدتی کناردریا بشینم و خودم رو به امواج بسپارم، شاید نتونستم که ساعاتی رو با سینا فارغ از هیاهوی زندگی روزمره و برنامه های تمام نشدنی بگذرونم، اما تونستم ماسه بازی کنار دریا را با پسرم تجربه کنم.تونستم برق شادی رو توی چشماش ببینم وقتی موفق شد با یک بیلچه ذره ای ماسه را در سطل بندازه.تونستم ببینم که از کشف سنگ بازی و به هم زدن اونها چقدر کیف می کنه.تونستم چشمهای خیره اش رو به آتیش ببینم و با تمام وجودم فهمیدم که طبیعت برای بچه ها منبع بی پایان لذت است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-26673703305053320?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/26673703305053320/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=26673703305053320' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/26673703305053320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/26673703305053320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='لحظه های نوروزی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-3963715362158270652</id><published>2008-03-21T23:46:00.000-07:00</published><updated>2008-03-21T23:53:57.014-07:00</updated><title type='text'>نوروز مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دلم می خواست که در لحظه های پایانی سال 86 آخرین پست سال و تبریک نوروز را بنویسم که متاسفانه نشد.اما هنوز هم عیده و روزهای زیبای شکفتن و زندگی است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آغاز روزهای زیبای بهاری و شروع سالی جدید را به همه شما تبریک می گم.لحظه هایی سراسر عشق و سرشار از سلامتی را برایتان آرزو دارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-3963715362158270652?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/3963715362158270652/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=3963715362158270652' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3963715362158270652'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/3963715362158270652'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/03/blog-post_21.html' title='نوروز مبارک'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-1664210537199291830</id><published>2008-03-09T14:43:00.000-07:00</published><updated>2008-03-09T15:47:25.657-07:00</updated><title type='text'>جور دیگر باید دید*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چیزی از صفحه های تقویمم نمانده، هرچی حساب می کنم کارهای انجام نشده من با تمام شدن سال تمام نمیشه.اما این نگرانی باعث نمیشه که دلم نخواد بهار هرچه زودتر از راه برسه.اونقدر شوق شروع یک سال جدید رو دارم که علیرغم گرفتاریهای زیاد این روزها سرحال و پر انرژی ام.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;داشتن یک وبلاگ و نوشتن در اون برای من یک اتفاق جالب و تاثیر گذاره.از وقتی که نوشتن رو شروع کردم خیلی چیزها برام سوژه شده.به همه چیز جور دیگه ای نگاه می کنم.دلم می خواد در مورد خیلی چیزها بنویسم و با آدمهایی که می شناسم و نمی شناسم در میون بذارم.حتی اگه خواننده زیادی هم نداشته باشه، بالاخره یک جایی ثبت میشه.جایی فارغ از زمان و مکان.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;چون با مانای به یاد ماندنی خیلی موافقم ودلم می خواد لحظه ها رو با فکر خوب و کار خوب پر کنم، سعی می کنم که از هر چیزی جنبه های دلنشین ترش رو پیدا کنم، هر چند که ممکنه همیشه موفقیت آمیز نباشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دلم می خواد از لحظه های خوب ودلچسب زندگی با پسرم بگم.از اینکه بچه ها والاترین پدیده های هستی اند.از اینکه بچه داشتن یعنی آزادی ذهن نه گرفتاری جسم، یعنی انرژی نه خستگی، یعنی باهم بودن نه از همه بریدن، یعنی هیجان، یعنی لبخند، یعنی عشق...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دلم می خواد بگم که میشه به جای نگاه کردن به آشغالهای توی پارک و غصه خوردن، به زن و مرد کهنسالی نگاه کرد که با چشمان سرشار از تحسین به تو و کودکت نگاه می کنند و آرام درهوای نه چندان زلال این شهر قدم میزنند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دلم می خواد بگم که من هر روز دلم برای اینجا تنگ میشه.برای نوشته های خانم شین، برای نکته های عالی و به یاد ماندنی مانا.دلم می خواد بگم که من هر روز به خونه جدید آمیتیس سر می زنم به این امید که اون رو خوشحالترم ببینم.از بهاره سراغ می گیرم تا حس نکنم که کیلومترها از هم دوریم.و به خیلیهای دیگه که از بودنشون لذت میبرم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دلم می خواد بگم از اینکه خواهرنازنینم از اون ور دنیا اینجارو میخونه خوشحالم.از اینکه یکی از دوستان ارزشمندم به اینجا سر میزنه و سکوت میکنه ناراحت نیستم،هنوز برای شکستن این سکوت زمان هست.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دلم می خواد هزارها فکر خوب و کار خوب رو بگم و بشنوم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;*سهراب سپهری&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-1664210537199291830?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/1664210537199291830/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=1664210537199291830' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1664210537199291830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/1664210537199291830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/03/blog-post_09.html' title='جور دیگر باید دید*'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2774325443391610904</id><published>2008-03-02T14:51:00.000-08:00</published><updated>2008-03-02T16:29:23.075-08:00</updated><title type='text'>بی تعلقی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پشت دیوارهای این خونه همه چیز غریبه است.شش سال ونیم زندگی توی این محل هنوز نتونسته من رو با محیط اطرافم آشتی بده.هنوز هم مثل روزهای اول کوچه ها و مغازهاش رو نمی شناسم.هنوز هم دلم نمی خواد که اینجا قدم بزنم، از اینکه پسرم رو توی این محل به پارک ببرم حس خوبی ندارم.ترجیح میدم جای دیگه ای ببرمش غیر از اینجا.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این محله ای که نمی دونم سر وتهش کجاست،با هیچ کدوم ازچیزهایی که خوندم و میشناسم قابل تعریف نیست.هیچ چیزی شبیه حس تعلق و دلتنگی در من به وجود نمیاره.خیلی راحت پذیرفتم که اسم خیابونش یکهو عوض بشه.برام فرقی نمی کنه کدوم خونه خراب میشه یا کدوم درخت میفته.اینجا فقط و فقط برام یک مسیره که من رو به خونه می رسونه.بعضی وقتها مخصوصا موقعهایی که جو زده میشم و فکر می کنم چیزی از شهرسازی سرم میشه دنبال یک راه حل می گردم.یک کاری، یک اقدامی که این محله های بی در وپیکر و بی اصل و نسبی رو که مثل قارچ توی تمام شهر پخش شدن، کمی دلنشین ترکنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دیشب باز هم خواب خونه قبلیمون رو دیدم.پست بهاره رو که امروز خوندم من رو برد به حال و هوای اونجا.وقتی برای بازی ترانه ها می نوشتم، خیالم توی کوچه های اونجا پرسه میزد.هفته پیش که سامیار رو پارک گفتگو بردم از جلوی خونمون رد شدم و چقدر هر دفعه دلواپسم که نکنه این بار آخره که خونه رو می بینم.نکنه بار بعد این خونه دو طبقه آجری خراب شده باشه و جاش یک ساختمون چند طبقه سنگی نشسته باشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;و امشب که در سکوت نشستم باز هم دلم براش تنگ شد و یادم افتاد که چقدر این محله رو دوست ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2774325443391610904?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2774325443391610904/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2774325443391610904' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2774325443391610904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2774325443391610904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/03/blog-post.html' title='بی تعلقی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-2976709522115311972</id><published>2008-02-28T13:23:00.000-08:00</published><updated>2008-02-28T14:14:09.248-08:00</updated><title type='text'>همه زیباییها تقدیم تو باد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;کودک  نازنینم، دلم می خواد که همیشه چشمهای قشنگت رو به خوبیها و زیباییها باز کنی. دلم می خواد به جای راه رفتن روی زمین سخت پر از  سنگلاخ راه رفتن روی زمینی نرم و مطمئن رو تجربه کنی.دلم می خواد که به جای شنیدن صدای دشنام و فریاد همسایه آوای یک موسیقی دلنشین وجودت رو سرشار کنه.دلم می خواد که به جای صدای آجر و سنگ و کامیون از پشت پنجره ها ی اتاقت صدای آواز بلبلها رو بشنوی.دلم می خواد که به جای کودک فقیر بی پناهی که امروز از پشت شیشه های ماشین توجه ات رو جلب کرده بود، به روی کودکان شاد لبخند بزنی. دلم می خواد به جای اینکه دستت رو به شاخه های خشک درختان  بگیری، انگشتانت رو روی گلبرگهای لطیف گلهای زیبا بکشی. دلم می خواد وقتی سرت رو بالا می کنی به جای رنگ خاکستری، آبی زیبای آسمون رو سرت حس کنی. دلم می خواد به جای چهره های مغموم و گرفته اطرافت، آدمهای عاشق ببینی.&lt;br /&gt;دلم می خواد که از جعبه جادویی تلویزیون به جای خشم و ناسزا فقط ترنم زیبای دوست داشتن رو بشنوی. دلم می خواد که ماهی کوچولوی کارتونی که دوست داری هیچ وقت طعمه صیاد نشه. دلم می خواد که توی شعرها هیچ وقت بزی شکم گرگ رو پاره نکنه و گرگه هیچ وقت تصمیم نگیره که گوسفندها رو بخوره.&lt;br /&gt;دلم برات همه زیباییهایی که هست و نمی شناسمشون رو می خواد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-2976709522115311972?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/2976709522115311972/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=2976709522115311972' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2976709522115311972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/2976709522115311972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/02/blog-post_28.html' title='همه زیباییها تقدیم تو باد'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-4998505054093195498</id><published>2008-02-25T05:32:00.000-08:00</published><updated>2008-02-25T13:12:56.216-08:00</updated><title type='text'>بازی ترانه ها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خانم شین عزیز از اینکه من رو به بازی ترانه ها دعوت کردی ممنون.این بازی باعث شد که تعدادی از خاطرات خوب گذشته ام برام تداعی بشه، ماندگاری این ترانه ها برای من به سبب خاطراتی هست که با اونها گره خورده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1- یکی از ترانه های ستاربرای من یاداور خاطره ای ناب و فراموش نشدنیه، متاسفانه متنش را نیمه یادمه چون فقط یک بار شنیدم حدود سیزده سال پیش و همون یکبار کار خوش رو کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;تو ای سروناز من ....&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;میخوام عاشقت بشم...&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;گل یاس گل پونه، به قلبم زدی جوونه&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;آخه بیقراری و چشم انتظاری مو کسی نمودونه نمیدونه&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;خیلی خوشحال میشم اگه کسی این آهنگ رو به من بده.سالهاست که دنبالش می گردم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;2-آهنگ ابی :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;کی اشکاتو پاک میکنه وقتی که غصه داری&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در روزهای اول آشنایی ، سینا این آهنگ رو با پیانو زده بود وروی نوار ضبط کرده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;3-آهنگ گل گلدون سیمین غانم که این یکسال اخیر به ترانه لالایی سامیار تبدیل شده :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;گل گلدون من شکسته در باد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;تو بیا تا دلم نکرده فریاد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;4-آهنگ مرضیه:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;می گذرم تنها از میان گلها&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;گه به گلستانها گه به کوه و صحرا&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;5- آهنگ دلکش:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;امید جانم ز سفر باز آمد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;شکر دهانم ز سفر باز آمد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;6-&lt;/em&gt;بازهم آهنگ دلکش:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;آمد&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;آمد با دلجویی&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;گفتا با من&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;تنها منشین&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;برخیز و ببین گلهای خندان صحرایی را&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;7-&lt;/em&gt;با همه چیزهایی که نوشتم این روزها بیشترین آهنگی که زمزمه می کنم :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;توپ سفیدم قشنگی و نازی&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;حالا من می خوام برم به بازی&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;سامیار این شعر رو خیلی دوست داره و در طول روز بارها و بارها می خونمش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-4998505054093195498?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/4998505054093195498/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=4998505054093195498' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4998505054093195498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/4998505054093195498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/02/blog-post_3219.html' title='بازی ترانه ها'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8880593350699945865.post-8437105132067834798</id><published>2008-02-25T04:33:00.000-08:00</published><updated>2008-02-25T13:15:35.080-08:00</updated><title type='text'>لحظه های خوب ماندنی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;آخرین باری بود که با ماشین دانشگاه از پیچ وخم های جاده هراز بر می گشتم.تنها بودم و فرصت خوبی بود تا بی خوابی شب قبل رو جبران کنم.جاده خلوت بود و بر عکس همیشه امروز هوا روشن بود که بر می گشتیم.نور خورشید روی برفهای یکدست کنار جاده افتاده بود.چقدر دلم یک موزیک خوب می خواست، اما راننده دانشگاه به ندرت موزیک می ذاره و من هم خودم هیچ وسیله پخش همراهم نبود.&lt;br /&gt;مثل ادمهای مست بودم، نه هشیار و نه خواب.در یک خلسه خوبی رفته بودم.جاده شمال و هوای آفتابی و برفهای دلچسب و از همه مهمتر سکوت اطرافم خیلی دلنشین بود.برای اولین بار بیقرار رسیدن نبودم.شاید برای اینکه خیالم راحت بود که بار آخره.دفعه های پیش تمام طول راه فقط به رسیدن فکر می کردم.از اینکه یک روز کامل رو از سامیار دور بودم خیلی اذیت میشدم.به خاطر همین هم با دانشگاه و تدریس علیرغم همه جذابیتی که برام داشت خداحافظی کردم&lt;br /&gt;خوشحال بودم که این دفعه همسفری نداشتم.چقدر دلم برای یک خلوت چند ساعته با خودم تنگ شده بود.پرنده خیالم یکجا بند نمی شد حال و هوای آدمهای عاشق رو پیدا کرده بودم.یاد روزها بیقرار سالهای پیش افتادم.موقعی که تازه داشتم عاشق میشدم.موقعی که دلم می خواست و نمی خواست.بعد از مدتها دوباره با یادآوری بعضی خاطرات بند دلم پاره شد چقدر خوشحالم از خاطراتی که دارم و چقدر دلگیرم از خودم که همیشه با تعصب های بیخود و ترسهای بیجا نذاشتم که لحظه های بهتری رو تجربه کنم.چقدر دلم برای روزهای عاشقی تنگ شد. روزهای دلواپسی، روزهایی که یک نگاه می تونه تصویر تمام روزت باشه و یک کلام زمزمه تمام هفته ات .الان هم عاشقم اما این عاشقی شکل دیگه ای.امروز من یک مادرعاشقم، امروز من یک همسرعاشقم جنس این عاشقی با تجربه سالهای پیش خیلی فرق می کنه.عشق امروزم پسندیده و مورد تائیده، اما عشق اون روزها سزاوار مذمت و نکوهش بود.عشق امروزمی تونه آسمانی بشه اما عشق اون سالها زمینی بود و آلوده به هزار تهمت ناروا&lt;br /&gt;من دلم برای اون لحظه های عاشقی تنگ شده.برای اون موقعهایی که برای به دست آوردن لحظه ای با هم بودن زمین و زمان رو به کمک می گیری.برای لحظه هایی که بی خبری امانت رو می بره برای لحظه هایی که دلت می خواد ابدی بشه.نمی دونم شایدم این تجربه رو فقط مال اون دوره هاست، دوران آغاز جوانی و بی خیالی&lt;br /&gt;. ..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8880593350699945865-8437105132067834798?l=marjan-janjan.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/feeds/8437105132067834798/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8880593350699945865&amp;postID=8437105132067834798' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8437105132067834798'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8880593350699945865/posts/default/8437105132067834798'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://marjan-janjan.blogspot.com/2008/02/blog-post_25.html' title='لحظه های خوب ماندنی'/><author><name>مرجان</name><uri>http://www.blogger.com/profile/15617884138450174608</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry></feed>
